تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

کمی درد و دل

وسط ارائه‎ی یکی از همکلاسی‎ها استاد می‌گوید این مطالب مربوط به کار خانم فلانی (یعنی من) است و رو به من می‎پرسد: «درسته خانم فلانی!؟» تایید می‎کنم. ادامه می‎دهد: «حتما در این باره هم مطالعه کردین؟» من هم چون تاریخ ارائه‎ام دو سه هفته‎ی بعد است و چه عجله‎ای هست و این حرفها، می‎گویم: «نه هنوز.» از نگاه تا حدی متعجب استاد محترم که بگذریم (فکر کنم نوع حضورم در کلاس درسخوان‎تر و کوشاتر از این حرف‎ها نشانم می‌داده!) نگاه‎های شماتت‌بار خیرخواهانه‎ی همکلاسی‎ها و نظراتی مثل «بچه‎مون صادقه!» جالب‎تر بود به نظرم. یعنی دروغ نگفتن انقدر عجیب شده بچه‎ها!؟

پینوشت: باور کنید من اینها را این‎جا نمی‌نویسم که بگویم چه آدم خوبی هستم. درست هم نیست که آدم بگوید چه‌قدر بد است ولی عجالتا شما می‎توانید به همین سه چهار پست پایین‎تر مراجعه کنید. می‌خواهم فقط یادم بماند یک روزی برایم مهم بوده در دانشگاه، در یک محیط نه چندان بزرگ، دوست نداشتم دروغ بگویم؛ دوست نداشتم تقلب کنم؛ دوست نداشتم برای کسی که نیست حاضری بزنم یا کسان دیگری برایم این کار را بکنند؛ دوست نداشتم برای نمره گرفتن هر کاری کنم؛ پرتوقع باشم؛ غر بزنم و ... . چون به نظرم اینها همیشه خیلی مهم است و همیشه باید یاد آدم باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:42  توسط بنفشه  | 

وقتی از بیست و سه هزار نفر حرف می‎زنیم از چه حرف می‎زنیم

سه چهار ساعت پیش که داشتیم از منزل مادربزرگم برمیگشتیم، وسط راه یکدفعه مسیر راهبندان شد. کمی جلوتر مواجه شدیم با جمعیت متراکم در یک محدوده و بعد دو تا پیکر بیجان، رها شده در خیابان. یکیشان را من خوب دیدم. پسرکی سیزده، چهارده ساله با شلوارهای خاکی کارگری. یعنی کدام مادر دل نگران از امشب دیگر نباید انتظار جگرگوشهاش را بکشد!؟

دیروز جایی خواندم: «خواندن کشته شدن یک نفر در روزنامه، خواندن دربارهی یک قتل است، اما خواندن دربارهی کشته شدن صدهزار نفر، خواندن آمار است!» امشب فهمیدم آمار چند هزار نفری تلفات رانندگی جادههای ایران یعنی چه!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 1:40  توسط بنفشه  | 

از الآن شروع کن!

همین یک دقیقه‎ی پیش یک دوست که نه، یک آشنای چندین ساله را از لیست دوستان فیس بوکم پاک کردم. خوب، خیلی کار متهورانه‎ای نبود. شاید فقط یک گام رو به جلو بود برای اجرای ایدهی جدیدم؛ هرکسی لیاقت دوستی با من را ندارد! *

بلاخره که یک روزی باید این حساسیت‎های بی‎مورد را بریزم دور. این‎که یک آدم بی‎اهمیت (در زندگی من) بیاید و یک حرفی بزند، یک کاری کند که تمام روزم را خراب کند؛ سرم را پر کند از «ای کاش این را می‏گفتم» و «کاش آن‎طور جواب می‎دادم» و ... . و من مدام فکر کنم به این‎که واقعا سزاوار این برخورد بودم؟ و صد البته که نبودم! و برای دلداری خودم نتیجه بگیرم که رفتار هر فرد نشانه‌ی شخصیت اوست و چه جای دلگیر شدن است از آدمی با این شخصیت نپخته!؟ یک نفر از آدم‎هایی که یک دوره‎ای با ایشان سروکار داری و بعد می‎روند و تمام می‎شوند و همین! به این آدم‎ها نباید اجازه داد تاثیر منفی رویت بگذارند، همین‎طور که تاثیر مثبتی هم ندارند. اینها را باید ندید! نباید دید!

یک روزی باید این کار را می‎کردم، یک روزی مثل امروز.

 

* من آن‎قدرها آدم مغروری نیستم. یعنی فکر کنم اصلا نیستم. شاید همین ویژگی باعث شده گاهی آدم‎هایی پیدا شوند که مرا لایق برخوردهای (به نظرم) رشد نیافته‎شان بدانند. این جمله هم فقط یک واکنش برای التیام زخمی‌ست که بر روحم تحمیل می‎شود.

** در مجموع جمله را قبول دارم ولی. شاید با یک نحوه‎ی بیان ملایم‎تر. به برخی از دوستانم که فکر می‎کنم، به این‎که چه‎قدر می‎فهمیدیم هم را و چه خاطره‎ساز بود تک تک روزهای با هم بودنمان، مطمئن می‎شوم که هرکسی مناسب دوستی نیست و نباید با هر آدمِ دم دست طرح دوستی ریخت. همین آشنایی مختصری که هیچ به عمیق شدنش علاقه نداری، کافی است؛ شاید زیادی هم باشد حتی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 3:47  توسط بنفشه  | 

تمرین دوباره

پست قبلی، اگر بتوان اسم پست را روی آن گذاشت، به حدی روی دلم سنگینی کرده بود که اگر جایی ثبتش نمیکردم منفجر میشدم به گمانم! این حرف علی رغم ظاهرش آنقدرها هم اغراق نیست و گرنه چه کسی بعد از یک سال و نیم بیتفاوتی محض، وبلاگش را، آن هم فقط با یک خط آپ میکند!؟

الآن داشتم آرشیو دو سه ماه اولم را میخواندم و فکر میکردم چهقدر باور نکردنی است که دید یک آدم در مدت سه سال ایــــــــــــن‌ همه تغییر کند! و نیست البته! چون آن یک نفر آدم خودمم!

راستش را بخواهید درک این همه تغییر خوشحالم نکرده. ناراحت هم نیستم. انگار از یک سری عقاید که اصالتشان را برایم از دست دادند، فاصله گرفتم اما خوب، چیز خاصی را جایگزینشان نکردهام. یا دست کم چندان در این راه تلاش نکردهام. (مثل اکثر برنامههای زندگیم متاسفانه) یک نکتهی عجیبی هم در اینجا وجود دارد که الآن شاید در موقعیت صد و هشتاد درجهای برخی از نظرات پیشینم هستم اما از گذشتهام پشیمان، نه. منظورم مثلا یک چیزی شبیه ندامت از گناه و اینهاست. انگار یک راهی بوده که باید میرفتم حتما. نمیدانم این خوب است یا بد!؟

در هر صورت خوشحالم که یک زمانی در اینجا مینوشتهام. خواندن این دو سه ماه یک تلنگر اساسی بود به خودم. چرا این لطف را از منِ آینده دریغ کنم؟! پس

بسم الله الرحمن الرحیم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 2:30  توسط بنفشه  | 

ای حَرَمت...

من یک سال است که پیش شما نیامده‎ام انقدر بد شدم‌ها! من را یادتان رفته!!؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 14:36  توسط بنفشه  | 

حاجی نوئل

وای!!

همین چند دقیقه‌ی پیش یکی از غیر منتظره ترین صحنه‌های عمرم را دیدم. از پنجره که بیرون را نگاه کردم، همه‌ی همه‌ی همه‌ی خیابانمان سپیدپوش شده بود!

ننه سرما این دم آخری رو سفیدمان کرد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 1:51  توسط بنفشه  | 

مامان بزرگ

خیلی وقت پیشا، هنوز بچه بودم، مامانم تعریف می‌کرد اوایل ازدواجشون، از یکی از پیرزنای همسایه شنیده بوده، وقتی آقاجون (پدربزرگم) با مامان بزرگ ازدواج کرد، آوازه‌ی زیبایی عروس خانم تو همه‌ی محل پیچیده بود و شرح رنگ و لعاب و زلف پریشون و چشم و ابروی عروسِ مش ... (اونموقع آقاجون هنوز حاجی نشده بود که صداش کنن حاج ...) شده بود نقل محافل زنونه!

اینو همین چند وقت پیش شنیدم؛ مامان بزرگ که به دنیا اومده بود، صورتش از اون مدلایی بود که می‌گن مثل ماه شب چارده می‌درخشه. اصلا واسه همینم بود که اسمشو گذاشتن نور، نور خانم!

این یکی رو اما خودم دیدم؛ حاضرم قسم بخورم؛ به شهادت همه‌ی آدمایی که اون شب اون‌جا بودند؛ مامان بزرگ، تو می‌درخشیدی! نورانی شده بودی! نور شده بودی! نور خانم!

مامان بزرگ! اولش می‌خواستم بگم اون شب لعنتی! اما دلم نیومد! واسه هرکی بد بود واسه تو خوب بود آخه! با اون همه عجله‌ای که تو داشتی! اولش خواستن بذارن صبح تشییعت کنن! آخه م و ا ، که واسه دیدنت اومده بودند، همین چند ساعت پیش راه افتاده بودند سمت تهران! اون نوه بزرگه‌ت هم که، تا می‌خواست خودشو برسونه، دوازده، سیزده ساعتی طول می‌کشید. اما دیدن چه کاریه!؟ قبرتو که بیست، سی سال پیش خریده بودی! با آقاجون، کنار هم! تو حرم امامزاده‌‎ی زادگاهت. یادته می‌رفتیم زیارت، سر قبر خودت فاتحه می‌خوندی!؟ جمعه هم که بود، روز خوب خدا! این شد که تو رفتی! تو کمتر از یه ساعت، همه چی تموم شد! و ما تو رو گذاشتیم اونجا و اومدیم! چه بچه‌های بدی!

یک ساعت بعد، م و ا رسیدند! اومدند ببیننت، اما تو نبودی! زل زدند به جای خالی‌تو زدند زیر گریه! (یادته مامان بزرگ، مهر ماه که اومده بودم هفت هشت روز پیشتون موندم، بیشتر یه گوشه‌ی پذیرایی می‌شستم درس می‌خوندم. شبی که می‌خواستم بیام خونه، گفتی از فردا می‌رم جای خالی‌تو نگاه می‌کنم و دلم می‌گیره! روزگار چرخید و بعد از ترخیص از بیمارستان درست همون‌جا، تو پذیرایی، یه تشک پهن کردند واسه‌ت! آخه مهمون زیاد می‌یومد واسه عیادتت! حالا من چی‌کار کنم مامان بزرگ، با اون جای خالی‌ت که هیچ‌وقت دیگه پر نمی‌شه!؟)

با اون دوتا، باز رفتیم سر خاکت! (فکر کنم اولین باره که دارم می‌گم خاکت! آخه تو مامان بزرگ من بودی! پیشمون بودی! زنده بودی! همه‌ش فکر می‌کردم خاک مال آدماییه که سالهای سال پیش مرده‌ن!) آخرش بابا، همه رو بیرون کرد و تنهایی نشست سر خاکت و هق هق گریه کرد! می‌خواست ما نبینیم! نشنویم! اما شنیدیم! با این‌که دور هم شده بودیما!

راستی، سردت نشد اون شب!؟ اون زیر؟ آخه من داشتم یخ می‌کردم!

چه‌قدر پرت شدم! چی می‌گفتم؟ آره، واسه تو خوب شد! تو زندگی نکردی تو این دنیا! همه‌ش مریض بودی! همه‌ش عذاب کشیدی! راحت شدی که رفتی! اینو همه می‌گن. می‌دونی، من نوه‌ت بودم و جز خوبی ازت ندیدم. از دیگران هم همه‌ش ذکر خوبی و مهربونی‌تو شنیدم؛ اما نمی‌خوام بگم معصوم بودی! نبودی حتما! اما با این همه عذابی که تو تو این دنیا کشیدی، فقط می‌تونم از خدای مهربون انتظار داشته باشم که درهای رحمتشو بعد از مرگ به روت باز کرده باشه!

می‌دونی! اصلا اون دردهای آخراتو که می‌دیدم، یه کوچولو، ته دلم، از خدا می‌خواستم تو رو به خواسته‌ت برسونه! آخه خودت می‌خواستی بری! اولین باری بود که می‌گفتی چرا آوردینم بیمارستان، بذارید تو خونه راحت بمیرم!! اولین باری بود که ازت می‌پرسیدن چرا غذا نمی‌خوری، می‌گفتی می‌خوام بمیرم دیگه! به آرزوت رسیدی مامان بزرگ! خوش به حالت!

اما راستشو بخوای، من یه ذره نگران بودم! با همه‌ی ایمانی که به خوب بودنت داشتم، نگران بودم! دوست داشتم خوب! دوست دارم! نمی‌خوام اون‌جا هم ناراحت باشی!

اما به خدا نورانی بودی! مثه فرشته‌ها شده بودی! خیالم راحت شد که اون‌جوری دیدمت! به خدا!

پنجشنبه، قبل مراسم هفتمت، م، خواهرزاده‌ت هم نهار اومده بود خونه‌ی تو! (خودت که می‌دونی! ما به اون‌جا می‌گیم خونه‌ی مامان بزرگ! که حالا شده خونه‌ی بی مامان بزرگ!!) دختر کوچولوش صبح بهش گفته بود که یه خوابی دیده. ظهر خوابشو واسه‌مون تعریف کرد. «خواب دیدم اون خانومی که اون‌جا خوابیده بود، چشماشو باز کرده!»

راستشو بخوای یه کم حسودیم شد. آخه من نوه‌ت بودم، اون نوه‌ی خواهرت! بعد فکر کردم شاید چون کوچولوئه، پاکه، تونسته خوابتو ببینه!

قربونت برم که دلمو نشکوندی! همون شب اومدی به خوابم! تو خواب بغلت کرده بودم، می‌بوسیدمت و با خودم می‌گفتم انگار الکی فکر می‌کردیم مامان بزرگ از این بیماری آخرش نجات پیدا نکرده، حالش خوبه که! آره، تو خوب بودی، سر حالِ سر حال، اینو با تمام وجودم حس می‌کردم! و تو فقط بهم لبخند می‌زدی!

مامان بزرگ، از صمیم قلب دعا می‌کنم خدا درهای رحمتشو به روت باز کنه! تو اون دنیا تا می‌تونی خوش بگذرون! نگران ما هم نباش! ما آرامش تو رو به همه چی ترجیح می‌دیم!

فقط، اِ، راستش، می‌دونی! آقاجون...! بدون تو داره می‌میره!

اینم بگم دیگه!؟ خوب، آره، تو خوبی! این عالیه! اما ...

تو این چند روزه به اندازه کافی عر زدم! اما امروز، که بعدِ هفت هشت روز رفته بودم درس بخونم، وقتی داشتم فصل آخر اقتصاد کلانو مرور می‌کردم، همون فصلی که آخرین بار، همین دی ماه که چند روز خونه‌تون بودم، خوندمش، تازه فهمیدم این که تو دیگه نیستی، یعنی چی! بعدش هر کاری کردم نشد که تو کتابخونه گریه نکنم!

 

پی‌نوشت:

ببخشید که کامنت دونی رو می‌بندم. اینا خلاصه‌ی حرفایی بود که این روزا همه‌ش تو ذهنم به مامان بزرگم می‌گم. گفتم یه جا بنویسمشون شاید الآنا که خیلی هم بیشتر به تمرکز احتیاج دارم، کمتر فکرمو درگیر کنن. همین!

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:36  توسط بنفشه