این روزها که می گذرد، شادم...
معمولا نزدیک به نیمی از روز رامی خوابم و وقتی بیدارم به این فکر می کنم که زمان دانشگاه با میانگین ۵ یا ۶ ساعت خواب شبانه، چه طور زنده بودم؟!
چند تا کتاب آورده ام که بخوانم. یکی دوتایشان را نصفه و نیمه خواندم و بقیه را بیخیال شدم.
دیشب یک فیلم سینمایی خوب دیدم. خوشحالم. نه برای تلویزیون، برای خودم که بعد از مدت ها حوصله کردم یک فیلم را تا آخر تماشا کنم.
«سه در چهار» شدیدا روی اعصابم راه می رود. وقتی این را بلند فکر می کنم پاسخ می شنوم: «می تونی نگاه نکنی!»
بازی های کامپیوتری هم بد نیستند. چی؟ FIFA 08، WORLD WAR II، SNIPER ؟ اوه، نه! up to date ترین چیزی که یادم می آید بازی کرده باشم Harvest Moon بود و Crash وHarry Potter and the Chamber of Secrets و Silent Hill. یک CD بازی های قدیمی هم دارم که گاهی که دلم تنگ شود، Super Mario بازی کنم. فعلا هم خدا پدر windows را بیامرزد با Spider Solitaire اش! Harvest Moon را هم دوباره شروع کرده ام!!
وقتی می خواهم فقط آهنگ گوش کنم سلیقه ی خاص خودم را دارم. وقتی دارم یک کار دیگر می کنم و Media Player هم همین طور برای خودش روشن است هر آهنگی ممکن است گوش دهم. این روزها خیلی از ترانه هایی را که مدت ها در Hard کامپیوترمان خاک می خورد، گوش داده ام. کلی هم شعر عاشقانه شنیده ام:
روتو کم کن بی حیا، دیگه سراغ من نیا...
تحملت سخته چه قدر، اصلا خود مصیبته...
جون هر کی که دوست داری بیخیال من یکی شو، از سر کچل من دست بردار!
پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاتیم، تف به مرامت عوضی، از سرتم زیادیم!
به کار در خانه هم علاقه مند شده ام. وقتی کاری می کنم فکر می کنم وقتم مفیدتر سپری می شود. اما گاهی مادرم طوری با من رفتار می کند که احساس می کنم در خانه مان مهمانم!
این روزها اخبار که نگاه می کنم، کلی اسم های جدید می شنوم. رئیس جمهور روسیه، رئیس شورای عالی امنیت ملی، بازیکن جدید تیم ملی. احساس می کنم از خواب اصحاب کهف بیدار شده ام.
تصمیم گرفتم نهج البلاغه بخوانم. خطبه هایش سخت بود. رفتم سراغ حکمت ها. چندتایی برایم شبهه برانگیز بودند. فعلا از کنارشان می گذرم. بعضی هایشان اما، واقعا شاهکارند. این یکی را ببینید مثلا:
در شگفتم از بخیل، به سوی فقری می شتابد که از آن می گریزد، و سرمایه ای را از دست می دهد که برای آن تلاش می کند. در دنیا چون تهیدستان زندگی می کند، اما در آخرت چون سرمایه داران محاکمه می شود.
خیلی از این حکمت ها را اگر قبلا خوانده بودم، پست قبلیم با اینی که الآن هست فرق داشت.
با حرف های دوست مادرم حال می کنم! خانه ای که دختر در آن نباشد، سوت و کور است. (:دی)
اگر ترم تابستانی نداشتم شاید می رفتم دنبال کلاسی، آموزشگاهی، چیزی. برای تحصیل یا تدریس، فرقی نمی کند. گاهی فکر می کنم کاش به جای آن همه وقتی که در کلاس های زبان و کامپیوتر تلف کردم (می گویم تلف کردم چون همه را نصفه و نیمه رها کردم و الآن احساس می کنم از اولش هم ضعیف تر شده ام) خیاطی، گلدوزی یا گلسازی یاد می گرفتم. حداقل در چنین مواقعی کاری برای انجام دادن داشتم. یک روز حتما دنبال این چیزها می روم، اگر خدا بخواهد!! به قول یکی از بچه ها بازگشت به اصل و ضعیفه ی لچک به سر و مطبخ و این ها! (دقت دارید که اینها فقط یک شوخی است؟)
مادرم آن روز احتمالا تعجب کرد که دعوتش را برای بیرون رفتن با خانم همسایه بلافاصله قبول کردم. دختر همسایه مان هم تا مرا دید چنان با خوشحالی گفت: «فلانی هم دارد می آید» که تمام مدت داشتم به این فکر می کردم چه کار کنم تا از بودن با من لذت ببرد! آخرش هم به نتیجه ی مهمی نرسیدم. دست خودم نیست؛ من بیشتر با یک گروه سنی خاص از بچه ها حال می کنم! کلا بد نبود اما باعث شد که دفعه ی بعد یک لحظه هم برای جواب منفی دادن شک نکردم!
(جایی از احساس تعلق خاطر به شهرم نوشته ام. در عین حال، خیلی وقت ها من یک حس متضاد هم دارم. این را فقط نوشتم تا یادم بماند.)
گاهی فکر می کنم کاش دانشگاه زودتر شروع شود و بعد، از خودم تعجب می کنم.
دیشب شب آرزوها بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد پارسال در چنین شبی چه آرزویی داشتم که ببینم برآورده شده یا نه! یک نفر می گوید: «آرزوهایت را یکجا یادداشت کن. خدا یادش نمی رود؛ اما تو فراموش می کنی که آنچه امروز داری یکروز آرزویت بوده» به چیزهایی که الآن دارم که فکر می کنم، می بینم راست گفته. خدای خوبم، ممنون، بابت همه چیز!
بلاخره می خواهم فردا بروم خانه ی مادربزرگم. آنجا می توانم دوچرخه سواری کنم، با پسرعمه ی کوچکم که خانه شان همان نزدیکی است، پینگ پینگ و بدمینتون بازی کنم، احتمالا سری کتاب های هری پاترش را بگیرم و بعد از چند سال، تمامشان کنم... در این شرایط بیکاری، اینها خودش کلی کار است.
به پیری که فکر می کنم ترس برم می دارد. دوست ندارم تمام مدت به این فکر کنم که نوه های بی وفایم کی هوس می کنند به پدربزرگ و مادربزرگشان سری بزنند. وضع پدر و مادر بزرگ من البته از این بابت خوب است اما درکل سرنوشت آدم ها به نظرم ترسناک می آید. یک عمر برای بچه هایت زحمت بکشی و بعد، هرکدام بروند سراغ زندگی خودشان.
فعلا همین!
این روزها که می گذرد، شادم، که می گذرد...