تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

تازه چه خبر؟

(شنیده‌ها از دوستان و بستگان در تهران حاکی از آن است که) امتحان‌هایمان یکی یکی لغو می‌شوند. اساتید دانشگاه تحصن می‌کنند و تهدید به استعفا. می‌گویند به خوابگاه‌های تهران و امیرکبیر حمله کرده‌اند. امتحان‌های دانشگاه تهران افتاده به شهریور. دانشگاه شریف یک هفته تعطیل شده. دانشجویان خوابگاه طرشت را خالی کرده‌اند. دیروز امتحان‌های خیلی از دانشگاه‌های کشور برگزار نشد. برادرم داشت امتحان می‌داد که یک سری از دانشجوها برگه‌ها را از زیر دستشان کشیدند و امتحان را به هم زدند. سرویس پیام کوتاه چند روز است قطع شده. درگیری هنوز در خیابان‌ها جریان دارد. امروز قرار است تجمع بزرگی با حضور خود مهندس موسوی برگزار شود ...

... و با این‌حال تلویزیون را که روشن می‌کنی همه‌جا امن و امان است. ملالی نیست به جز چند ده تا آشوب گر که در خیابان‌ها راه می‌افتند و در و پنجره می‌شکنند.

واقعا چه خبر شده؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط بنفشه  | 

این هم از این!

بلاخره رفتم و رایم را انداختم داخل صندوق. شاهدش هم انگشت اشاره‌ام است با آن لکه‌ی پر رنگ آبی. که گواهی می‌دهد حضورم در انتخابات خیلی پر رنگ بوده!

برای من این انتخابات واقعا حس و حال دیگری داشت. برای خیلی‌های دیگر هم به گمانم. مهم‌ترین دلیل من البته شک و دودلی در انتخاب کاندیدای اصلح بود. شکی که تا دیروز هم کاملا رهایم نکرد.

مطابق آن‌چه حدس می‌زدم فرجه‌ی چند روزه‌ی پیش از امتحان‌ها و حضور در خانه خیلی روی انتخابم تاثیر گذاشت. نمی‌خواهم بگویم جو زده شدم و حتی به شدت تکذیبش می‌کنم. اما دلایل و براهین پدرم و حافظه‌ی تاریخی خوبی که از انقلاب و زمان امام (ره) دارد، پاسخی بود بر بسیاری از شک و تردیدهایم . بحث دیشب با یکی دو نفر از بستگان هم که تیر خلاصی شد برای انتخاب نهایی.

دلیل دیگر این بود که در این دوره من به رای دادن به هر چهار کاندیدا فکر کردم؛ هر چهار کاندیدا با تمام تفاوت‌هایی که دارند. و خوب در این شرایط به معنای واقعی کلمه، رای دیگران، هرچه که باشد، برایم قابل احترام است.

دلیل سوم هم بیدار شدن یک حس وظیفه در وجودم بود. حسی که تا پیش از این شاید بود اما نه به این شدت. احساس می‌کردم رای من در این‌جا نه فقط روی آینده‌ی خودم و کشورم موثر است بلکه در آخرت هم باید پاسخگوی آن باشم.

حالا من انتخابم را کرده‌ام. و عوامل زیادی در این انتخاب دخیل بوده. از برنامه‌های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی گرفته تا میزان پای‌بندی به اسلام تا سیاست خارجی، نوع رابطه با کشورها و تسلیم نشدن در برابر زورگویان تا عدالت محوری و نحوه‌ی عملکرد نهادهای دولتی و ... . به اضافه‌ی یک مساله که از اواخر سال گذشته برایم تبدیل به دغدغه شده؛ این‌که موضعم را در برابر ولایت فقیه مشخص کنم.

حالا من به انتخابم مطمئنم اما دعا می‌کنم نتیجه‌ی انتخابات هر چه که قرار است بشود، به نفع دین و دنیای همگی‌مان باشد. انشاءالله.

(نوشته شد برای ثبت در تاریخ!)

 

برای آگاهی از جو خانه‌مان هم می‌توانید به ادامه‌ی مطلب بروید.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 23:49  توسط بنفشه  | 

من رای می‌دهم!

من به میرحسین رای نمی‌دهم چون ترکیب حامیانش را نمی‌پسندم.

من به کروبی رای نمی‌دهم چون زیاد می‌گوید من.

من به احمدی نژاد رای نمی‌دهم چون آشکارا دروغ می‌گوید.

من به رضایی رای نمی‌دهم چون دست کم تا الآن به او فکر نکرده‌ام.

و این است روزگار کسی که هميشه حسرت می‌خورد از اين‌كه در دو و هجده خرداد به سن قانوني نرسيده؛ در هفدهم خرداد هزار و سيصد و هشتاد و هشت!

هشدار!

اين نظرات تا بيست و دوم ممكن است دست‌خوش هزار جور تغيير شود!

 

پی‌نوشت:

آقا همين نيم ساعت پيش یک اتفاق جالب افتاد. برادرم هراسان بيدار شده و مي‌گويد كه ساعت 8.5 امتحان داشته و نرفته مدرسه! درحالي‌كه ديروز در مقابل ياد‌آوري مادرم با اطمينان گفته كه امتحان ندارد! به مدرسه‌اش هم كه زنگ زديم گفتند ديگر فرصتي نيست. خلاصه اين‌كه برادر كوچكه دارد ركورد تجديد نياوردن من و برادر بزرگه را كه در طول 12 سال تحصيل در مدرسه با چنگ و دندان حفظ كرديم!!، مي‌شكند!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:5  توسط بنفشه  | 

خم کرد پشت زمین را، ناگاه داغ گرانت...

 

غریب می‌روی ای یاس دامن یاسین!

کدام خاطره جز درد آشنای تو بود؟*

*غلام‌رضا شکوهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 17:17  توسط بنفشه  | 

بهشت رضوان

- الآن کجایین؟

- فکر کنم بهشت باشه این‌جا! *

خدایا، ممنون که مرا در بهشت آفریدی!

 

 

* هفته‌ی پیش خوابگاه ما یک اردوی چندروزه به مقصد شمال داشت. من آخر هفته که رفته بودم خانه، یک روز را با بچه‌های اردو گذراندم. آن‌چه خواندید قسمتی بود از مکالمه‌ی تلفنی یکی از بچه‌ها وقتی‌که در راه ماسوله بودیم.

برای دیدن عکس‌های بیشتر به ادامه‌ی مطلب بروید.


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 18:7  توسط بنفشه  | 

اين را ديگر كجاي دلم بگذارم؟! :دي

امروز از صبح كلاس‌هايمان تشكيل نشد؛ به بهانه‌هاي مختلف. من هم كلاس بعد از ظهرم را با گروه صبح آمدم تا بتوانم زودتر بروم خانه. در حالي كه سرما خورده‌ام؛ سرم گيج مي‌رود و حتي دستم مي‌لرزد!! اينها كافي نيست براي ننوشتن جزوه، در كلاسي كه حتي در شرايط عادي از استادش جا مي‌ماني؟!

راستش بدم نمي‌آمد يك وقتي از اين استادمان بنويسم.* استاد جوان خوش برخوردي كه احترام و اعتماد را مهم‌ترين اصلا در ارتباط دانشجو واستاد مي‌داند؛ آقاي دكتر «ر».

اولين برخورد من با ايشان برمي‌گردد به ابتداي همين ترم. رفته بودم دفترش تا بپرسم جلسه‌ي اول كلاس كِي تشكيل مي‌شود. سلام كه دادم، چنان گرم پاسخ داد كه من ناخودآگاه برگشتم تا ببينم آن دوست قديمي‌اي كه آقاي دكتر چنين از ديدنش خوشحال شده، چه كسي است؟ اما هيچ‌كس پشت سرم نبود!

خوب، اين اولين برخورد باعث شد ايشان در نظر من از دسته‌ي آن اساتيد عصا قورت‌ داده‌اي كه اساسا به دانشجو به چشم انسان نگاه نمي‌كنند، خارج شود!** و در واقع به شدت تحت تاثير قرار گرفتم!

حالا چند روز پيش يكي از بچه‌ها تعريف مي‌كرد كه با خواهرش، كه از دانشگاه ما نيست، رفته بوده طبقه‌ي اساتيد. خواهر دوستم يك‌دفعه روبرو مي‌شود با آقاي دكتر «ر» و از روي ناچاري مي‌گويد: «سلام آقاي دكتر.» پاسخ مي‌شنود: «سلاااااام، مشتاق ديدار! خيلي وقت بود دوست داشتم شما رو توي اين دانشكده ببينم!!»

نوشته شده در چهارشنبه،

شانزدهم ارديبهشت ماه يك‌هزار و سيصد و هشتاد و هشت،

11:10 پيش از ظهر

* و چه وقتي بهتر از زماني كه سر كلاسش نشسته‌اي؟!

** البته من دوست ندارم خيلي سياه‌نمايي كنم. الآن كه فكر مي‌كنم حداقل در دانشكده‌ي خودمان هيچ استاد شاخصي در اين گروه نداريم!

*** دومين پست از دانشگاه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:26  توسط بنفشه  | 

عکس یادگاری

شرح تصویر:

و سرانجام، ترم آخر آمد! و من فهمیدم این‌جا را دوست دارم! و دلم برای این‌جا تنگ می‌شود!

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:43  توسط بنفشه