خیلی وقت پیشا، هنوز بچه بودم، مامانم تعریف میکرد اوایل ازدواجشون، از یکی از پیرزنای همسایه شنیده بوده، وقتی آقاجون (پدربزرگم) با مامان بزرگ ازدواج کرد، آوازهی زیبایی عروس خانم تو همهی محل پیچیده بود و شرح رنگ و لعاب و زلف پریشون و چشم و ابروی عروسِ مش ... (اونموقع آقاجون هنوز حاجی نشده بود که صداش کنن حاج ...) شده بود نقل محافل زنونه!
اینو همین چند وقت پیش شنیدم؛ مامان بزرگ که به دنیا اومده بود، صورتش از اون مدلایی بود که میگن مثل ماه شب چارده میدرخشه. اصلا واسه همینم بود که اسمشو گذاشتن نور، نور خانم!
این یکی رو اما خودم دیدم؛ حاضرم قسم بخورم؛ به شهادت همهی آدمایی که اون شب اونجا بودند؛ مامان بزرگ، تو میدرخشیدی! نورانی شده بودی! نور شده بودی! نور خانم!
مامان بزرگ! اولش میخواستم بگم اون شب لعنتی! اما دلم نیومد! واسه هرکی بد بود واسه تو خوب بود آخه! با اون همه عجلهای که تو داشتی! اولش خواستن بذارن صبح تشییعت کنن! آخه م و ا ، که واسه دیدنت اومده بودند، همین چند ساعت پیش راه افتاده بودند سمت تهران! اون نوه بزرگهت هم که، تا میخواست خودشو برسونه، دوازده، سیزده ساعتی طول میکشید. اما دیدن چه کاریه!؟ قبرتو که بیست، سی سال پیش خریده بودی! با آقاجون، کنار هم! تو حرم امامزادهی زادگاهت. یادته میرفتیم زیارت، سر قبر خودت فاتحه میخوندی!؟ جمعه هم که بود، روز خوب خدا! این شد که تو رفتی! تو کمتر از یه ساعت، همه چی تموم شد! و ما تو رو گذاشتیم اونجا و اومدیم! چه بچههای بدی!
یک ساعت بعد، م و ا رسیدند! اومدند ببیننت، اما تو نبودی! زل زدند به جای خالیتو زدند زیر گریه! (یادته مامان بزرگ، مهر ماه که اومده بودم هفت هشت روز پیشتون موندم، بیشتر یه گوشهی پذیرایی میشستم درس میخوندم. شبی که میخواستم بیام خونه، گفتی از فردا میرم جای خالیتو نگاه میکنم و دلم میگیره! روزگار چرخید و بعد از ترخیص از بیمارستان درست همونجا، تو پذیرایی، یه تشک پهن کردند واسهت! آخه مهمون زیاد مییومد واسه عیادتت! حالا من چیکار کنم مامان بزرگ، با اون جای خالیت که هیچوقت دیگه پر نمیشه!؟)
با اون دوتا، باز رفتیم سر خاکت! (فکر کنم اولین باره که دارم میگم خاکت! آخه تو مامان بزرگ من بودی! پیشمون بودی! زنده بودی! همهش فکر میکردم خاک مال آدماییه که سالهای سال پیش مردهن!) آخرش بابا، همه رو بیرون کرد و تنهایی نشست سر خاکت و هق هق گریه کرد! میخواست ما نبینیم! نشنویم! اما شنیدیم! با اینکه دور هم شده بودیما!
راستی، سردت نشد اون شب!؟ اون زیر؟ آخه من داشتم یخ میکردم!
چهقدر پرت شدم! چی میگفتم؟ آره، واسه تو خوب شد! تو زندگی نکردی تو این دنیا! همهش مریض بودی! همهش عذاب کشیدی! راحت شدی که رفتی! اینو همه میگن. میدونی، من نوهت بودم و جز خوبی ازت ندیدم. از دیگران هم همهش ذکر خوبی و مهربونیتو شنیدم؛ اما نمیخوام بگم معصوم بودی! نبودی حتما! اما با این همه عذابی که تو تو این دنیا کشیدی، فقط میتونم از خدای مهربون انتظار داشته باشم که درهای رحمتشو بعد از مرگ به روت باز کرده باشه!
میدونی! اصلا اون دردهای آخراتو که میدیدم، یه کوچولو، ته دلم، از خدا میخواستم تو رو به خواستهت برسونه! آخه خودت میخواستی بری! اولین باری بود که میگفتی چرا آوردینم بیمارستان، بذارید تو خونه راحت بمیرم!! اولین باری بود که ازت میپرسیدن چرا غذا نمیخوری، میگفتی میخوام بمیرم دیگه! به آرزوت رسیدی مامان بزرگ! خوش به حالت!
اما راستشو بخوای، من یه ذره نگران بودم! با همهی ایمانی که به خوب بودنت داشتم، نگران بودم! دوست داشتم خوب! دوست دارم! نمیخوام اونجا هم ناراحت باشی!
اما به خدا نورانی بودی! مثه فرشتهها شده بودی! خیالم راحت شد که اونجوری دیدمت! به خدا!
پنجشنبه، قبل مراسم هفتمت، م، خواهرزادهت هم نهار اومده بود خونهی تو! (خودت که میدونی! ما به اونجا میگیم خونهی مامان بزرگ! که حالا شده خونهی بی مامان بزرگ!!) دختر کوچولوش صبح بهش گفته بود که یه خوابی دیده. ظهر خوابشو واسهمون تعریف کرد. «خواب دیدم اون خانومی که اونجا خوابیده بود، چشماشو باز کرده!»
راستشو بخوای یه کم حسودیم شد. آخه من نوهت بودم، اون نوهی خواهرت! بعد فکر کردم شاید چون کوچولوئه، پاکه، تونسته خوابتو ببینه!
قربونت برم که دلمو نشکوندی! همون شب اومدی به خوابم! تو خواب بغلت کرده بودم، میبوسیدمت و با خودم میگفتم انگار الکی فکر میکردیم مامان بزرگ از این بیماری آخرش نجات پیدا نکرده، حالش خوبه که! آره، تو خوب بودی، سر حالِ سر حال، اینو با تمام وجودم حس میکردم! و تو فقط بهم لبخند میزدی!
مامان بزرگ، از صمیم قلب دعا میکنم خدا درهای رحمتشو به روت باز کنه! تو اون دنیا تا میتونی خوش بگذرون! نگران ما هم نباش! ما آرامش تو رو به همه چی ترجیح میدیم!
فقط، اِ، راستش، میدونی! آقاجون...! بدون تو داره میمیره!
اینم بگم دیگه!؟ خوب، آره، تو خوبی! این عالیه! اما ...
تو این چند روزه به اندازه کافی عر زدم! اما امروز، که بعدِ هفت هشت روز رفته بودم درس بخونم، وقتی داشتم فصل آخر اقتصاد کلانو مرور میکردم، همون فصلی که آخرین بار، همین دی ماه که چند روز خونهتون بودم، خوندمش، تازه فهمیدم این که تو دیگه نیستی، یعنی چی! بعدش هر کاری کردم نشد که تو کتابخونه گریه نکنم!
پینوشت:
ببخشید که کامنت دونی رو میبندم. اینا خلاصهی حرفایی بود که این روزا همهش تو ذهنم به مامان بزرگم میگم. گفتم یه جا بنویسمشون شاید الآنا که خیلی هم بیشتر به تمرکز احتیاج دارم، کمتر فکرمو درگیر کنن. همین!