تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

پارادوکس های یک آدم معمولی

دیروز رفتیم دشت شقایق، جایی در دامنه ی دماوند. یک دانه شقایق هم ندیدیم البته. انگار هنوز فصلش نرسیده بود. و من فکر کردم که برای این اسم، «معبد آناهیتای کرمانشاه» گزینه ی قابل قبول تری است.
آقایی که همراهمان آمده بود، یک عشق کوه واقعی بود. این را از صحبت هایش وقتی اولین بار با «دماوند» روبرو شدیم، فهمیدم.
چنان با حرارت از کوه و کوه پیمایی و فتح قله صحبت می کرد که انگار عاشقی از عشقش. لابلای خاطراتش همه چیز پیدا می شد، فتح چندین باره ی قله های رفیع، صعود تنها، از زور سرما گریه کردن، مجروحیت شدید، تصمیم جدی برای کنار گذاشتن همیشگی کوه و عملی نکردن آن و...
من که به شخصه ترجیح می دهم با هلی کوپتر بروم به نوک یک کوه پربرف، یک ساعتی آنجا باشم و بعد برگردم. به همین سادگی!

می خواهم یک نتیجه گیری کنم. (و لابد باید توضیح دهم که چطور از آنچه آن بالا نوشته ام به این نتیجه رسیدم. اما راستش را بخواهید اصلا حوصله ندارم) ---> من یک آدم خیلی خیلی معمولیم.
یک سری چیزها هست که به آنها علاقه دارم، درباره شان فکر می کنم، نظراتی دارم، در زمینه شان کار می کنم یا با یک دید دیگر، دارمشان. اما هر طور که نگاه کنید، آنقدر آدم های پایین تر و بالاتر از من در آن زمینه وجود دارند که جایی بهتر از میانه نصیبم نمی شود. حساب چیزهایی که تا کنون به فکرم هم نرسیده اند که جداست.
این نتیجه ای نیست که دیروز، یکدفعه، از روی هوا به آن رسیده باشم. از وقتی که یادم می آید یک گوشه ی ذهنم بوده، اما یک پارادوکسی اینجا هست. همیشه یک اعتقاد دیگر هم داشتم: هر شخصی می تواند برای دیگران یک پدیده ی نادر، یک آدم خاص باشد.
شاید هم تناقضی نیست، نمی دانم...

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 9:14  توسط بنفشه  | 

و خدایی که در این نزدیکی است...

از دلتنگی غروب جمعه زیاد شنیده ایم. داستانی دارد برای خودش. شاید یک روز مطلبی درباره ی آن بنویسم.
شب های جمعه برعکس، همه غرق اعتماد به نفس اند و سر خوشی. و انتظار یک آخر هفته ی خوب. و شاید فقط یک انتظار خوب...
مدتی می شد اما پنجشنبه شب هایم چنگی به دل نمی زدند؛ درست از وقتی که آمده بودم دانشگاه.
از آن زمان شب های جمعه یا آخرین ساعاتی بود که در خانه بودم و درست روز بعدش باید می آمدم خوابگاه یا شبی قبل از یک روز پربرنامه که معمولا هیچکدامشان هم اجرا نمی شدند.
چند وقتی می شود یک راه حل خوب پیدا کرده ام؛ دعای کمیل. معجزه می کند!

پی نوشت:
دعای کمیل سرشار از فرازهای عاطفی است. لطیف ترین نوع رابطه ی یک انسان با آفریدگارش را می توانید لابلای نجواهای روحانی علی (علیه السلام) بیابید.

...یا سریع الرضا،
اغفر لمن لا یملک الا الدعاء...
ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحه البکاء...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 1:50  توسط بنفشه  | 

دیروز

دیروز دانشگاهمان فیلم «فتنه» را نمایش داد. پیشنهاد می کنم ببینیدش. فیلم فاخری نیست؛ اتفاقا بسیار هم سطحی و سرهم بندی شده ساخته شده؛ اما به خوبی نشان می دهد که کارگردانش چه هدفی از ساخت آن داشته است.
زمان پخش فیلم خودم را گذاشتم جای یک تماشاگر غیرمسلمان، احتمالا با مشاهده ی تصاویر گزینش شده ای از
11 سپتامبر، انفجار قطار در مادرید، سخنرانی های خطیبان تندرو مسلمان علیه غرب، آیات جهاد قرآن، وضع حقوق زنان، کودکان و همجنس گرایان در کشورهای اسلامی و ...  متوجه می شوم که اسلام چه دین فاشیستی و خشنی است و بعد با دیدن آمار وحشتناک! گرایش به اسلام در کشورهای اروپایی، ترس سراپای وجودم را فرا می گیرد و در انتها برای پذیرش پیام اصلی فیلم آماده می شوم:

Stop slamisation!
دقیق نمی دانم، آخر فیلم برای خودمان بود که غصه ام شد یا آنهایی که فیلم را ساخته اند یا آنهایی که فیلم را برایشان ساخته اند...

دوستم عکس های سفر حجش را نشانم داد و آنجایی که اولین بار کعبه را دیده بود. باور نمی کنید، دقیقا همان شکلی بود که فکر می کردم. با همان فاصله، همان ارتفاع و همان زاویه. می گفت هنوز هم فکر می کند آن صحنه را در خواب دیده است.
خوب، انگار خیلی با هم فرق نداریم.

دیروز یک جای خیلی خوب هم رفتیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط بنفشه  | 

آقا و خانم دکتر

این ترم، با یک زوجِ استاد کلاس دارم. در رزومه شان خواندم که از ابتدای تحصیل در دانشگاه با هم همکلاس بوده اند، با هم می روند انگلستان، مدرک دکترایشان را همزمان می گیرند، با هم به ایران برمی گردند و تا الآن در دانشگاه ما، همزمان تدریس می کنند. هر دویشان هم از چهره های ماندگار هستند.
آقای دکتر خیلی آدم با شخصیتی است، رابطه ی استاد، دانشجویی برایش یک رابطه ی تعریف شده است که احترام مهم ترین شاخصه ی آن است.
اما خانم دکتر، نه، اشتباه نکنید، می خواستم بگویم ایشان دیگر خیلی خیلی باشخصیت هستند. تا حالا حتی یک آخر جلسه هم نبوده که به بغل دستی ام نگویم: «این خانم دکتر چه قدر متشخص است!» و باور کنید این جمله را ناخود آگاه بیان می کنم؛ چون طی زمان کلاس، عمیقا درکش کرده ام. دانششان، شیوه ی خاص صحبت کردنشان، نهایت احترامی که برای دانشجوهایشان قائل هستند، مراعات و درک فوق العاده ای که از شرایط دانشجویان دارند... همه و همه، نتیجه اش می شود این احساسی که گفتم.

در این شرایطی که ما هرچه بزرگتر می شویم، کمتر قدر معلم ها و استادانمان را می دانیم، بیشتر جلوی رویشان گستاخی می کنیم و کمتر وقتی که نیستند، با احترام یادشان می کنیم، فکر کردم یک عادت شکنی بد نباشد.
خانم و آقای دکتر، همیشه سلامت باشید و پیروز...

پی نوشت:
فکر می کنید عوامانه ترین نتیجه ای که از این پست می توان گرفت چیست؟ آفرین، درست حدس زدید! خدا در و تخته را خوب با هم جفت می کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 1:26  توسط بنفشه  | 

یک شب استثنائی!

دوشنبه روز خوبی بود. خوب شروع شد و خوب تر پیش رفت. ساعت 7.5 صبح از خوابگاه زدم بیرون و 7.5 عصر برگشتم و این برای من که خوابگاهمان دم در دانشگاه است یعنی روز خیلی پرکاری بود.
وقتی رسیدم آن قدر خسته بودم که فقط توانستم نماز بخوانم، چندجا تلفن کنم و بعد به مادرم اطمینان دهم که حتما شام می خورم و شام نخورم و بخوابم.

احتمالا چیزی هم نمانده بود که هفت پادشاه را خواب ببینم که صدای زنگ یک دوست، یک ... بی محل، خواب را به کلی از سرم پراند و شبم را خراب کرد. یک چیزی آن طرف خراب!
بعد از اینکه چند تا دروغ بی شرمانه گفتم تا دوستم مطمئن شود خواب نبوده ام و «اصلا چه کسی این وقت شب می خوابد؟!»، فکر کردم شاید یک دوش آب گرم، بد نباشد. مواقعی که کار زیاد دارم، برایم مثل والیوم عمل می کند. انگار یادم رفته بود، مواقعی که کار زیاد دارم!
و من هنوز بیدارم...!!
قبل تر ها، بعضی وقت ها که خوابم نمی برد، می رفتم یک گوشه ای، تنها، فکر می کردم، گاهی دعایی می خواندم، شاید گریه می کردم، آرام می شدم و بعد، هفت پادشاه بود که به سراغم می آمدند.
امشب البته مجبور شدم بروم در مخوف ترین جای خوابگاه این پروسه را اجرا کنم، چون یک سری آدم بیکار می خواستند نصف شبی در نمازخانه فیلم تماشا کنند و یک سری آدم بیکارتر، هوس درس خواندن نیمه شبانه در سالن مطالعه کرده بودند!
توضیح اینکه مخوف ترین جای خوابگاه ما، می شود زیرزمینی که در آن روح احضار کردیم (با این وضع ادامه ی پست قبلی هم کاملا لوث شد!) و انتظار ندارید که چنین جایی آرامش بخش هم باشد؟!
من حتی بعد عمری چت را هم امتحان کردم، آخر از ظواهر امر پیدا بود که باید برای ادامه ی شب برنامه ریزی کنم و نتیجه، الآن یک ساعتی می شود یک بنده ی خدا را علاف کرده ام.
 Chatterهم نشدیم!

دارم فکر می کنم دوشنبه که روز خوبی بود...؟!!

پی نوشت:
می خواهم بروم کتاب بخوانم، شاید والیوم نباشد، ولی حکما گل گاو زبانی، چیزی هست!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 3:37  توسط بنفشه  | 

ما دانشجویان فرهیخته

اصولا دانشگاه پدیده ی جالبی است. به اعتقاد من آدم را از همه لحاظ باسواد می کند.
از جنبه ی درسی اش که بگذریم (در این زمینه حرف زیادی برای گفتن ندارم
(-;) خیلی موارد دیگر هستند که قبل از ورود به دانشگاه، شما یا اصلا تجربه نکرده اید و یا به این شکل، گسترده نبوده اند.
از تجربه ی برگزاری انواع و اقسام جشنواره و همایش و برنامه گرفته تا بودن در متن جریانات اجتماعی و سیاسی کشور تا درک ملموس خط کشی ها و جبهه گیری های جامعه در قالب گروه های فعال دانشجویی تا اساسا پیوستن به جامعه ای که به عنوان یک جنبش جریان ساز روی آن حساب می شود.
اما یک مساله ی دیگر هم هست که من به شخصه قبل از ورود به دانشگاه به هیچ وجه تجربه اش را نداشتم و آن ...!

پیشنهاد اولیه از یکی از دوستانم بود؛ بیایید روح احضار کنیم!
فکر می کنید من چه کار کردم؟ بدیهی است که بلافاصله یک سخنرانی مبسوط ارائه دادم در باب اینکه این حرف ها خرافه ای بیش نیست و برای آدم های فرهیخته و روشنفکری مثل ما بسیار ناشایست تر است که آن را جدی بگیریم و این که اینها همه توطئه ی استکبار جهانی است که با آسان نشان دادن این امر در صدا و سیما و رسانه ها ی دیگر در حد سرکشیدن یک لیوان آب می خواهند مردم ما را با اعمال سخیف و بیهوده سرگرم سازند.
دوستانم اما بر تصمیم قاطعشان همچنان پافشاری می کردند. من هم فقط در حد یک تجربه ی همین جوری! و شاید اینکه بعدها دست آویزی برای خنده و سرگرمی داشته باشم، همراهشان شدم.

ادامه دارد...

پی نوشت:
این «ادامه دارد» اصلا برای کلاس و تعلیق و این جور چیزها نیست ها، ما را چه به این حرف ها! فقط آنقدر خسته ام که دیگر نای ادامه دادن ندارم. تا بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 1:14  توسط بنفشه  | 

ای قوم به حج رفته کجاييد، کجاييد/معشوق همين جاست بياييد، بياييد

دیروز بلاخره دوستانم را که از عمره ی دانشجویی برگشته اند، دیدم.
من هرگز در مکه نبوده ام اما یک تصویری در ذهنم هست که خیالش به وجد می آوردم.
درست مقابل خانه ی خدا، به گمانم جایی مثل پشت بام، نه آن قدر نزدیک که کرختی سنگ ها دلسردم کند و نه آنقدر دور که دورم، ایستاده ام و فقط اشک می ریزم...
فرصت نشد از دوستانم بپرسم امکانش هست اولین بار که وارد بیت الحرام می شویم، یکراست برویم سراغ پشت بام یا نه؟

پی نوشت:
شرمنده که عنوان و متن پستم با هم جور در نمی آیند؛ احتمالا این منم، مجموعه ای از تضادها!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 1:54  توسط بنفشه  | 

سقوط آزاد


پرده ی اول

فرض کنید شما یک آدم خیلی خیلی متشخص را می شناسید. از آنهایی که در هر آنچه شما علاقه مندید، دستی دارند.

شما نوشتن را دوست دارید؟ ایشان یک پا شاعرند برای خودشان.

به سیاست علاقه مندید؟ پاتوق این فرد دفتر مرکزی یکی از احزاب سیاسی است.

دوست داشتید که تدریس می کردید؟ ایشان چندین سال سابقه ی تدریس دارند.

از فلسفه بدتان نمی آید؟ همین چندوقت پیش بود که ایشان یک دوره کلاس تاریخ فلسفه را پشت سرنهادند.

از آدم های اهل مطالعه خوشتان می آید؟ فهرست کتاب هایی را که ایشان خوانده اند، ندیده اید هنوز.

...

طبیعی است که شما از آشنایی با چنین آدمی خوشحال می شوید. و حتما نیاز نیست که یادآوری کنم به خاطر شخصیتشان و نه لزوما شخص ایشان.

حالا فرض کنید که این فرد، نمی دانم چه طور، فکر کند که از شما خوشش می آید. و شروع کند به نشان دادن این فکر.

و شما؟ خوب، با دو مساله رویرویید. اول اینکه قضیه ی «شخصیت» و نه «شخص» کماکان برایتان اعتبار دارد و دوم، از آنجایی که با یک آدم خیلی خیلی متشخص طرفید، برای گفتن این مساله، رودربایستی دارید.

و نتیجه این می شود که هروقت با شنیدن زنگ اس ام اس خوشحال می شوید که دوستی به یادتان بوده، هروقت که می خواهید میل های جدیدتان را بخوانید، هروقت که می خواهید آف هایتان را چک کنید، دعا می کنید که پای هیچ پیامی از «این پسره» در میان نباشد و آن وقت کلی عذاب وجدان می گیرید که چرا یک آدم خیلی خیلی متشخص را «پسره» خطاب می کنید.

خداوند همه ی ما را به راه راست هدایت فرماید!

 

پرده ی دوم

از فیلم «زیر نور ماه» خاطره ی خوبی دارم. دیروز داشتم یک مجموعه داستان کوتاه می خواندم از یک نویسنده ی ایتالیایی. جایی برای توصیف یکی از شخصیت ها گفته: «درست مثل آدم مستی بود که زیر نور ماه آواز می خواند.»

خاطره ی خوبم به لجن کشیده شد!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 15:13  توسط بنفشه  | 

رابطه ی زخارف دنیوی، موفقیت تحصیلی و نوکیا

اولین گوشی موبایل من یک سامسونگ مدل E310 بود. مدت ها داشتمش تا اینکه پارسال عید یک W700 خریدم. عمر این گوشی چندان نپایید؛ حدود یک ماه بعد در یک اردوی تفریحی دانشجویی، به شکل ناجوانمردانه ای به سرقت رفت!
ازآنجاییکه من اصولا دلبستگی چندانی به زخارف دنیا ندارم، عکس العمل زیادی که حاکی از ناراحتی ام باشد، نشان ندادم. ته دلم واقعا شرمنده بودم اما، هرچه باشد پول آن از جیب پدرم رفته بود نه از حاصل دسترنج من.
پدرم، یک هفته بعد و در حالی که من همراهش نبودم، یک
W810i برایم خرید. همراهش نرفته بودم چون می خواستم بداند که دیگر مدل گوشی برایم مهم نیست و او برایم یک مدل بالاتر خرید چون معتقد بود همان ناراحتی ناشی از گم شدن گوشی جدید، برایم کافی بوده.
آخرین روز تعطیلات نوروزی امسال، یعنی درست زمانی که چند ساعت بعدش می خواستم بیایم تهران، موبایلم خاموش شد و دیگر روشن نشد. و خوب، اولین کسی که از موبایل نداشتن من شاکی می شود، مادرم است که وقتی در راه هستم هفت، هشت باری باید تماس بگیرد.
در خانه ی ما خرِ من خیلی بیشتر از برادرانم می رود (منِ یگانه دخترِ دور از خانه البته)، این شد که روز بعد، در حالی که گوشی جدید برادرم در کیفم بود (و غم ناشی از دور شدن از خانه در دلم) راهی تهران شدم.
امروز مادرم می گفت که بلاخره دومین نفری که گوشی ام را نشانش داده اند نظر نهایی اش را صادر فرموده مبنی بر اینکه این گوشی دیگر درست شدنی نیست.

و من مانده ام که گوشی جدید به ما نیامده یا مارک سونی اریکسون یا اصولا زخارف دنیوی؟!

پی نوشت:
دوستم پیشنهاد داده که یک دفعه خیالم را راحت کنم و یک نوکیای 1100 بخرم. اتفاقا پیشنهاد خوبی است؛ الآن که فکر می کنم بیش از 90% دانشجویان کارشناسی ارشد و دکترایی که تاکنون استاد حل تمرینمان بوده اند، 1100 داشتند. انگار داشتن این مدل گوشی و میزان موفقیت تحصیلی یک جورهایی با هم رابطه دارند.
فقط یک مشکلی وجود دارد، قبل از عید که رفته بودیم مشهد، بیانیه ی دانشجویان دانشگاه های آنجا را برای تحریم نوکیا امضا کرده ام!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:17  توسط بنفشه  | 

خلیج...؟

شاید شما هم اس ام اس «اعتراض به گوگل برای تغییر عبارت خلیج فارس به خلیج عربی» را دریافت کرده باشید.
دوستی بعد از خواندن این «اس ام اس» می گفت: «اگر به جای خلیج فارس می گفتند خلیج آمریکایی، این همه ناراحت نمی شدم که خلیج عربی»

وطن دوستی ما ایرانی ها هم حکایتی دارد...!

پی نوشت:
شرمنده که این قدر تند تند آپ می کنم؛ تازه کارم دیگر!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:56  توسط بنفشه  | 

بچه های این دوره و زمانه

من همیشه رابطه ی خوبی با بچه ها داشتم. بزرگترها می گویند که بنفشه (البته آنها که نمی گویند بنفشه؛ می دانید که!) خیلی حال و حوصله ی سر و کله زدن با بچه ها را دارد و بچه ها هم، من را یکی از بهترین دوستانشان می دانند. اما از وقتی که آمده ام اینجا، خانواده ام را کمتر می بینم و بستگان درجه ی دوم و بچه هایشان را هم، به مراتب خیلی کمتر.
یکی از بهترین دوستان کوچولوی من، دخترِ دخترخاله ام است. هروقت که بخواهند بیایند خانه ی ما، اولین سوالش این است که آیا بنفشه خانه هست یا نه؟
در این سه سال، گاه گداری همدیگر را می دیدیم و در این دیدارها من طبق معمول مطیع اوامر ایشان بودم؛ هر آنچه که سلطان بخواهد!
برایش نقاشی می کشیدم، با هم شعر می خواندیم، کارتون نگاه می کردیم، بازی فکری می کردیم، می رفتیم پارک، الاکلنگ سوار می شدیم و تاب و سرسره و دنبال هم می دویدیم...
در دید و بازدیدهای سال نو، بعد از مدت ها دوباره دیدمش. هردویمان واقعا از دیدن هم خوشحال شدیم. الآن کلاس دوم است. آن قدر خانم شده که در مهمانی ها دوست دارد گاهی فقط گوشه ای بنشینیم و حرف بزنیم. و در طی این صحبت ها، برای اولین بار، فکر کردم که ما برای دوستی تناسب سنی نداریم. البته از آن ور!
افکارش به کلی با بچگی های خودم تفاوت دارد. من آن وقت ها فکر بازی بودم و تفریح و دوستانم و مدرسه و کتاب و کارتون و اگر خیلی می خواستم بزرگترانه! رفتار کنم خواندن روزنامه و گوش دادن اخبار.
عشق و عاشقی و زن و شوهری اصلا در زندگیم محلی از اعراب نداشت.
باورتان می شود؟ یک دختر هشت ساله با شما که کم کم دارد بیست و دو ساله تان می شود درد و دل کند، از تجربیات عاشقانه اش بگوید و در آخر هم، با اصرار فراوان از شما بپرسد که چرا یک نفر را از خیابان! برای خودتان پیدا نمی کنید؟!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 15:18  توسط بنفشه  | 

سهم من از دنیا


- 
آقا، ما داریم یک کار بزرگ می کنیم. نه، اصلا یک کار خیلی بزرگ. صدایش یک ماه دیگر در می- آید.
- کجا؟
- 
توی دانشگاه.
- 
و چه کسانی می شنوند؟ صدایش را می گویم.
- 
بچه های دانشگاه خودمان دیگر.
- 
فقط همین؟
- 
نه، کار ما بزرگ تر از این حرف هاست؛ به سایر دانشگاه ها هم مربوط می شود.
- 
این که می شود فقط یک کار دانشجویی.
- 
ولی تلویزیون هم قرار است نشانمان دهد. و آن وقت باقی مردم هم حتما می آیند.
- 
مردم تهران؟
- 
به علاوه ی یک سری آدم های خاص از شهرهای دیگر.
- 
یعنی چه جور آدم هایی؟
- 
آنهایی که یا به طور مستقیم به کاری که قرار است انجام شود، مربوطند یا به آدم هایی که می- خواهند این کارها را انجام دهند.
- 
آدم های عادی شهرهای دیگر چه طور؟
- 
نمی آیند خوب!
- 
و آن وقت هنوز فکر می کنی کارتان خیلی بزرگ است؟
- 
...

توی این دنیا، خیلی ها دارند خیلی کارها انجام می دهند. همین دانشگاه خودمان، هزار تا گروه و تشکل و کانون و نهاد دارد. همه شان هم مدعی اند می خواهند کار کنند.
شما اگر خودتان عضو یکی از آنها شوید، می بینید که واقعا باید وقت بگذارید، فکر کنید، طرح بدهید و اجرایش کنید.
دست آخر که کارتان را انجام می دهید، شاید توی دلتان از نتیجه اش هم راضی باشید؛ اما می دانید من چه می گویم؟
دلم می خواهد فرمولی کشف شود که سهم تلاش مرا در آنچه می خواهم «اعتلای سطح عمومی جهان در همه ی اعصار» بنامم، تعیین کند!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 12:38  توسط بنفشه  | 

من و نویسندگی

دوم دبیرستان که بودم یک روز دبیر تاریخمان از نقشه هایم برای آینده پرسید. گفتم: می خواهم بروم دانشگاه؛ مهندسی بخوانم و روزنامه نویس شوم.
و حتما نیازی نیست یادآوری کنم که این پاسخ، بسی موجبات فرح دبیر فوق الذکر را فراهم آورد!!

 امروز دارم کم کم مهندس می شوم. از همان هایی که منظورم بوده لابد؛ یک مهندس الکی! اما به هیچ وجه یک نویسنده ی واقعی نیستم.

نوشتن را دوست دارم.
شاید چون از انشاهایم خاطره ی تعریف و تمجید معلم ها مانده و ژست پرافتخار مامان وقتی آنها را بلند بلند برای دوستانش می خواند. و تحسین مامان و بابا و بقیه برای انشایی که من و پسرعمه ام نوشته بودیم وقتی هنوز آنقدر بزرگ نشده بودیم که اصلا زنگ انشایی باشد.
شاید چون هروقت کسی از من خواسته چیزی بنویسم، توانسته ام. یک سری مقاله ی سفارشی برای نشریات محدود دانش آموزی و دانش جویی.

ولی این که نویسندگی نیست، نوشتن هست اما نویسندگی نه!
چه لطفی هست در نوشتن وقتی که مجبور باشی بنویسی؟ آن هم درباره ی آنچه دیگران خواسته اند.

"می خواهم برای خودم بنویسم؛ فقط برای آنکه بنویسم."
این تصمیمی بود که شش هفت ماه پیش، درست در روز تولد بیست و یک سالگی ام گرفتم (عددی که فکر می کردم برایم معجزه می کند) و از آن زمان، یک دفتر صد برگ شد تنها ملجا من برای برای فروکش نمودن عطشم به نوشتن.

این اولین دفترچه خاطرات من نبود و البته واقعا دفتر خاطرات هم نبود. برگ های آن تبدیل شده بود به معجونی از افکار و عقایدم راجع به مسائل پیرامون.
و در تمام این مدت، همین دو کلمه ی آخر مرا از راه اندازی وبلاگ باز می داشت؛ علی رغم آن همه علاقه ای که به روزنامه نویسی داشتم، حرفه ای که بدون حضور مخاطبانی که بخوانندت، معنا ندارد.
و خوب، تنها خواننده ی دفترم، خودم بودم و خودم!

همیشه فکر می کردم برای چه کسی جالب است که تو امروز چه کار کردی، کجا رفتی، به سخنرانی که گوش دادی، در کدام همایش شرکت کردی یا چه تئاتری را دیدی؟ کیست که دوست دارد بداند وقتی کوچک بودی چه طور فکر می کردی و حالا که بزرگ شده ای، چه طور(فکر می کنی)؟ چه کسی دوست دارد پای صحبت تو بنشیند وقتی که داری یک حس متفاوت را تجربه می کنی یا چشمت رو به چیزهایی گشوده می شود که تا کنون نمی دیدیشان؟

مدتی است که بدجوری به وبگردی عادت کرده ام. در این مدت به چنان موضوعات شخصی و نوشته های خصوصی برخورده ام که حد ندارد، از شرح ماجرای وزن کم کردن یکی یا شکستن ناخن آن دیگری یا علاقه ی مفرطی که فلان شخص به قرمه سبزی دارد یا حادثه ای که برای بهمانی در یک مهمانی رخ داده.
و متوجه شدم برای وبلاگ نویسی حتما لازم نیست یک مقام آگاه اجتماعی باشی یا مخبر سیاسی یا مثلا، چه می دانم، سخنگوی وزارت امور خارجه!

عجالتا من هم عزمم را برای نوشتن جزم کرده ام. می خواهم ببینم چند مرده حلاجم؛ آیا واقعا نوشتن را دوست دارم یا نه، فقط، می توانم بنویسم، اگر که بخواهم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:55  توسط بنفشه  | 

برای شروع

بسم الله الرحمن الرحیم

بیست دقیقه ای می شود که می خواهم چیزی بنویسم و نمی شود؛ ناسلامتی قرار است این اولین پست وبلاگم باشد.

و برای روشن شدن اذهان عمومی! باید بگویم که اینها را دارم روی کاغذ می نویسم چون در واقع وبلاگم ساخته نشده هنوز!

در این تب همه گیر وبلاگ نویسی هیچوقت ایده ی درست کردن یک وبلاگ را جدی نگرفتم؛ تا اینکه...

خوب، پروسه ی متقاعدشدن من به راه اندازی یک وبلاگ آن قدر زمان برد که می ترسم شرح چگونگی اش آن هم در این پست اول، مرا به کل از راه اندازی آن منصرف کند!

فعلا همین را داشته باشید که امروز، درست وسط جلسه ی امتحان میان ترم، تصمیم قطعی ام را گرفتم...

راستی، اسم من بنفشه نیست. نام واقعی ام را دوست دارم اما، حداقل در این ابتدای کار می خواهم ناشناخته! بنویسم. اولین اسم مستعاری هم که به نظرم آمد، بنفشه بود. چندباری از مادرم شنیده ام که دوست دارد دختر کوچکی باشد (یعنی در آن حوالی دختری باشد) که بنفشه صدایش کند. (البته فقط باشد و نه اینکه داشته باشد.)

بروم ببینم اسم وبلاگ را چه می خواهم بگذارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:4  توسط بنفشه  |