تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

مناعت طبع

بلاخره هفته ی فرهنگ های ایرانی هم تمام شد. این اسمی است که همین الآن به فکرم رسید؛ اسم اصلی جشنواره یک چیز دیگر بود. این چند وقت سرم آن قدر شلوغ بود که یک بار هم نتوانستم آپ کنم وگرنه سوژه که تا دلتان بخواهد در این مواقع پیدا می شود. دقیقا نمی دانم خوشحالم که کارمان تمام شد یا نه، اما الآن آمدم که یک چیز دیگر بگویم.

آخرین برنامه ی جشنواره اجرای رقص محلی توسط عشایر شرق کشور بود. در انتهای مراسم خان طایفه ی ده مرده که ساکن یکی از مرزی ترین روستاهای شرق کشور هستند، آمد پشت تریبون و چند دقیقه ای صحبت کرد.
وای، نمی دانید! آنها در چه شرایطی زندگی می کنند، چه سختی هایی که تحمل نمی کنند، چه خشکسالی هایی که پشت سر نمی گذارند، چه زحمت هایی که نمی کشند، آن وقت چه نگاه بزرگ منشانه ای دارند، چه قدر صاف و ساده اند، چه قدر دلشان برای این آب و خاک می تپد، چه قدر جان بر کف و بیدارند.

من نمی دانم، اینها، بیشتر از این نظام و این مملکت بهره می برند یا ما آدم های شهری در ناز و نعمت بزرگ شده ی دانشگاه رفته ی پرمدعا...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 15:30  توسط بنفشه  | 

روزگار ما

صبح همراه با اضطراب اینکه مبادا کلاسم دیر شود بیدار می شوم. برای صبحانه یک چیزی تند تند می خورم فقط از ترس اینکه تا ظهر گرسنه نمانم. می روم سر کلاسم در حالیکه بی تاب گذر وقت هستم. کلاس که تمام می شود سریع می روم سراغ انجام یک سری کار دیگر. برمی گردم دانشکده، دو تا کلاس پشت سر هم دارم. بعد، یک ساعتی وقت خالی که در مسیر دانشکده، سلف، مسجد، دانشکده تمام می شود. دوباره کلاس دارم و بعدِ کلاس، باز، جای دیگری کار دارم. می آیم خوابگاه و حتی الآن هم که دارم اینها را می نویسم استرس دارم. که آب کتری ای که گذاشته ام روی گاز تمام نشود، که آن قدر خسته ام که دلم می خواهد یک کمی بخوابم، که امشب شام هم باید درست کنم، که مطالعه ی امتحان پنجشنبه را باید شروع کنم، که کتابی را که سه روز پیش شروع کرده ام تمام کنم، که با همه ی اینها باید زود هم بخوابم که به کلاس 7.5 ام برسم.

این فقط توصیف یک روز عادی از زندگی یک دانشجوی عادی است. روی دانشجو مخصوصا تاکید می کنم چون در حال حاضر مهم ترین مسئولیتی که برایم تعریف شده صرفا درس خواندن است. و می دانم که من در این مدت بیشتر از همیشه سینما رفته ام، کتاب خوانده ام و به کارهایی که دوست دارم، پرداخته ام.

انگار اضطراب جزء لاینفک زندگی این روزهایمان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:36  توسط بنفشه  | 

نمی خواستم اینجا خیلی شخصی باشد. درست ترش «نمی خواهم» است شاید.

فقط، یک زمان هایی هست که هرچه قدر هم عینک خوشبینی روی چشمتان باشد، دنیا کار خودش را می کند. حالتِ خیلی خیلی خیلی بدِ غیر قابل تحملش این است که هر چه فکر کنید متوجه نشوید دلتان برای چه گرفته، همین!

 

(این پست را امروز دیدم. امروز یعنی بیستم اردیبهشت هشتاد و هشت. یادم نمی‌آید پارسال چرا اینها را نوشته بودم؛ انگار همان موقع هم نمی‌دانستم. الآن همین‌طوری، یک‌دفعه، دلم خواست منتشرش کنم. یک حس همین‌طوری دیگری هم می‌گوید نظراتش را ببندم. کلا همین‌طوری!)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:8  توسط بنفشه 

بشارت

«معرفت آن چیزی است که پس از خواندن همه چیز و فراموش کردن همه چیز، در دِماغ ما بر جای می ماند.»

 

یکی از دغدغه های همیشگی من، فراموشکاری خارق العاده ام است. ذهن من همیشه درگیر یک سوال بوده؛ اگر قرار است سطح آگاهی و دانش ما متاثر از خوانده ها، دیده ها و شنیده هایمان باشد، تکلیف آدم های فراموشکار در این میان چه می شود؟
امروز یک آدم بزرگ به من اطمینان داد که خیلی جای نگرانی نیست!

 

پی نوشت:

خیلی مهم است که نام آن شخص بزرگ را بدانید؟ OK، متوجه شدم،Copy Right!!
ادوارد هریو، رئیس مجلس نمایندگان فرانسه در میانه ی قرن بیستم که چهره ای ذاتا فرهنگی بود، این جمله ی قصار را گفته و من آن را امروز در مقاله ی یک هفته نامه خواندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:4  توسط بنفشه  | 

من، دوستدار طبیعت

اردیبهشت و بهشت، تناسب دارند در حد خدا، آنجایی که ما زندگی می کنیم البته. لازم است بگویم ما کجا زندگی می کنیم؟!
شما که من را نمی شناسید. فرضا اگر که بگویید «خوب هم می شناسمت»! و نیز «سابقه ی آشناییمان از سه سال هم بیشتر است»!!، با شنیدن چنین حرف هایی از من، معلوم می شود که بلوف می زنید اگر دو تا شاخ روی سرتان سبز نشود!
من آن وقت ها حکم ماهی ای را داشتم که تمام عمرش را در آب گذرانده اما نمی داند آب چیست یا آدمی که درختان نمی گذارند او جنگل را ببیند یا یک چیزی توی این مایه ها!
اینجا که آمدم، تازه فهمیدم در چه بهشتی زندگی می کردم و قدر نمی دانستم.

سال اول که بودم (و دوم) روزهای تعطیلیم بیشتر از این بود که الآن هست. تقریبا یک هفته در میان می رفتم خانه و گاهی هر هفته. بهار هشتاد و پنجِِ من، گره خورده با نگاه های حسرت بار از پشت پنجره ی اتوبوس به جاده ی سرسبزی که باید پشت سر گذاشته می شد. و صبح روز بعد، طولانی کردن عمدی مسیر دانشگاه برای اینکه از راهی بروم که حداقل چهار تا درخت بالای سرم باشد!

حیاط خانه ی مادربزرگم اینها را همیشه دوست داشتم. قایم باشک، گرگم به هوا، لی لی حلزونی، دوچرخه سواری، آب بازی، رنگی کردن در و دیوار و دار و درخت، «استقلال»ـی که هنوز هم روی یکی از حصارهایش جا خوش کرده، اینها فقط بخشی از بچگی کردن های من و عمه زاده هایم در آن حیاط نه چندان بزرگ هستند.
اینجا که آمدم، حین مرور چندباره ی خاطرات گذشته و تماشای فیلم های درون گوشی ام، یکدفعه فکر کردم که می شود گفت آنجا زیبا هم هست!

پی نوشت:
جهت تنویر افکار عمومی باید بگویم من به طبیعت بی اعتنا بودم اما به ثمرات آن، هرگز!! همین الآنش یک خاطره ی پر رنگ برای پدربزرگ و مادربزرگم به یادگار گذاشته ام. از آنهایی که حتی بعدِ مرگ آدم هم باقی می مانند. کافیست یک شکوفه ای روی یکی از درخت های خانه ی آنها به حدی برسد که بتوان به آن گفت «میوه»، ذکر خیری می شود از من که «جای فلانی خالی که بیاید و پیش از همه نوبرش کند»!، با یک مقدار چاشنی پدربزرگ و مادربزرگ مآبانه البته.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:34  توسط بنفشه  | 

هفته

اوّل اینکه،

من یک جایی، در این وبلاگ، یک چیزی نوشته ام که خیلی راست نیست. دروغ هم نیست ها! یعنی می دانید، ممکن است یک زمانی آدم از روی جو زدگی چیزی بگوید که بعد در یک جو دیگر، قبولش نداشته باشد.

کلا نمی دانم با این دنیایی که هیچ چیزش یک جا بند نمی شود، چه کار کنم؟

 

دوم،
این هم یک جورهایی مصداق همان اوّلی است. آخر هفته ی قبل، کتابی به دستم رسید که خواندنش یک عالمه احساس خوب به من بخشید. و پریروز کتابی را امانت گرفتم که بعدش کلی وقت برد تا با حس دلخوری همراه با رودست خوردن کنار بیایم. من باید از کجا می دانستم که یک کتاب می تواند این همه چرند
*باشد؟!

سوم،
و باز هم در راستای همان «اوّل اینکه»!، دو هفته پیش که رفته بودم دعای کمیل، تصمیم گرفتم دیگر تا چند وقت نروم. این تصمیم البته یک دلیل خاص دارد اما خیلی هم نباید به دعا خواندن های دسته جمعی عادت کرد.

چهارم،
یک مدتی است به نشانه ها اعتقاد پیدا کرده ام. دقیقا نمی دانم از کی. امروز می خواستم «دستور زبان عشق» مرحوم امین پور را دوباره بخوانم. فکر کردم اول صفحه ی 87 اش را باز کنم؛ دقیقا همانی بود که می خواستم.

پنجم،
گفتم نشانه ها. دفعه ی یکی مانده به آخری که رفته بودم مشهد، روز اول، جلوی اسماعیل طلایی، یک دفعه احساس کردم یک چیزی نشسته روی سرم. آن قدر ترسیده بودم که «کبوتر امام رضا، کبوتر امام رضا» گفتن خانم روبرویی هم چندان وقعی در حالم ننهاد(!). تا اینکه پسربچه ای آمد و از روی سرم برداشتش. هنوز هم گاهی حسرت نوازش نکردن آن کبوتر را می خورم.

ششم،
اینکه یک آدم هایی الآن جایی هستند که از هرکجای دیگر به خانه ی ما شبیه تر است، دلم را می سوزاند!

هفتم،
دیشب یک
sms دادم به خاله ام که معلم است و روزش را تبریک گفتم. خیلی خوشحال شد. همان موقع زنگ زد و تشکر کرد که به یادش بوده ام. امروز مادرم هم می دانست که من دیشب چه کار کردم. یک sms چه قدر می تواند با ارزش باشد...

 

* من از همه ی دوستان کتاب خوان و کتاب دوست معذرت می خواهم. ولی چرند، واقعا در این جا مناسب ترین واژه است.
**این پست را چند ساعتی بعد از تحریر مقداری تغییر داده ام. گفتم تا وجدانم راحت باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:32  توسط بنفشه  | 

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان / هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است

همیشه گفته اند ما ایرانی ها مرده پرستیم. تا یک شخصی فوت می کند برایمان بزرگ می شود و عزیز. فقط سالروز مرگ هاست که بلدیم قشنگ حرف بزنیم.
اما من نمی توانم، جدا نمی توانم 11 اردیبهشت باشد و از مردی یاد نکنم که وقتی خبر فوتش را شنیدم، یکدفعه احساس کردم که یکی از عزیزترین افراد خانواده ام را از دست داده ام. مردی که در بخش بزرگی از خاطرات گذشته ام، حضور پر رنگ دارد؛ با آن قلم معروفش که چه افتخاری می کردم وقتی یکیشان را برنده شده بودم.

 گل آقای ملت ایران 


روحش شاد  ! 

 

عنوان پست را از اینجا برداشته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:11  توسط بنفشه  | 

مردم خوب من

نوع نگاه من به مردم کوچه و بازار سیر تحولاتی پیچیده ای دارد.

از زمان های خیلی دور چیز زیادی یادم نمی آید. دلیلش احتمالا این است که حتی وقتی که بیرون می رفتیم تمام توجهم معطوف به خانواده ام بوده. مادرم تعریف می کند وقتی که من کوچک بودم آرزو داشته بچه اش مثل بچه های مردم بهانه بگیرد و هرچیزی را که می بیند، بخواهد؛ اما حداقل تا زمان تولد برادرم به این آرزویش نرسیده! مادرم یک کلمه ی خیلی خاص هم برای توصیف کودکی هایم دارد که حالا من نمی گویم چه بوده، اما معنی اش می شود آدمی که خیلی آرام و ساکت و سر به زیر است!

بزرگ که شدم دو نوع نگاه متفاوت داشتم، بدبینانه و بدون اعتماد به نفس. متاسفانه تقدم و تاخر زمانی این دو را یادم نمی آید.یک احتمال این است که من به مردم نگاه می کردم اما نوع رفتارشان، طرز صحبت کردنشان، ظاهر عجیب و غریبشان (یا دست کم آنچه که به نظر من عجیب و غریب بود)، هول و هراسشان برای خرید و خیابان گردی و... را درک نمی کردم و با خودم می گفتم چه مردم علاف و بیکاری! (نگاه بدبینانه) آن وقت خودم را بینشان غریبه می دیدم و اعتماد به نفسم می افتاد پایین. (مثل فشار که می افتد!)یا شاید اول خودم را بین مردم تنها می دیدم و بعد کارهایشان برایم غیرقابل تحمل می شد.

یک مقدار که بزرگتر شدم نگاهم باز تغییر کرد. الآن یک واژه ی خاص که توصیف جامع و مانعی برای آن باشد به ذهنم نمی رسد؛ تلفیقی از بی تفاوتی و اعتماد به نفس شاید.

باز هم که بزرگتر شدم نگاهم )باز هم!) تغییر کرد، این بار البته این نتیجه ی یک فرآیند طبیعی نبود؛ چون حالا یک تغییر بزرگ در زندگیم اتفاق افتاده بود. من از شهر و خانه ی خودم آمده بودم به یک شهر و یک محل زندگی دیگر.و حالا بخش خیلی مهمی از وقت هایم با یاد خاطرات خوب گذشته سپری می شدند و اصلا هر چیزی که به نحوی با این گذشته مربوط می شدند تبدیل شدند به خاطرات خوبم.و من کم کم فکر کردم که چه قدر مردم شهرمان را دوست دارم!

برای رفتن از خانه ی ما تا مرکز شهر دو راه وجود دارد. می توان دو بار تاکسی سوار شد و ده دقیقه ای رسید یا یک ربع منتظر اتوبوس ماند و سی_چهل دقیقه ای به مقصد رسید.من معمولا راه دوم را انتخاب می کنم. دلم می خواهد از پنجره ی اتوبوس به مردم نگاه کنم، حرکاتشان، عجله شان برای رسیدن، در هم لولیدنشان، ادا و اطوارهای بعضا سبک و ظاهر عجیب و غریب جوانترهایشان را تماشا کنم. دلم می خواهد مادری را ببینم که دست فرزند کوچکش را در دست گرفته و بعد فکر کنم لابد هنوز نهار ظهرشان را درست نکرده که این همه عجله دارد. دلم می خواهد حدس بزنم پسر جوانی که جلوی باجه ی تلفن عمومی ایستاده می خواهد به چه کسی زنگ بزند. دوست دارم فکر کنم پیرمردی که کلی خرید کرده لابد باید پدربزرگ یک خانواده ی شاد و پرجمعیت باشد. دوست دارم آرزو کنم کاش می شد همه ی چیزهای آن دستفروش کنار خیابان را بخرم تا شب که به خانه می رود برای دختر کوچکش یک عالمه خوراکی خوشمزه ببرد...

بدینوسیله، این جا و در این زمان، اعلام می کنم که من مردم را دوست دارم؛ هر طور که باشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:24  توسط بنفشه  | 

یک پست کاملا فرهنگی!

جمعه به تلافی! همه ی! درس خواندن های! پنجشنبه ام، فقط و فقط مال خودم! بود.

اولش می خواستیم برویم جشن ازدواج دانشجویی. لازم است که بگویم به عنوان میهمان؟! فلسفه ی این جشن ها را خیلی متوجه نمی شوم البته. آن اوایل که می گفتند هدفش ترویج فرهنگ ازدواج آسان دانشجویی است.
همان اوایل دختر عمه ی من دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بود، در یکی از این جشن ها شرکت کرد، کلی هدیه نقدی و غیر نقدی گرفت، آخرش هم یک جشن عروسی مفصل برپا کردند. الآن انگار از آن بذل و بخشش ها خبری نیست؛ شده یک مراسم فرمالیته.
یکبار یکجایی درصد طلاق را در ازدواج های دانشجویی شنیده بودم، عدد دقیقش یادم نیست؛ اما مطمئنم بالای پنجاه بود. یادم می آید آن زمان به درستی این عدد شک کردم؛ اما یک آمار گیری موثق هم بشود، بد نیست.

تا اواسط بعد از ظهر روی تصمیمم (برای رفتن) استوار بودم. تا اینکه وسوسه شدم یک نگاهی به کتاب جدید دوستم بیندازم. «طوفان دیگری در راه است» ِ سید مهدی شجاعی. گزارش رونمایی این کتاب را همان موقع خوانده بودم، اما این به انگیزه ای برای مطالعه اش تبدیل نشده بود. (توضیح چراییش یک مثنوی حسین کرد است به تنهایی) دیروز اما، خواندن چند صفحه ی اول به حدی مجذوبم کرد که ترجیح دادم نروم جشن و کتاب را تمام کنم. کتاب خوبی است؛ (حال می کنید با این نظریات کارشناسی؟!) پیشنهاد می کنم بخوانیدش.

دیروز یک شعر خدا هم شنیدم. خداها! اینجا می توانید دانلودش کنید.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:23  توسط بنفشه  | 

سیاسی می شویم...!

از ابتدا قصد نداشتم وبلاگم سیاسی باشد. راستش اگر بخواهم هم، نمی توانم. من یک آدم مودی(1) هستم. گاهی آنقدر می روم در جو سیاست که بیا و ببین، گاهی هم نه، بیخیال بیخیالم. اما یک وقت هایی هم نمی شود بیخیال بود.

● امروز در اینترنت خبری راجع به حجت الاسلام هادی قابل خواندم. قابل را فقط یک بار دیده ام، در برنامه ای که شاخه ی دانشجویی جبهه ی مشارکت برپا کرده بود. بعدها بیشتر درباره اش خواندم. الآن همین قدر می دانم که آدم خوبی است. قاچاقچی و جنایتکار و تروریست و مال مردم خور و مرتد هم که نیست. حالا چرا باید زندانی شود؟ یک دلیلی دارد دیگر.

 

● پیامبر اسلام که ظهور کردند، جامعه ی عربستان پر بود از نادانی و بی سوادی و توحش. عرب های مسلمان چنان متحول شدند که خواستند همه ی دنیا را دگرگون کنند؛ (و البته آنها که شایستگی اش را داشتند از این فرصت تازه استقبال کردند) اما هنوز صد سال از تحول خودشان نگذشته بود که به روی نوه ی رهبرشان شمیر گشودند. «چون یک تاریخ توحش و جاهلیت پشت سرشان بوده» این را آقای خاتمی می گفت و اینکه «تاریخ ایران هم سابقه ی دیکتاتوری و استبداد زدگی کم ندارد»

 

● امروز دور دوم انتخابات است راستی. این «راستی» اینجا واقعا مصداق دارد ها؛ نه این چند وقت خانه بوده ام که با دیدن فعالیت های پدرم و همکارانش در ستاد انتخابات، شور انتخابات مرا هم بگیرد و نه امروز شهر خودمان هستم که بتوانم در همان حوزه ای که مرحله ی اول رای دادم، رای بدهم.

بگذریم. حجت الاسلام کدیور را احتمالا می شناسید. یک روز پای منبرِ (همان تریبون) ایشان، یک جمله ی درخشان شنیدم: «غیر استبدادی بودن یک روش اداره است نه انتخاب.» همین دیگر، انتظار ندارید که کل متن سخنرانی را اینجا بنویسم؟!(2)

 

پی نوشت:

mood (1) ـی ها، نه ! moody
(2) شوهر عمه ی من مدیر یک مدرسه ی غیرانتفاعی است. پیش تر ها مشترک یک مجله ای بود که بین فرهنگیان پخش می شد. اسمش پیوند بود به گمانم. من خیلی از مقالات آن مجله را می خواندم. یک جایی در توصیف بچه های تیزهوش نوشته بود هر چه را که اراده کنند، به خاطر می سپارند. حافظه ی من هم همینطور است دقیقا؛ هرچه را که خودش اراده کند، یادش می ماند!
(3) همیشه از خدا خواسته ام بینشی به من عطا کند که حق و ناحق را تشخیص بدهم. خیلی برای آدم سنگین است که مدت زیادی یک چیزی را باور داشته باشد و بعد، یکدفعه همه ی باورهایش فرو بریزد. (فکرکنید، باور فرو بریزد!) این، یک مقدار خیلی زیادی به خود آدم بستگی دارد. که سعی کند همه ی حرف ها را بشنود تا یک طرفه به قاضی نرود. که سعی کند مخش تعطیل نباشد!
همیشه از یک بابت هم خدا را شکر می کنم. به خاطر خانواده ی خوبم مخصوصا پدر عزیزم. من تقریبا هفت هشت ماه قبل از دوم خرداد هفتاد و شش به سیاست علاقه مند شدم؛ به خاطر او. آن موقع ها او هر روز دو عنوان روزنامه می آورد خانه. «سلام» و «کیهان». فکر کنید، یک دختربچه ی ده ساله هر روز کلی مطالب ضد و نقیض بخواند، تازه یک مشکل خیلی بزرگ دیگر هم داشته باشد؛ که حالا باید با «کیهان بچه ها» ی محبوبش چه کار کند...؟
(4) کم کم پی نوشت هایم دارند از متن اصلی هم بیشتر می شوند. این را گفتم تا نگفته از دنیا نروم!

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط بنفشه  | 

آدم های خوب، آدم های بد

خیلی دلم می خواهد الآن یک چیزی اینجا بنویسم. که حداقل بشود بگویم تا دو هفته وبلاگم را هر روز آپ کردم. امروز فقط درس خواندم و آشپزی کردم (:دی) و با دوستانم صحبت. همه ی همه اش در همین سه جمله خلاصه می شود. *انگار باید به آرشیو ذهنم رجوع کنم...

گفته بودم که خواندن دعای کمیل آرامم می کند. فکر می کنم همه ی دعاها چنین خاصیتی دارند. مگر می شود وصل شد به یک نیرویی که فرای همه ی مشکلات و سختی ها و مافوق همه ی آدم های زمینی است و آرام نشد؟

این را که گفتم یادم آمد که مراسم های روضه خوانی هم همینطورند. روضه خوانی شب های محرم را می گویم.
می روید به یک تکیه، مسجد یا حسینیه، روضه خوان برایتان از رشادت های امام حسین (علیه السلام) می گوید و یارانش و حد اعلای دنائت دشمنان و عمق درد و رنج بچه ها و زن ها و آنگاه لابد ناله و اشکی و آهی و در انتهای مجلس هم احتمالا حال بخصوصی پیدا می کنید و فکر می کنید آدم خوبی هستید و آرام می شوید.

شب عاشورای پارسال ما مراسم عزاداری نرفتیم؛ از این عزاداری های معمول. رفتیم به خانه ی هنرمندان برای شرکت در برنامه ای که به اهتمام آقای مسجد جامعی از زمان وزارت ایشان همه ساله برگزار می شود.
مراسم شاعر داشت، خواننده و روضه خوان هم. و یک سخنران چیره دست.*
*
بر که می گشتیم (فعل را درست صرف کرده ام؟!) مشوش تر شده بودم که آرام تر نه. سخنران های چیره دست خوب بلدند با احساسات آدم بازی کنند.
حس مسئولیتتان را بیدار می کنند و چشم هایتان را باز و آن وقت شما می مانید و فکر این همه کوتاهی و بی توجهی و سطحی نگری.

 

*درس خواندن من اصلا یک اتفاق عادی روزمره نیست البته!
** به ترتیب: عبدالجبار کاکایی و یک شاعر دیگر، حسام الدین سراج، آقایی که اسمش یادم نیست و سید محمد خاتمی.
*
 **خوب، موفق شدم انگار، هنوز جمعه نشده!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:40  توسط بنفشه  | 

سال های دور از خانه!

شاید متوجه شده باشید. من از آن خیل آدم هایی هستم که برای تحصیل، ناچار شده اند جلای وطن پیشه سازند. و دقت کرده ام که تا حالا، هر وقت اینجا از تهران و خوابگاه و دور شدن از خانه گفته ام، لحن صحبتم ناخودآگاه منفی بوده و حاکی از دلخوری.
ولی این همه ی ماجرا نیست؛ پس باور نکنید!
اوایل البته خیلی سخت بود، نبودن با خانواده ام را می گویم. شدت سختی کشیدن بستگی به شخصیت خود آدم دارد. و برای من خیلی خیلی سخت بود.
گذشت زمان اما، همه چیز را حل می کند. گیریم همه چیز را نه، ولی قسمت عمده اش را که حل می کند.
هنوز هم گاهی دلم برای خانه خیلی تنگ می شود. نمی دانید تصور این که مادرم (مثلا) الآن دارد چایی می ریزد یا پدرم فوتبال تماشا می کند یا برادرانم وسط بازی
 Play Station با هم کل کل می کنند، چه قدر نوستالژیک است! این ها را گفتم تا بدانید وقتی خانه نیستید، دلتان برای چه چیزهای کوچکی که تنگ نمی شود، چه برسد به...
اما الآن، دیگر همه ی فکر و ذکرم این نیست که توی این دنیا دارد به من ظلم می شود که مجبورم دور از خانواده باشم. تنها زندگی کردن معایبی دارد و محاسنی؛ که حالا، بعد از گذشت سه سال فکر می کنم محاسنش بر معایبش می چربد.

یک عامل خیلی مهم برای آشتی ام با خوابگاه، دوستان خوبم هستند؛ زهرا و مریم عزیزم. کمی زمان نیاز بود تا بتوانیم این همه همدیگر را درک کنیم و الآن واقعا به دوستی با ایشان مباهات می کنم. خیلی خیلی امکانش هست که دست تقدیر ما را از هم جدا کند اما فعلا دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم.
همراه ایشان بود که طعم محبت خواهرانه را چشیدم و برای اولین بار فکر کردم خوب می شد اگر من هم خواهری داشتم.

پی نوشت:
یک قانون نانوشته ای هست که تا الآن طبق آن عمل کرده ام و البته قصد ندارم که همیشه رعایتش کنم. «اینکه هر روز بلاگم را آپ کنم.» امروز هیچ ماجرای قابل عرضی در زندگیم نبود. رفتم سر کلاسم و بعد، فقط کار و کار و کار. این یادداشت را چند وقت پیش نوشته بودم. و جالب اینکه زمانی اینجا قرارش می دهم که زهرا و مریم، هرکدام رفته اند یک طرفی مسافرت.
تنها نیستم البته. یکی از دوستان خوبم آمده تا با هم درس بخوانیم، یکی از همان حاج خانم ها! از همین جا به محضرشان عرض ارادت می کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:16  توسط بنفشه  | 

اندر احوالات دانشکده ی ما

در دانشگاهی که من درس می خوانم، دانشکده ی ما بعد از معدن، بیشترین تعداد «لمپن ها»* را دارد و نیز محوطه ی ورودی ای که جان می دهد برای برگزاری تریبون آزاد و سخنرانی و تحصن؛ این را داشته باشید تا بقیه اش را تعریف کنم.

- اردیبهشت پارسال، در گیر و دار ماجراهای مربوط به آن نشریه های کذایی، انجمنی ها تصمیم گرفتند یک تریبون آزاد برگزار کنند، جلوی دانشکده ی ما و دقیقا ساعتی که ما امتحان میان ترم داشتیم.
با این اوصاف من که عادت دارم حداکثر 5 دقیقه مانده به امتحان سر جلسه حاضر شوم، مواجه شدم با درهای بسته ی دانشکده و آدم هایی که یکسره سرود می خواندند و شعار می دادند و پشت تریبون داد می زدند. با یک منطق ساده (اینکه الآن سروصدا خیلی زیاد است و کسی هم نمی تواند وارد دانشکده شود) امتحان را در ذهنم پیچاندم و مشغول تماشا شدم. 45 دقیقه بعد، درست 45 دقیقه بعد، متوجه شدم نه سر و صدا بهانه ی خوبی برای لغو کردن امتحان است و نه بسته بودن در مانع برای بچه هایی که از یک ساعت قبل وارد حوزه ی امتحانی شده اند!

- ترم قبل قرار بود تحصنی از طرف انجمنی ها برگزار شود. این بار البته در صحن اصلی دانشگاه. تنها مشکل این بود که تریبون نداشتند. چه کار کردند؟ خیلی راحت، وارد یکی از کلاس ها ی دانشکده ی ما شدند، جا استادی** را از جلوی استاد کشیدند، با نگهبان دانشکده درگیر شدند، در ورودی را شکستند و رفتند.

- امروز هم دانشگاه شاهد برگزاری یک تریبون آزاد بود؛ در اعتراض به احکام نهایی صادره برای آن سه دانشجویی که از ماجراهای پارسال هنوز زندانی هستند. امروز میان ترم نداشتیم البته، در پشتی دانشکده را هم قفل زده بودند. نتیجه اینکه بخشی از کلاس های بعد از ظهرمان، پیچانده شد، بقیه را هم خودمان پیچاندیم!

*«لمپن» واژه ایست که بسیجی ها به انجمنی های طیف علامه نسبت می دهند و از بس که این کلمه در دانشگاه ما تکرار می شود وارد دایره ی واژگان روزمره مان شده و دیگر آن بار معنایی منفی را هم ندارد.
**باور کنید می دانم اصطلاح قشنگی نیست. اما هرچه فکر کردم واژه ی مناسبتری از این ترکیب که یک سری بچه های تخس روی میزی که برای ایستادن استاد قرار داه شده، می نویسند، پیدا نکردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 23:32  توسط بنفشه  | 

برخورد نزدیک از نوع n اُم!

می خواستم ماجرای احضار روحمان را تعریف کنم. که نشد.
خوب، ما آن کار را انجام دادیم. و واقعا هم نتیجه گرفتیم. محضر همه ی آدم های منطقی واقع گرای تجربی که این مسائل را به هیچ عنوان باور ندارند، مجددا تاکید می کنم که نتیجه گرفتیم. خیلی خیلی راحت.
من واژه ی «مدیوم» را خیلی وقت پیش، بچه که بودم در یکی از این کتاب های مسائل ماورایی (فقط) دیده بودم؛ بزرگتر که شدم فهمیدم به واسطه های احضار روح می گویند و چند وقت پیش بود که متوجه شدم خودم هم مدیومی قوی هستم!
کافی بود که روح حاضر در اتاق را صدا کنیم، به دفعه ی پنجم نرسیده بود که جواب می داد. یکی می گفت اینها که به این راحتی می آیند جن هستند. برای من که تفاوتی نداشت. همان تجربه ی برقراری ارتباط با موجودات هوشمندی غیر از انسان خیلی عالی بود. راستش را بخواهید کمی هم دلخور شدم. بارها و بارها از عوالم دیگر، دنیای n بعدی، جهان بی نهایت، آدم فضایی ها، شنیده ایم اما همچنان گمان می کنیم ماییم که محور و اساس دنیا را می سازیم.
اولش با یک مرد مسن آباده ای صحبت کردیم که حدود 70 سال پیش فوت کرده بود و چندان دل خوشی هم از بچه هایش نداشت. بعد یک پسر جوان خیلی مودب که در یک سانحه ی رانندگی ناکام شده بود و همینطور یک خانم جنوبی که اسمش عربی بود و دوبار شوهر کرده بود و ... تا اینکه من حس کردم سوئیت ما بیشتر از آنکه مال خودمان باشد حکم تفرج گاه از ما بهتران را دارد!
تخته ی احضار روح ما یک مقوای
A3 بود که شروع را در یکی از گوشه هایش نوشته بودیم و پایان را گوشه ی مقابلش. یکی از این ارواح بی حوصله بعد از اینکه نقطه ی شروع را نشانمان داد یکراست رفت سراغ پایان و رفت. شاید خیلی ربط نداشته باشد؛ اما من توانستم مسیر حرکتش را هم مجسم کنم؛ در امتداد قطر مستطیل!
آنها، صرفنظر از اینکه واقعا روح بودند یا جن هایی که می خواستند سر به سرمان بگذارند، نیرویی داشتند که ما آدم ها از آن بی بهره ایم. نیرویی که به آنها امکان می داد به سوال هایمان پاسخ درست بدهند (حداقل سوال هایی که از پاسخش مطمئن بودیم) یا در بدبینانه ترین حالت، ذهنمان را بخوانند.
این احتمالا یک قضیه ی علمی است، اما من فقط آن را از کسی شنیده ام؛ اینکه نیروی خارق العاده ی آنها از آنجا نشات می گیرد که نسبت به ما، در ابعاد بیشتری زندگی می کنند. بگذارید یک مثال بزنم:
فرض کنید روی یک تخته سیاه، یک سری موجود دو بعدی زندگی می کنند. جعبه ای مقابل آنهاست که برای باز کردن آن، تنها می توانند درپوشش را به صورت کشویی، جلو و عقب ببرند. ناگهان شما که سه بعدی هستید حس کنجکاویتان گل می کند و در جعبه را برمی دارید تا یک نگاهی به داخل آن بیندازید. و آن موجودات بیچاره یکدفعه متوجه می شوند که در جعبه غیب شده و لابد فکر می کنند که یک موجود خارق العاده این کار را انجام داده است!

خلاصه اینکه، تجربه ی خوبی بود. دیگر حسابی open mind شده ایم. همین پریشب، من و دوستم مریم، حاضر بودیم قسم بخوریم که از داخل اتاقمان صدای گریه ی یک دختر را شنیده ایم و برایمان کاملا بدیهی بود که این کار، فقط می توانسته زیر سر یک جن محزون باشد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:21  توسط بنفشه  | 

تا انتهای حضور

امشب
در یک خواب عجیب

رو به
سمت کلمات
باز خواهد شد
باد چیزی خواهد گفت
سیب خواهد افتاد
روی اوصاف زمین خواهد غلتید
تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت
سقف یک  وهم فرو خواهد ریخت
چشم
هوش محزون نباتی را خواهد دید
پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید
راز سر خواهد رفت
ریشه ی زهد زمان خواهد پوسید
سر راه ظلمات
لبه ی صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آینه خواهد فهمید

امشب

ساقه ی معنی را

وزش دوست تکان خواهد داد
بهت پرپر خواهد شد

ته شب یک حشره
قسمت خرم تنهایی را
تجربه خواهد کرد
داخل واژه ی صبح
صبح خواهد شد

 *به یاد «سهراب سپهری» شاعر پرآوازه ی کاشانی به بهانه ی سالگرد مرگش

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:55  توسط بنفشه  |