برادرانه
برادر کوچک من، بچه تر
که بود خیلی شیطان بود. یک آتش پاره ای بود که دومی نداشت. روی مود اذیت کردن که
می افتاد هیچکس جلودارش نبود.
یک روز که من و برادر
بزرگم حسابی از دستش عاصی شده بودیم، یکدفعه یک نقشه ی پلید به ذهن من رسید. دو
تایی این بچه را گرفتیم، با هرچه که دم دستمان بود (روسری و چادر نماز و...) دست و
پا و حتی دهانش را بستیم و بعد بستیمش به لوله ی گاز پذیرایی. حالا بگویید یک ذره
از سرتق بازی و ادا و اطوار در آوردن دست برداشت، نه. تمام مدت فقط می خندید و رجز
می خواند. گاهی دست وپایی هم می زد. اما زورش که نمی رسید خودش را خلاص کند. من
آرزو به دلم مانده بود که یک بار بگوید «ولم کنید» یا «ببخشید» که واقعا رهایش
کنیم؛ زهی خیال باطل!
خلاصه، کارمان که تمام
شد همه ی پرده های پذیرایی را کشیدیم و گذاشتیمش همانجا و رفتیم پی کارمان. من آن
موقع فکر می کردم خوب، این یک ساعتی آنجا می ماند تا ما یک ذره آسایش داشته باشیم.
بعد می رویم آزادش! می کنیم و ماجرا به خوبی و خوشی تمام می شود. اما نمی دانم چه
طور شد که چند دقیقه بعد یکدفعه به سرم زد بروم ببینم برادرم چه کار دارد می کند.
رفتم و خدا
نصیبتان نکند، با چه صحنه ای که روبرو نشدم.
برادر سرتق و مغرور
من، همان کسی که آن همه آتش می سوزاند و اذیت می کرد، همان کسی که در تمام مدتی که
ما دست و پایش را می بستیم، با نگاه عاقل اندر سفیهش حرصمان را در می آورد، نشسته
بود آن تهِ ته، گوشه ی پذیرایی تاریک، با دهانی که بسته شده بود، چنان گریه می
کرد، چنان ضجه می زد که دل سنگ هم برایش کباب می شد. وای، هنوز هم که یادم می افتد
تمام بدنم مور مور می شود. ترس و وحشت از صورت داداش کوچولوی من
من هم یاد این ماجرا
افتادم. و دقیقا در همان لحظه دلم می خواست برادرم پیشم بود تا محکم بغلش کنم،
ببوسمش تا حداقل یک ذره از عذاب وجدانی که هنوز همان قدر پر رنگ است، کم شود. همه
اش فکر می کنم نکند وقتی که او بزرگ تر می شود این مساله یادش بیاید، بعد با خودش
فکر کند من چه خواهر سنگدل و بی رحمی داشتم؟
الآن که برادرم این شکلی
