تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

برادرانه

برادر کوچک من، بچه تر که بود خیلی شیطان بود. یک آتش پاره ای بود که دومی نداشت. روی مود اذیت کردن که می افتاد هیچکس جلودارش نبود.
یک روز که من و برادر بزرگم حسابی از دستش عاصی شده بودیم، یکدفعه یک نقشه ی پلید به ذهن من رسید. دو تایی این بچه را گرفتیم، با هرچه که دم دستمان بود (روسری و چادر نماز و...) دست و پا و حتی دهانش را بستیم و بعد بستیمش به لوله ی گاز پذیرایی. حالا بگویید یک ذره از سرتق بازی و ادا و اطوار در آوردن دست برداشت، نه. تمام مدت فقط می خندید و رجز می خواند. گاهی دست وپایی هم می زد. اما زورش که نمی رسید خودش را خلاص کند. من آرزو به دلم مانده بود که یک بار بگوید «ولم کنید» یا «ببخشید» که واقعا رهایش کنیم؛ زهی خیال باطل!
خلاصه، کارمان که تمام شد همه ی پرده های پذیرایی را کشیدیم و گذاشتیمش همانجا و رفتیم پی کارمان. من آن موقع فکر می کردم خوب، این یک ساعتی آنجا می ماند تا ما یک ذره آسایش داشته باشیم. بعد می رویم آزادش! می کنیم و ماجرا به خوبی و خوشی تمام می شود. اما نمی دانم چه طور شد که چند دقیقه بعد یکدفعه به سرم زد بروم ببینم برادرم چه کار دارد می کند.
رفتم و خدا نصیبتان نکند، با چه صحنه ای که روبرو نشدم.
برادر سرتق و مغرور من، همان کسی که آن همه آتش می سوزاند و اذیت می کرد، همان کسی که در تمام مدتی که ما دست و پایش را می بستیم، با نگاه عاقل اندر سفیهش حرصمان را در می آورد، نشسته بود آن تهِ ته، گوشه ی پذیرایی تاریک، با دهانی که بسته شده بود، چنان گریه می کرد، چنان ضجه می زد که دل سنگ هم برایش کباب می شد. وای، هنوز هم که یادم می افتد تمام بدنم مور مور می شود. ترس و وحشت از صورت داداش کوچولوی من
که از شدت گریه، گر گرفته بود، می بارید.

دیروز دوستانم داشتند راجع به برادر و خواهرهای بزرگترشان صحبت می کردند؛ اینکه کوچک که بودند، بارها سرکارشان می گذاشتند؛ از سادگی و بچگی شان سوءاستفاده می کردند؛ سر به سرشان می گذاشتند و این جور چیزها.
من هم یاد این ماجرا افتادم. و دقیقا در همان لحظه دلم می خواست برادرم پیشم بود تا محکم بغلش کنم، ببوسمش تا حداقل یک ذره از عذاب وجدانی که هنوز همان قدر پر رنگ است، کم شود. همه اش فکر می کنم نکند وقتی که او بزرگ تر می شود این مساله یادش بیاید، بعد با خودش فکر کند من چه خواهر سنگدل و بی رحمی داشتم؟

پی نوشت:
الآن که برادرم این شکلی
شده و قدش تازه رسیده به شانه های من، اوضاع کاملا عوض شده. گاهی که مثلا من نشسته ام روی زمین، یکدفعه می آید و با نوک زانویش چنان ستون فقراتم را فشار می دهد که تا مغز استخوانم تیر می کشد. بعد می نشیند و به من که 10 سال از او بزرگترم اما کاری نمی توانم بکنم جز اینکه مادرم را صدا کنم، هرهر می خندد. من نمی دانم، این پسرها این همه زور را از کجا می آورند؟!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:34  توسط بنفشه  | 

رفاه یعنی این؟!

        فکر کنیـــــد!
        شب روزی که دو تا امتحان دارید، برق برود. نتیجه اش می شود اینی که می بینید:



        این هم یکی از نتایج آن همه وعده و وعید بهبود اقتصاد کشور.
        معلوم نیست بعد از برق، نوبت چیست تا جیره بندی شود؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:26  توسط بنفشه  | 

درخواست یاری

امروز یَـــــک امتحانی دادم، خدا! رسما دارم می افتم. هرطوری که فکر می کنم باید پاسم کنند (تاکید روی کنند) وگرنه خودم پاس بشو نیستم. نکته ی ماجرا اینجاست که اگر بیفتم همه ی برنامه هایم به هم می ریزد. حالا با این وصف استاد محترم که عاشق چشم و ابروی بنده نیستند که همینطور کیلویی نمره مرحمت بفرمایند. این پست را نوشتم صرفا برای اینکه از دوستانی که گهگاه به اینجا سر می زنند خواهش کنم چنانچه تجربیاتی در زمینه ی گرفتن نمره از استادها و پاچه خواری دارند، از بنده دریغ نفرمایند. خودم که در این زمینه کاملا بیغ هستم!
     خلاصه اینکه، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

     مفروضات:
     استاد مربوطه اندکی جوان هستند؛ مهربان به نظر می آیند؛ ظاهرا در دانشکده ی خودشان مقداری محبوب تشریف دارند.

 
       پی نوشت:

       از شوخی گذشته، آمدم آپ کنم چون احساس کردم وبلاگم دارد تار عنکبوت می بندد.
      پی نوشتِ پی نوشت:
       شوخی، در این شرایط!؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 16:58  توسط بنفشه  | 

این مدعیان

خرداد سال 68 من سه سالم بود. آن زمان یکی از صدها هزار نفری بودم که در مراسم هفتم حضرت امام شرکت کرده بودند. این را برایم فقط تعریف کرده اند.

امام خمینی بخشی از خاطرات من و همسن و سال هایم نیستند. به جز آنچه بالا گفته ام، تنها قاب عکس محبوبم را یادم می آید که یک زمانی در هال خانه ی مادربزرگم آویزان بود.* و همینطور بازدیدمان از جماران، شش سال پیش. هیچ وقت یادم نمی رود؛ همین که پایم را گذاشتم داخل حسینیه چنان زدم زیر گریه که انگار، بارها آنجا بودم وقتی خود امام روی آن صندلی معروف نشسته بودند.

با همه ی اینها من تمایل زیادی به شناخت شخصیت امام دارم. اولین دلیلم برای این تمایل، محبوبیت فوق العاده ی ایشان است در میان نسلی که حضورشان را درک کرده اند. پدر من یکی از همان نسل. امکان ندارد تهران برود و یک سر نرود حرم امام. این محبوبیت را وقتی بگذاریم کنار شرایط خاص و بسیار دشوار زندگی تحت رهبری ایشان، قبل و پس از پیروزی انقلاب، ارزشش را بیشتر درک می کنیم. خاصه اینکه الآن ادعای دوست داشتن امام اصلا قابل قیاس نیست با آن همه فداکاری و ایثار که جوانان پیرو خط ایشان در سال های نزدیک قبل و بعد از انقلاب از خود نشان می دادند. یک دلیل دیگر هوش و فراست بی بدیلی است که من در آنچه از ایشان شنیده یا خوانده ام، یافته ام و دلیل بعدی شاید این باشد که ایشان، به زعم دوست و دشمن، تاثیرگذارترین شخصیت تاریخ معاصر ایران هستند و اصلا چه دلیلی از این مهم تر؟

امروز سالگرد رحلت این شخصیت بزرگ است. اما، احتمالا افراد کمتری می دانند؛ امروز سالگرد فوت یک آدم به نسبت بزرگ دیگر هم هست.

7 سال پیش بود که امام جمعه ی شهر ما بعد از چند روز به سر بردن در حالت اغما، درست روز رحلت امام فوت کرد. امام جمعه ی مرکز یک استان مستقیما توسط رهبر تعیین می شود و از زمانی که حضرت امام در قید حیات بودند، آن مرحوم عهده دار این منصب بود. اما جز یکسان بودن تاریخ فوت من جدا وجه تشابه دیگری بین او و امام راحل نمی بینم.

شخصی که هفت، هشت سال پس از پیروزی انقلاب، بخواهد یک نوع دیکتاتوری آن هم کجا، در میان مساجد برقرار کند، یک سری از روحانی ها را کنار بگذارد چون مثل او فکر نمی کنند، بعد یک عده مامور بریزد داخل مساجد شهر تا جوانان ناراضی را دستگیر و زندانی کنند، آخر چه طور می تواند مثل امام باشد؟؟

امام خمینی شخصیت محبوبی است. خیلی از مردم هنوز به آرمان ها و اندیشه های ایشان، ایمان دارند. خیلی ها هنوز برای کسب مشروعیت خود را پیرو خط ایشان می نامند. پیروی از ایشان اما، حتی در زمان حیاتشان نیز چندان ساده نبود.

 

 *این قاب عکس کلا محبوب همه ی بچه های خانواده ی ما بود. برادرم اسم «آقا، نی نی، بوس!» را رویش گذاشته بود؛ آقا که امام بود و نی نی هم ، بعدها فهمیدم که علی کوچولو، نوه ی ایشان.

** نوشتن با صفحه کلیدی که بیشتر برچسب هایش پاک شده، کار دشواریست. حتما به خاطر نگارش این متن پر از نقص و شتابزده به من حق می دهید!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 20:42  توسط بنفشه  | 

وای، این شب چه قدر تاریک است!

فردا آخرین روز سال تحصیلی 87-86 من است.* جز این دلیل دیگری برای بیخوابی امشب به ذهنم نمی رسد.

خوشحالم؟ نه خیلی.
      ناراحت؟ گمان نمی کنم.
      درسم دارد تمام می شود؟ خیر، حداقل دو ترم دیگر باقی مانده.
      برای دانشگاه دلم تنگ می شود؟ بیخیال!! **

اجازه بدهید فکر کنم.
پایان ترم ششم دوره ی کارشناسی شاید مقطع حساسی در زندگی آدمی مثل من باشد. اکنون در موقعیتی هستم که باید مسیر آینده ام را مشخص کنم؛ اما در این مورد کاملا احساس درماندگی می کنم و این اصلا انصاف نیست!

در حال حاضر تنها چیزی که به آن باور دارم، یک واقعیت تلخ است. من از تمامی دنیای مهندسی تنها عنوانش را دوست دارم و بس! با این اوصاف راهی جز ادامه ی تحصیل پیش رویم نیست. مدرک کارشناسی رشته ای را که در هیچ کجای آینده ات جایی ندارد، باید بگذاری در کوزه و آبش را بخوری! اگر این هم نبود، حس جاه طلبی ای که (حداقل در این مورد) سال هاست همراهم است، می توانست یک نیروی محرکه ی قوی باشد. حالا با این شرایط، بعد از 15، 16 سال درس خواندن، تازه باید تصمیم بگیرم که چه رشته ای را برای ادامه ی تحصیل دوست دارم.

اگر کل تابستانم آزاد بود، فکر می کردم که آیا امسال می خواهم کنکور بدهم یا خیر. الآن تقریبا مطمئنم که نمی خواهم. تصمیمم را هنوز به پدر و مادرم نگفته ام. البته می دانم، آنها احتمالا کاری نمی کنند جز اینکه مثل همیشه در برابر تصمیمات عجیب و غریب من صبر پیشه سازند.

گاهی هم فکر می کنم کل  default های ذهنم را بریزم دور. برگردم به دنیای ساده ی بچگی هایم. بشوم مثل آن زمان هایی که همه در انشاهایشان می خواستند دکتر بشوند یا مهندس و من نوشتم که معلمی را دوست دارم. بعد اوجِ اوجِ آرزوهایم یک کار کوچک باشد و سهمم از علوم روز تنها یک آشنایی ناچیز و از مسائل اجتماعی و سیاسی، دیدی کلی و از تفریحات و سرگرمی ها آن مقداری که زندگیم را از تکرار برهاند و از ثروت مادی یک رفاه نسبی.

مشکل اینجاست. در جدال این جاه طلبی و سادگی، جانب هیچ کدام را نمی توانم بگیرم. در شرایط کنونی تنها می توانم از تصمیم گیری فرار کنم؛ دل خوش باشم که امسال کنکور نمی دهم و دم را غنیمت بشمارم.


*       اگر ایام امتحانات را به حساب نیاوریم.
**        به
لطف این همه واحد عملی، بخشی از تابستان را هم در خدمت دانشگاه خواهم بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 3:52  توسط بنفشه  | 

یک سوزن به خودمان، ... !

این روزها آدم راضی کم پیدا می شود. هر کسی را که می بینید، از یک چیزی گله دارد. یکی سختی درس ها امانش را بریده؛ دیگری از گرانی می نالد؛ آن یکی از موقعیت کاریش راضی نیست؛ آن دیگری از زندگی خانوادگیش؛ یک نفر هم هست که اساسا با فلسفه ی زندگی مشکل دارد.

اما یک موردی هست که در این مجموعه ی غر زدن ها و گله و شکایت ها بسامد زیادی دارد. چندان تفاوتی هم نمی کند که طرف صحبتمان چه جور آدمی باشد. زیاد آن را می شنویم. می توان در یک جمله خلاصه اش کرد : «امان از دست این مسئول ها!»

بر اساس این دید، گناه هر گونه نقص، مشکل، کم کاری، بی برنامگی و ناهماهنگی، همیشه و همه جا، متوجه «مسئولین امر» است. این مسئولین امر ترجیحا باید خیلی کله گنده باشند. یعنی اینکه ما به هیچ وجه جزءشان نباشیم.

ببینید، من الآن به سیاست گذاری های کلان جامعه و درستی یا عدم درستی آنها کاری ندارم. به اینکه مسئولین حکومتی ما چه چیزی در فکرشان می گذرد، نیز. اما به عنوان شخصی که کم و بیش درگیر کارهای فرهنگی و فوق برنامه بوده، حقیقتی را درک کرده ام که متاسفانه یا خوشبختانه هر روز که می گذرد، به درستی آن بیشتر معتقد می شوم:

فرقی نمی کند که ما چه کار می کنیم؛ آدم های مهمی هستیم یا نه؛ میزان علاقه مندیمان چه قدر است یا توانایی هایمان مثلا؛ فقط کافی است مسئولیتی را به ما واگذار کنند تا به هر دری متوسل شویم تا از زیر بار آن شانه خالی کنیم.

من بیشتر وقتی متاسف می شوم که می بینم این مساله، میان آن طیف آدم هایی که بیشتر با آنها سر و کار دارم خیلی شایع است؛ یک عده جوان تحصیلکرده که ته دلشان اطمینان دارند اگر اداره ی امور دنیا با آنها باشد، شاهد جهان زیباتری خواهیم بود.

پی نوشت 1 :
        شاید الآن نگاه من بیشتر به نیمه ی خالی لیوان باشد.
        پی نوشت 2 :
        صد البته که من خودم را از دایره ی این جوانان، خارج نمی بینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:41  توسط بنفشه  | 

راز موفقیت یا قورباغه را اول قورت بده !!!

امروز صبح بعد از مدت ها گذرمان افتاده بود به کوچه ی البرز. جلوی «دبیرستان البرز» یک عده پسر دبیرستانی جمع شده بودند. داشتم به دوستم می گفتم اینها لابد همین الآن امتحانشان را داده اند که یکباره در همان لحظه، یک عالمه فکرهای خوب آمدند سراغم. حالا موضوع این فکر و خیالات چه بود؟ روزهای خوش امتحان!

این شاید ترکیب خنده داری به نظر برسد اما جدا منظور من از آن علامت تعجب آخر، بخش احساسی ماجرا بود.

امتحانمان که تمام می شد و با بچه ها پاسخ هایمان را چک می کردیم؛ آن 0.25 اشتباهی که بلاخره از یک جای برگه، سر یک حواس پرتی بچگانه سر و کله اش پیدا می شد؛ هله هوله خوردن بعدِ امتحان در کوچه ی مدرسه مان، چُرت نمی دانم چی چی گاهی بعد از رسیدن به خانه که از عواقب ناگزیر شب امتحانی بودن بود، خواب های عجیب و غریبی که در آنها یا یک رادیکال بزرگ داشت دنبالم می کرد یا مثلا من مشغول حد گرفتن از قابوس نامه ی عنصر المعالی کیکاوس ابن اسکندر بودم...

همه ی اینها یادم می آمد با یک چاشنی «وای، چه دوران خوبی بود!» که یکدفعه مواجه شدیم با...

یک مراسم کتاب سوزی!!

یکی از پسرها که لابد خیلی دل پری از درس و امتحان داشت، کتاب زبانِ زبان بسته اش را انداخته بود روی زمین و داشت آتشش می زد. بقیه هم با شور و شعف زایدالوصفی مشغول تماشا بودند.

از آنجا که تمام کارهای امروز من، آنی و جرقه گونه بود، دیدن این صحنه مرا (اینبار هم) یکدفعه، پرت کرد وسط دنیای واقعی. بعد من فکر کردم خوب نیست آدم این همه نوستالژی گرا باشد و دچار یک، یک (چه طور بگویم؟)، یک گذشته گرایی ایده آل مآبانه ی اغراق گونه، شاید!

بیشتر که فکر کردم آن زمان بیداری های شب امتحان اصلا اصلا به نظرم زیبا نمی آمد. یا مثلا آن موقعی که روز قبلِ امتحان بخش اعظم جزوه ام را نخوانده بودم، هیچ خوشحال نمی شدم وقتی بچه ها برای رفع اشکال به من زنگ می زدند و می فهمیدم که از همه عقب ترم. امتحان های پشت سر هم که دیگر مصیبتی بود واقعا.

این موردی که تعریف کردم احتمالا مساله ی چندان حادی نیست. اصلا یک نفر شاید دلش بخواهد فکر کند چه روزهای محصلی شادی داشته، شاید حتی برای یک شخص، امتحان دادن واقعا لذت بخش بوده،* اما گاهی فراموش کردن گذشته، یا به عبارت بهتر، فراموش کردن همه ی گذشته باعث می شود از عدالت دور بیفتیم.

 بگذارید یک مثال بزنم. گاهی من می بینم برادرم که کنکور دارد آنطور که باید درس نمی خواند. بعد این مساله را به او می گویم و یادآوری می کنم که قبول شدن در دانشگاه به این راحتی ها نیست. و انتظار دارم که در یک سیر کاملا طبیعی، او متنبه شود و با سنجیدن تمام جوانب امور، سخت مشغول درس خواندن شود و از این کار لذت هم ببرد. در حالی که اگر اینجا باز هم پای آن سیر و سلوک های! آنی در میان باشد، باید یادم بیفتد که این، من بودم که وقتی کنکور داشتم همه ی خانواده را دق می دادم نه او!

یا گاهی برادر کوچکترم از من تقاضایی می کند که نمی پذیرم. کمی که فکر کنم یادم می آید وقتی همسن او بودم اگر یکی از بزرگترها آن گونه با من رفتار می کرد که برادرم می خواهد، چه قدر خوشحال می شدم.

این روش البته در صورتی کاربرد دارد که شما، قبلا موقعیت کنونی شخصی را که اکنون با او طرف هستید، تجربه کرده باشید. اگر چنین تجربه ای نباشد، صحیح رفتار کردن به مراتب سخت تر می شود. شما آن وقت باید مدام خودتان را بگذارید جای آدم های دور و برتان و فکر کنید حالا چه می خواهید.

هر آدمی در زندگی نقش های گوناگونی دارد و خواهد داشت؛ فرزند/ پدر/ مادر/ زن/ شوهر/ دوست/ شاگرد/ معلم/ دانشجو/ استاد/ کارمند/ مدیر/ ارباب رجوع/ رئیس اداره و ... .

اگر خیلی آدم خوبی باشد در آن موقعیت می داند که یک پدر/ مادر/ فرزند/ شوهر/ زن/ دوست/ معلم/ شاگرد/ استاد/ دانشجو/ مدیر/ کارمند/ رئیس اداره/ ارباب رجوع و ... چه چیزی می خواهد و چه چیزی برایش مناسب است.

* در این مورد بهتر است بعدا بررسی کنیم آیا آن فرد مازوخیسم دارد یا خیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 19:43  توسط بنفشه  | 

مرور چند خاطره

الآن که می خواهم اینها را بنویسم دوم خرداد است. استبعادی ندارد* وقتی پستش می کنم سوم خرداد باشد. به این می گویند یک متن دو زمانه!

دوم خرداد 76، پیش از همه گذر عمر را یاد من می آورد. 11 سال، یک عمر هست ها. الآن برادر کوچک من کمی بیشتر از 11 سال سن دارد. من هم به اندازه ی یک عمر دورم از آن دخترهای 11 ساله ای که بحث های سیاسی برایشان فقط یک بازی بود؛ مثل دیگر بازی های مدرسه.
آن روزها آدم ها برایم دو دسته بودند: آنهایی که می خواهند به خاتمی رای بدهند و آنهایی که نمی خواهند. من دسته ی اول را دوست داشتم. شاید تنها چیزی که در این مدت خیلی تغییر نکرده همین باشد.
بعد یاد تراکت های تبلیغاتی ای که جمع می کردیم می افتم و آن ابتکار ستاد آقای خاتمی برای چاپ دفتر تبلیغاتی؛ دفتری که هیچوقت دلم نیامد تویش چیزی بنویسم. همینطور «بنویسیم خاتمی، بخوانیم ناطق نوری» گل آقا.
یاد این هم می افتم که من هیچوقت نتوانستم به خاتمی رای بدهم و احتمالا در انتها به این فکر می کنم چه مردم عجیبی هستیم ما که یک روز رئیس جمهورمان خاتمی است و روز بعد احمدی نژاد و بعد ترجیح می دهم یاد چیزی نیفتم.

سوم خرداد اما، تا چند سال پیش فقط برایم یاد آور چند خاطره ی تلویزیونی بود. «ممد نبودی ببینی» و «خونین شهر آزاد شد» و این چیزها. می دانستم باید حرمتش را حفظ کنم و می کردم. کلا اینطوری بودم. **حرمت خیلی از مقدسات را داشتم. اما باور؟ نه به گمانم.
تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم شهید یعنی چه، جنگ تحمیلی چه پدیده ای بود، بسیجی ها
*** چه آدم هایی بودند. خوب حق داشتم. ندیده بودم. تجربه نکرده بودم. نمی فهمیدم.
اسفند 85، به خاطر یک اتفاق ساده، شاید یک رو کم کنی، راهی اردوی میثاق با شهیدان دانشگاه شدم. آنجا فقط یک بخش کوچک از بخش کوچکی از روح معنوی بچه های جبهه را که از خودشان به یادگار گذاشته بودند، درک کردم. یا فکر کردم که درک کردم. از آن موقع هر اتفاق خوبی را که در زندگیم می افتد به آن سفر نسبت می دهم. به این مساله ایمان دارم.

ترکیب دوم و سوم خرداد هم، برایم توامان هم بار منفی دارد هم مثبت.
حماسه ی ملی، ملت فداکار، ملت نا امید، آدم های نان به نرخ روز خور، جوان های فهمیده، تحریف ارزش ها، عزت و افتخار، سرور و شادمانی، بسته بودن، انحصار طلبی، انحصار طلبی و انحصار طلبی.


* می دانم، خیلی عربی شد. شاید منشا این واژگان را بدانید.

** الآن که فکر می کنم هنوز هم هستم.

*** بسیجی های آن زمان البته.

 
+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:19  توسط بنفشه  | 

یک نوشته ی بلند بی هدف (که بعدا هدفدار شد!!)

نیم ساعتی می شود که بی هدف اینترنت را زیر و رو می کنم. دروغ چرا؟! یکی دو تا سایت و وبلاگ محدود را. مثل آدم هایی که وقتی حوصله شان سر می رود نمی دانند کجا بروند، الآن من در دنیای مجازی همینطور هستم. هیچ پاتوقی ندارم در واقع. سایت های خوب زیاد سراغ دارم. بعضی هایشان را تازه کشف کرده ام. اما می ترسم اگر بروم سراغشان معتادشان شوم و آن وقت، ترک اعتیاد هم مصیبتی دارد برای خودش.
حالا چرا اینطوری شده ام؟ به خاطر یک دلیل ساده. دیر از خواب بیدار شده ام و روزم خراب شد. چند دقیقه پیش یک دفعه به فکرم رسید چرا به جای این همه علافی نمی آیم یک مطلب برای وبلاگم بنویسم ؟ --> کاری که الآن دارم می کنم. البته باید خاطرنشان سازم! این اولین باریست که بدون فکر قبلی اینجا دارم یک چیزی می نویسم.

از کجا شروع کنم؟ آها، سایت هایی که تازه کشفشان کرده ام. بیشتر در حوزه ی طنز هستند. وبلاگ های یک عالمه آدم بامزه که می شناسمشان. سعید بیابانکی، ناصر فیض، رضا رفیع و... . من کلا آدم طنازی نیستم ولی طنزپردازان را دوست دارم! یکشنبه هم می خواستیم برویم «در حلقه ی رندان». به خاطر یک اشتباه خنده دار (حالا بماند که چه بوده) فکر کردیم برگزار نمی شود و نرفتیم. هنوز هم نمی دانم برگزار شده یا نه، اما چون آن موقع قصد بیرون رفتن داشتیم تصمیم گرفتیم برویم سینما.

از فیلم های روی پرده ی سینماهای این حوالی، فقط «تلافی» را ندیده بودم. می دانستم فیلم خوبی نباید باشد؛ با آن ترکیب بازیگرانش به خصوص؛ اما خداییش فکر نمی کردم این قدر بد باشد. این «این قدر» واقعا مقدار بزرگی است ها!
خلاصه اینکه رفته بودیم سینما که خوش بگذرانیم اما سوتی گرفتن ها و غرغرها و جمله ی «اینا در مورد ما چی فکر می کنن؟» ِ من که مدام تکرار می شد احتمالا حال بقیه را هم می گرفت. (در این مورد فکر می کنم خیلی دارم شبیه پدرم می شوم.)

بعد فکر کردیم تا حالا که خیلی خوش نگذشته، حداقل برویم یک رستورانی، جایی، کمی به خودمان حال بدهیم. خلاصه اینکه من آنجا n تومان پیاده شدم اما آخرش باز داشتم فکر می کردم غذای هیچ رستورانی، هر چه قدر هم معروف و با کلاس که عمرا به پای غذاهای خانگی نمی رسد و اصولا مگر غذاخوردن هم یکی از اسباب حال است!؟

(مثل اینکه به یک جاهایی رسیدم که می توانم نتیجه گیری کنم و یک متن هدفمند! بنویسم.)

ببینید، مثلا دیشب رفتیم شهر بازی.
شهر بازی رفتن های زمان بچگی که کلا یک چیز دیگر بود. هر زمان که هوس شهر بازی رفتن به سرمان می زد می افتادیم به جان پدر و مادرمان که آی! ما هیجان خونمان کم شده و شدیدا به پارک نیاز داریم و این حرف ها. و چون تنهایی پارک رفتن حال نمی داد این پروژه را با بچه های فامیل (بیشتر دختر عمه و پسرعمه هایم) انجام می دادیم. بعدش هم که انگار عهدی ازلی وجود دارد که تا جیب و ایضا کیف بزرگترها را خالی نکرده ایم نباید برگردیم، همه ی وسایل بازی را، گاها چندباره سوار می شدیم و با حالتی گیج و منگ به خانه بر می گشتیم!
بزرگتر که شدم هوای شهر بازی رفتن تقریبا از سرم پرید. این اواخر تنها انگیزه ام برای رفتن به شهر بازی، برادر کوچکم است که مجبورم به خاطر او همه ی بازی های لایتی! را که حتی وقتی بچه بودم، نگاه بهشان نمی انداختم، سوار شوم.
دیشب اما فکر کردم پارک رفتن با کلی دختر همسن و سال باید مزه ی دیگری داشته باشد. خوب، اشتباه فکر می کردم! سوار یک سری وسایل بازی تکراری شدن هیچ هیجانی ندارد حتی اگر با یک عالمه دختر هیجان زده ی دیگر باشی.

نتیجه اینکه، خیلی از چیزهایی که می بینم دیگران را به وجد می آورد یا حداقل برایشان جالب است برای من علی السویه است. اینهایی که تا الآن گفتم فقط چند مثال محدودند که شاید شما را که دارید این نوشته را می خوانید، به این نتیجه نرسانند. اما من هزار تا مصداق دیگر برای این مساله در ذهنم دارم. البته در گوشه ی ذهنم، جایی که الآن قابل فراخوانی و بازیابی نیست! اما مطمئنم قبلا هم بارها و بارها به این موضوع فکر کرده ام و همین نتیجه را گرفته ام.
نمی گویم که من یک آدم متفاوتم. خودم هم اعتراف کرده ام که نیستم و تازه خیلی هم عادیم. نمی دانم، شاید هم همه همینطورند. اصولا لذات دنیوی فانی اند و زودگذر. اینطور نیست؟ (این هم یک پیام اخلاقی!!)

البته از حق نگذریم آن سینمای چهار بعدی آخر جدا فاز داد. پدرم خیلی سال پیش از سینمایی حرف می زد که برای دیدن فیلم باید عینک های مخصوصی به چشم بزنیم تا کاراکترها حرکت کنند و به سمت ما بیایند. اگر اشتباه نکنم می گفت که قبل از انقلاب تجربه ی چنین چیزی را داشته و صد البته در ایران. حالا نمی دانم آنها (آدم های آنجا) چه اصراری داشتند که بگویند این پدیده اصولا یک تکنولوژی جدید است که اولین بار در کشور ارائه می شود. ولی کلا خیلی جالب بود.

جانم برایتان بگوید که (اینی که نوشتم درست است!!؟) شروع هر چیزی خیلی کار سختی است، حتی اگر شروع یک کتاب باشد. چند شب پیش «دختر عموی من راشل» ِ «دافنه دو موریه» را گرفتم که بخوانم. اما چون همیشه مرغ همسایه غاز است! ترجیح دادم کتاب دوستم سحر را اول بخوانم. آن کتاب تمام شد و کتاب خودم را هنوز شروع نکرده ام. وگرنه می توانستم الآن به جای نوشتن این …، (هرچه که به نظرتان می رسد را در جای خالی قرار دهید!) سرگرم آشنایی با دخترعموی خانم نویسنده باشم! کار دیگری که ندارم خدا را شکر! درس و تمرین و پروژه های درسی؟ حرفش را نزنید لطفا!!

راستی تا یادم نرفته، هنوز هم خیلی چیزها هست که برایم جالب انگیزناک و مفرح است. مثل پیاده روی های طولانی در دامن طبیعت یا به مقصد یک پارک حداقل (ترجیحا با پدر و مادرم آن هم شبانه آن هم پارک های دور و بر خانه مان)، صحبت کردن با بچه هایی که در خیابان می بینمشان (این را امروز در یک وبلاگ دیگر هم خواندم اما به شرافتم قسم! قصد کپی برداری ندارم. واقعا برایم جالب است.) و فکر کردن و خندیدن به دنیای قشنگشان، شرکت در سخنرانی های مهیج، بودن درست وسط آنارشیست بازی های دیگران!،  تماشای یک فیلم یا تئاتر خوب، خواندن یک نوشته ی طنز زیبا، فعالیت های فرهنگی و اجتماعی مختلف و خیلی چیزهای دیگر.
اینها را گفتم صرفا برای اینکه نوشته ام
Happy End شود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:11  توسط بنفشه  | 

آرزو

_ زندگی های پرشتاب و (در عین حال) کسالت آور زوج های جوان امروزی، اصلا برایم جالب نیست. از کیفیت زندگی آدم های پیرتر اطلاع چندانی ندارم؛ فقط گاهی آرزو می کنم کاش من هم مثل بیشتر بزرگترهای دور و برم، متولد دهه ی پنجم قرن حاضر بودم.

 

_ امروز سر کلاس حل تمرین، شعر زیر یکسره ورد زبانم بود. مجبور شدم چندین بار در دفترم بنویسمش.

ما بی غمان مست دل از دست داده ایم

همراز عشق و هم نفس جام باده ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایم

طبیعتا برای من که دخترم، باید عجیب باشد!

 

_ این اولین پستی است که از دانشگاه می نویسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:33  توسط بنفشه  |