تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

پراکنده

چند روز پیش یک سر رفته بودیم یکی از روستاهای اطراف شهر. یک رودخانه آنجا هست که آب بخشی از شالیزارهای اطراف را تامین می کند به گمانم. بچه که بودم همیشه آنجا یک آقایی بود که طی یک سری عملیات محیرالعقول یخ در بهشت درست می کرد و می فروخت. یادم نمی آید هیچوقت از آن آقا چیزی خریده باشم. احتمالا چون غیر بهداشتی بوده. چند تا پله ی کج و معوج هم بود که می شد از آنها پایین رفت و رسید به سطح رودخانه. همیشه دوست داشتم از آن پله ها پایین بروم. این یکی هم احتمالا خطرناک بوده که هیچوقت عملی نشده. عوضش یک پل مالرو آنجا بود که کل نیاز آدم را به هیجان و خطر یکجا تامین می کرد. می توانستی آنقدر جلو بروی که هر لحظه منتظر باشی با یک اپسیلون پیش رفتن سقوط کنی به ته دره. هیچ نرده ی محافظی نداشت آخر.

همه ی اینها را گفتم که بگویم تا همین چند روز پیش اما نمی دانستم اسم آن رودخانه «گِیشه دَمَرده» است.

«گیشه» در زبان محلی یعنی عروس. همانطور که بچه ها به عروسک هایشان می گفتند «گیشا». «دمردَن» هم یعنی غرق شدن. این یکی را البته خودم هم نمی دانستم. با این اوصاف باید یک داستان تراژیک پشت این نام گذاری نهفته باشد.

آقای داماد مطابق رسم و رسوم آن زمان با اسب می رود دنبال عروس خانم. عروس خانم بیچاره اما دست روزگار سرنوشت دیگری را برایش رقم زده است. هنگام گذر از رودخانه اسب ناگهان رم می کند و مسیرش را منحرف و  می شود آنچه که نباید بشود.

 

زنده یاد «شیون فومنی» منظومه ای دارد با همین نام، گیشه دمرده. امروز فایل صوتی اش را دانلود کردم. خیلی مطمئن نیستم که کاملا از آن سر در بیاورم البته.

به مطالعه و شناخت فرهنگ فولکلورمان علاقه مند شده ام. گفتن این مساله تنها دلیلی بود که باعث شد اصلیتم را اینجا لو بدهم.

 

اسب سپید قصه ها که می گویند، همین است راستی؟

 

چند ماهی می شود که می دانم دوست دارم چه رشته ای را در ادامه ی تحصیلم دنبال کنم. شک و تردید هنوز با من است البته. برای همین فعلا چندان مایل نیستم همه از تصمیمم مطلع شوند. از میان آنهایی که پرسیده اند و می دانند، چند نفری گفته اند: «این کار به تو خیلی می آید!» مطمئنم که منظورشان از لحاظ ظاهری است. شاید آن قدر ها هم نشناسندم. نمی دانم، این خوب است یا بد؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:20  توسط بنفشه  | 

برای فردا

برنامه ی خوابم کلا به هم ریخته. بعد از دو، سه روز خوشحال بودم که کلاسم 9.5 شروع می شود نه 7 و می توانم بیشتر بخوابم. این هم نتیجه اش. برای نماز که بیدار شدم تا الآن هر کاری کردم خوابم نبرد.

***

کاش هنوز آن قدر بزرگ نشده بودم که برای بغل کردن و بوسیدنت خجالت بکشم. راستی یادت هست؟ خیلی وقت ها از من می پرسیدی چه قدر دوستت دارم. پاسخ خودم یادم نمی آید. اما تو در جواب سوال مشابه من می گفتی آن قدر دوستم داری که دلت می خواهد ترشی بیندازیم تا همیشه کنارت بمانم. من آن موقع نمی فهمیدم این یعنی چه. فقط به نظرم خنده دار بود و می خندیدم. «یک دختر دارم شاه نداره...» بعد این را برایم می خواندی؛ در راستای همان داستان خاله سوسکه و بچه اش احتمالا!

قصه این است. از یک سنی یکدفعه احساس کردم خیلی بزرگ شده ام. آن قدر که درست نیست دیگر از سر و کولت بالا بروم. نمی دانم این یک روند عادی برای همه است یا من خیلی توهم برم داشته بود!؟

این روزها فقط می توانم گاهی که خیلی کار داری برایت اس ام اس بزنم که «خسته نباشی بابا» یا وقتی بعد از یک مدت طولانی نمی بینمت روبوسی و سلام و احوالپرسی شروع را با آب و تاب تر برگزار کنم!

وقتی اینجا هستم با مامان هر روز صحبت می کنم. تو خیلی کمتر از او به من زنگ می زنی. کاش برایت می گفتم چه قدر با هر تماست خوشحال می شوم. آن موقع ها احتمالا روی زمین نیستم. یک جاهایی بین آسمان ششم و هفتم سیر می کنم شاید!

خیلی چیزها برای نوشتن از تو یادم می آید. فقط نمی خواهم پستم از اینی که هست، شخصی تر و لوس تر شود. ولی این را دیگر باید بگویم؛ گاهی تعجب می کنم از اینکه این همه مرا درک می کنی. این قصه های عدم درک متقابل و فاصله ی نسل ها را برای تو نساخته اند.

 

روزت مبارک بابا!

 

پی نوشت:

عنوان این پست، البته اگر به آن دقت کرده باشید، شاید ابتدا خیلی استعاری و عمیق به نظر برسد. حالا حتما متوجه شده اید که هیچ بار معنایی عمیقی در آن مستتر نبوده! روز پدر فرداست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 6:15  توسط بنفشه  | 

آن مرد در باران

شب بود. باران می بارید. آن مرد در باران ایستاده بود. آن مرد منتظر مسافر بود. ما او را که دیدیم، خوشحال شدیم. در آن وقت شب تاکسی پیدا نمی شد! می خواستیم سوار شویم که متوجه وخامت اوضاع شدیم. آن مرد تو دماغی حرف می زد، چرت می زد، معتاد بود. مانده بودیم سوار شویم یا نه، که آن دو تا مرد دیگر هم با دیدن ما جرئت پیدا کردند و گفتند: ما هم با شما می آییم. سوار شدیم. مرد جلویی یک لحظه چشم از آن مرد بر نمی داشت. مادرم یکسره زیر لب دعا می خواند. من هم حساب می کردم با کوچکترین حرکت مشکوک مرد چه طور چترم را به فرق سرش بکوبم تا بیهوش شود. آن دو تا مرد زودتر پیاده شدند. مادرم به دعا خواندنش شدت بخشید. من به این نتیجه رسیده بودم که در صورت نیاز از کفش هایم هم می توانم استفاده کنم. مرد اما در این فکرها نبود. او صفحه ی حوادث روزنامه را نمی خواند. او احتمالا از ماجرای وحشتناکی که خاله ام برایمان تعریف کرده بود، خبر نداشت. او فقط به کسب روزی حلال برای تهیه ی وعده ی بعدی دوایش فکر می کرد. ما به خانه مان رسیدیم. تمام.

 

پی نوشت:

این را امروز، پنجشنبه، اضافه می کنم. شب آرزوها ظاهرا امشب است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:0  توسط بنفشه  | 

این روزها

  

این روزها که می گذرد، شادم...

 

معمولا نزدیک به نیمی از روز رامی خوابم و وقتی بیدارم به این فکر می کنم که زمان دانشگاه با میانگین ۵ یا ۶ ساعت خواب شبانه، چه طور زنده بودم؟!

چند تا کتاب آورده ام که بخوانم. یکی دوتایشان را نصفه و نیمه خواندم و بقیه را بیخیال شدم.

دیشب یک فیلم سینمایی خوب دیدم. خوشحالم. نه برای تلویزیون، برای خودم که بعد از مدت ها حوصله کردم یک فیلم را تا آخر تماشا کنم.

       «سه در چهار» شدیدا روی اعصابم راه می رود. وقتی این را بلند فکر می کنم پاسخ می شنوم: «می تونی نگاه نکنی!»

بازی های کامپیوتری هم بد نیستند. چی؟ FIFA 08، WORLD WAR II، SNIPER ؟ اوه، نه! up to date ترین چیزی که یادم می آید بازی کرده باشم Harvest  Moon  بود و Crash وHarry Potter and the Chamber of Secrets  و Silent Hill. یک CD بازی های قدیمی هم دارم که گاهی که دلم تنگ شود، Super Mario بازی کنم. فعلا هم خدا پدر windows را بیامرزد با Spider Solitaire اش! Harvest Moon را هم دوباره شروع کرده ام!!

وقتی می خواهم فقط آهنگ گوش کنم سلیقه ی خاص خودم را دارم. وقتی دارم یک کار دیگر می کنم و Media Player هم همین طور برای خودش روشن است هر آهنگی ممکن است گوش دهم. این روزها خیلی از ترانه هایی را که مدت ها در Hard کامپیوترمان خاک می خورد، گوش داده ام. کلی هم شعر عاشقانه شنیده ام:

روتو کم کن بی حیا، دیگه سراغ من نیا...

تحملت سخته چه قدر، اصلا خود مصیبته...

جون هر کی که دوست داری بیخیال من یکی شو، از سر کچل من دست بردار!

پشت سرم گفتی که من درگیر و قاطی پاتیم، تف به مرامت عوضی، از سرتم زیادیم!

به کار در خانه هم علاقه مند شده ام. وقتی کاری می کنم فکر می کنم وقتم مفیدتر سپری می شود. اما گاهی مادرم طوری با من رفتار می کند که احساس می کنم در خانه مان مهمانم!

این روزها اخبار که نگاه می کنم، کلی اسم های جدید می شنوم. رئیس جمهور روسیه، رئیس شورای عالی امنیت ملی، بازیکن جدید تیم ملی. احساس می کنم از خواب اصحاب کهف بیدار شده ام.

تصمیم گرفتم نهج البلاغه بخوانم. خطبه هایش سخت بود. رفتم سراغ حکمت ها. چندتایی برایم شبهه برانگیز بودند. فعلا از کنارشان می گذرم. بعضی هایشان اما، واقعا شاهکارند. این یکی را ببینید مثلا:

در شگفتم از بخیل، به سوی فقری می شتابد که از آن می گریزد، و سرمایه ای را از دست می دهد که برای آن تلاش می کند. در دنیا چون تهیدستان زندگی می کند، اما در آخرت چون سرمایه داران محاکمه می شود.

خیلی از این حکمت ها را اگر قبلا خوانده بودم، پست قبلیم با اینی که الآن هست فرق داشت.

با حرف های دوست مادرم حال می کنم! خانه ای که دختر در آن نباشد، سوت و کور است. (:دی)

اگر ترم تابستانی نداشتم شاید می رفتم دنبال کلاسی، آموزشگاهی، چیزی. برای تحصیل یا تدریس، فرقی نمی کند. گاهی فکر می کنم کاش به جای آن همه وقتی که در کلاس های زبان و کامپیوتر تلف کردم (می گویم تلف کردم چون همه را نصفه و نیمه رها کردم و الآن احساس می کنم از اولش هم ضعیف تر شده ام) خیاطی، گلدوزی یا گلسازی یاد می گرفتم. حداقل در چنین مواقعی کاری برای انجام دادن داشتم. یک روز حتما دنبال این چیزها می روم، اگر خدا بخواهد!! به قول یکی از بچه ها بازگشت به اصل و ضعیفه ی لچک به سر و مطبخ و این ها! (دقت دارید که اینها فقط یک شوخی است؟)

مادرم آن روز احتمالا تعجب کرد که دعوتش را برای بیرون رفتن با خانم همسایه بلافاصله قبول کردم. دختر همسایه مان هم تا مرا دید چنان با خوشحالی گفت: «فلانی هم دارد می آید» که تمام مدت داشتم به این فکر می کردم چه کار کنم تا از بودن با من لذت ببرد! آخرش هم به نتیجه ی مهمی نرسیدم. دست خودم نیست؛ من بیشتر با یک گروه سنی خاص از بچه ها حال می کنم! کلا بد نبود اما باعث شد که دفعه ی بعد یک لحظه هم برای جواب منفی دادن شک نکردم!

(جایی از احساس تعلق خاطر به شهرم نوشته ام. در عین حال، خیلی وقت ها من یک حس متضاد هم دارم. این را فقط نوشتم تا یادم بماند.)

گاهی فکر می کنم کاش دانشگاه زودتر شروع شود و بعد، از خودم تعجب می کنم.

دیشب شب آرزوها بود. هرچه فکر کردم یادم نیامد پارسال در چنین شبی چه آرزویی داشتم که ببینم برآورده شده یا نه! یک نفر می گوید: «آرزوهایت را یکجا یادداشت کن. خدا یادش نمی رود؛ اما تو فراموش می کنی که آنچه امروز داری یکروز آرزویت بوده» به چیزهایی که الآن دارم که فکر می کنم، می بینم راست گفته. خدای خوبم، ممنون، بابت همه چیز!

بلاخره می خواهم فردا بروم خانه ی مادربزرگم. آنجا می توانم دوچرخه سواری کنم، با پسرعمه ی کوچکم که خانه شان همان نزدیکی است، پینگ پینگ و بدمینتون بازی کنم، احتمالا سری کتاب های هری پاترش را بگیرم و بعد از چند سال، تمامشان کنم... در این شرایط بیکاری، اینها خودش کلی کار است.

به پیری که فکر می کنم ترس برم می دارد. دوست ندارم تمام مدت به این فکر کنم که نوه های بی وفایم کی هوس می کنند به پدربزرگ و مادربزرگشان سری بزنند. وضع پدر و مادر بزرگ من البته از این بابت خوب است اما درکل سرنوشت آدم ها به نظرم ترسناک می آید. یک عمر برای بچه هایت زحمت بکشی و بعد، هرکدام بروند سراغ زندگی خودشان.

فعلا همین!

 

این روزها که می گذرد، شادم، که می گذرد...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 2:56  توسط بنفشه  | 

دارا و ندار

سر و وضعی معمولی داشت؛ نه خیلی شیک، نه خیلی شلخته. می گفت برای عمل پایش مقدار زیادی پول نیاز دارد. عملش خیلی هم اورژانسی بود انگار. یک سر تا ته اتوبوس رفت و برگشت. چیز زیادی عایدش نشد. سرآخر نفرینی نثار همه کرد و رفت.

چند هفته بعد دوباره دیدمش. در همان ترمینال. باز برای عمل اضطراریش گدایی می کرد.

داستان این نوع متکدیان دیگر تکراری شده. نمی دانم هنوز کسی هست که باورشان کند یا خیر. حالا دیگر چشمان ملتمس زن گدایی که برای تاثیرگذاری بیشتر باقی صورتش را پوشانده (و بارها در همین ترمینال دیده امش) به من بیشتر حس انزجار می دهد تا دلسوزی. شاید یک گوشه ی قلبم، ناراحت هم بشوم. از این که یک آدم تا چه حد می تواند شرافتش را زیر پا بگذارد.

این «شرافت» و «شعور» برای من خیلی مهم است. گاهی همین مساله می شود عامل بازدارنده ای برای کمک کردنم. فکر می کنم صدقه دادن به آدمی که این همه بزرگتر از من است، اصلا کار جالبی نیست. فکر می کنم در این شرایط او از کارش (تکدی گری!) بیشتر شرمنده می شود. حالا احتمالا هیچ کدام از این فکرها به ذهن آن بنده خدا خطور هم نمی کند. کسی که گدایی می کند باید قید شرف را به کلی زده باشد. گاهی هم بخش خودخواه شخصیتم مرا از کمک کردن به چنین فردی باز می دارد. تصور اینکه در نظر آن آدم شخص ساده ای به نظر برسم که در دلش به حماقتم می خندد، اصلا جالب نیست.

از این آدم های بزرگ و سر و مر و گنده ای که گدایی می کنند اگر بگذریم، می رسیم به بچه هایی که سرگردان و آواره ی خیابان ها هستند. از آنها، نه، دیگر نمی توان گذشت.

 

 

این عکس را پارسال در میدان ولی عصر گرفته ام. شما هم احتمالا از این صحنه ها زیاد دیده اید. این پسرک البته گدایی نمی کند. به ظاهر کار و کاسبی ای دارد و آب باریکه ای. در نظر اول، همین موضوع کلی دل آدم را کباب می کند. چرا باید یک بچه برای گذران زندگیش مجبور باشد که کار کند؟ کفه ی سنگین تر ماجرا اما، در طرف دیگر قرار دارد. در وبلاگی می خواندم که اینها همه اجیر شده ی یک سری باند و آدم های کله گنده هستند. شاهدش اینکه گوشه گوشه ی شهر پر است از بچه هایی که ترازویی دارند، فال حافظ می فروشند و مشق می نویسند. و این واقعا فجیع تر است. بیگاری کشیدن از کودکان و آموزش دروغ، ریا و زیر پا گذاشتن عزت نفس به آنان.

از سوی دیگر کارکردن این بچه ها، برای خودشان باشد یا دیگران، بیانگر یک مساله بیشتر نیست. نیاز شدید مالی. مثل این همه آدم بزرگی که برای امرار معاش به مشاغل پست و حتی کاذب رو می آورند. این دسته آدم ها البته با آنهایی که در ابتدا صحبتشان بود، تفاوت دارند. حداقل می توان گفت خود را از سایرین طلبکار نمی بینند و این مساله، دست کم از نظر احساسی برای من قابل قبول تر است. باز هم دلم می سوزد؛ غصه ام می شود؛ اما نه به خاطر پستی و بی همتی شان بلکه برای وضع تاسف باری که دارند و به خاطر بی عدالتی اجتماعی، تضاد طبقاتی، عدم وجود فرصت های برابر و این قبیل موضوعات.

چاره چیست؟

شکی نیست که سیستم مدیریتی ایران مشکل دارد. هرچه زمان می گذرد پولدارها پولدارتر می شوند و فقیر ها، فقیرتر. جدیدا انگار دولت تصمیماتی برای گسترش عدالت ورزی اش گرفته. که از درآمد پولدارها کم کند و به سایرین اضافه نکند! و این طرح را ابتدا کجا می توان اجرا کرد؟ در میان حقوق بگیران و کارمندان دولت. و اینکه چند درصد مرفهین از کارمندان هستند یا چند درصد کارمندها مرفه، بماند.

بیراهه نرویم، اینها را گفتم تا چشم امیدمان را عجالتا از این دولت قطع کنیم. رئیس جمهور ما، فعلا مشغول بررسی هاله های نور، کسب تکلیف از امام زمان (عج)، خود برگزیده بینی مفرط، تکفیر سایرین و ابلاغ رسالت جهانی خویش هستند.

یک راهی هم هست که به خودمان مربوط می شود. با همه ی آنچه تاکنون گفتم، از بخشش و دستگیری از نیازمندان واقعی نباید گذشت. پیامبر اکرم (ص) حتی، دستگیری با وجود تنگدستی را از نشانه های ایمان می دانند. این بخشش و کمک به هم نوع در صورتی نتیجه ی ملموس تری خواهد داشت که دهک های بالای جامعه هم در آن سهیم باشند. در این صورت شاید بتوان به عنوان یک راه حل برون حکومتی روی آن حساب باز کرد. (که البته در اینجا باید فکری هم برای بیدار کردن وجدان پولدارها کرد.)

قناعت و دوری از تجمل هم چیز خوبی است. این شاید بیشتر یک توصیه ی اخلاقی به نظر برسد تا راهکار اجتماعی. اما تصور من همیشه این بوده که هرگاه عده ای از مردم بیش از حد به مصرف گرایی رو بیاورند، یک عده ی دیگر فقیرتر می شوند. حالا این تصور چه پایه و اساسی دارد؟ باید بگویم هیچ! صرفا یک احساس است. اصلا هم منظورم آن سخن معروف حضرت علی (ع) نیست. چون حداقل خودم را نمی توانم هیچ گاه تصور کنم درحالی که در کاخی زندگی می کنم. البته قناعت یک مزیت معنوی هم دارد و آن، پایین آمدن سطح توقعات و به وجودآمدن احساس رضایت از زندگی است.

و اما راه حل های دیگر،

خوب، چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد؛ جدا نمی دانم! درستش این است که در پایان پست به یک نتیجه ی خوب برسم. اما چند دقیقه ای می شود که دارم فکر می کنم و هیچ نتیجه ای نمی گیرم. راستش را بخواهید بیشتر از این هم حوصله ی نوشتن ندارم. الآن خیلی دیروقت است.

اصلا شما بگویید باید چه کنیم؟ شاید توانستیم با هم یک لایحه برای ارائه به مجلس تنظیم کنیم!

 

پی نوشت:

دو تا مساله است که کم و بیش با این پست در ارتباطند؛ اما هر کاری کردم نشد که آن بالا جایشان دهم! ناچار اینجا می نویسم:

۱- من فکر می کنم انسان در هر وضعیتی که باشد نمی تواند ادعا کند سزاوار آن نبوده. یعنی به نظرم یک آدم آسمان جل بی سر و پا، حتما یک کاری کرده که به این وضع دچار شده. همان «از ماست که بر ماست» معروف. اگر به نظرتان اشتباه می رسد لطفا بگویید چرا.

۲- حرف دولت شد. ادعای رئیس همین دولت را مبنی بر قصد دزدیدن ایشان در عراق شنیده اید؟ ادعایی که هیچکدام از دستگاه های نظامی و امنیتی تاییدش نکرده اند. یک چیزی در راستای همان خود معجزه ی هزاره ی سوم بینی همراه با توهم توطئه!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 4:15  توسط بنفشه  | 

بازی سینمایی

عاطفه ی عزیز من را به یک بازی سینمایی دعوت کرده؛ باید محبوب ترین های سینمایی را از نظر خودم بنویسم. فقط چند نکته:

- من خیلی اهل فیلم دیدن نیستم.

- حافظه ی خوبی هم در این زمینه ندارم. احتمالا خیلی از محبوب ها را یادم نیست.

- هیچوقت هیچ شخصیت معروف خاصی (بازیگر، خواننده، فوتبالیست...) محبوبم نبوده است. پس دلیل انتخاب اشخاص در اینجا فیلم هایی است که با آن در ارتباط هستند.

با توضیحات بالا و اظهار شرمندگی بابت اینکه این دعوت را دیر اجابت می کنم، محبوب ترین هایم را می نویسم:

 

کارگردان ها:

رضا میرکریمی، کمال تبریزی، ابراهیم حاتمی کیا، رسول صدر عاملی

فیلم ها:

زیر نور ماه، آژانس شیشه ای، به همین سادگی، مادر، دزد عروسک ها، دالان سبز،

Little Miss Sunshine 

بازیگران:                                                                          

پرویز پرستویی، هنگامه قاضیانی، ترانه علیدوستی، فاطمه معتمد آریا، رضا کیانیان

 

من هم امیر حسین، unknown buddy، سارا، ستاره چین، مودی، اعظم و زابیل (تقریبا همه ی لینک هایم) را به این بازی دعوت می کنم.

دوستانی هم که وبلاگ ندارند، لطف می کنند اگر نظراتشان را در همین کامنت دانی مرقوم بفرمایند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:39  توسط بنفشه  | 

مادر

دبستانی که بودیم، امتحان انشاهایمان تقریبا آزاد بود. چند تا موضوع می دادند و ما باید یکی را انتخاب می کردیم. یکی از پایه های ثابت این موضوعات هم «مادر» بود.

من همیشه آن یکی موضوع ها را انتخاب می کردم. آخر از بچگی یک جور رودربایستی با مادرم داشتم و چون می دانستم مادرم حتما انشاهای مرا می خواند، نمی توانستم از او بنویسم.

شاید هم رودربایستی نبود. حالا که فکر می کنم همیشه در ابراز احساساتم به آدم ها خجالتی بودم. چند وقت پیش وقتی آن قدر دلم برای مادربزرگم تنگ شده بود که به خانه شان زنگ زدم و این مساله را گفتم، خودم هم کلی تعجب کرده بودم. آن بنده ی خدا را نمی دانم. با این شرایط، وقتی آدم بخواهد از مادرش بنویسد دیگر چه چیزی برای نوشتن باقی می ماند؟

امسال، خودم تصمیم داشتم یک چیزی برای مادرم بنویسم. برای روزش، اینجا، در این دفتر مشق. خوب، گرفتار بودم و نشد. گرفتاریش خیلی خوب بود البته.

چند روزی مشهد بودیم. خیلی خوش گذشت. هم به خاطر خود مشهد هم به خاطر جمع دوستانه ای که داشتیم. اما باور کنید، روزی، ساعتی، نبود که آرزو نکنم کاش مادرم همراهم بود.

هدیه ی من برای روز مادر، علاوه بر کادوی ناقابلی که برایش خریدم، آرزوهای خوبی بود که همیشه، هروقت که می خواستم دعا کنم، از خدا برایش می خواستم. چون صادقانه و از تهِ تهِ دل بود، خیلی به برآورده شدنشان امیدوارم.

دوست دارم از خوبی های مادرم بنویسم، اما نمی دانم از کدامشان. مادرها سراسر خوبیند و مهر و محبت. همه این را می دانیم. گاهی که بعد از مدتی می آیم خانه، بعد همه، همسایه و دوست و آشنا، برایم از بی تابی مادرم می گویند و گریه هایش به خاطر رفتن من، و من اینها را می گذارم کنار این واقعیت، که آن قدرها هم دختر خوبی برای پدر و مادرم نبوده ام، مغزم هنگ می کند. جدی می گویم.

راستی، ولادت حضرا زهرا (س) و روز مادر، با دو روز تاخیر، مبارک!

 

پی نوشت:

۱- اینجا دوستان خیلی خوبی پیدا کرده ام. مشهد که بودم، برای همه تان دعا کردم. انشاءالله به همه ی آرزوهای قشنگتان برسید.

۲- ز دین ریا بی نیازم، بنازم/به کفری که از مذهبم می تراود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 21:30  توسط بنفشه  |