سینما رفتن را دوست دارم. سینما مرا دوست ندارد! این شاید دلیل (غالبا) شاکی بودنم باشد پس از تماشای فیلم در سینما.
سوغات فرنگ را با برادرم دیده بودیم. نمی خواهم فیلم را نقد کنم. مطمئن هم نیستم ارزش نقد کردن دارد یا نه. خودتان ببینید و قضاوت کنید.*
فقط آن موقع فیلم که تمام شد، فکر می کردم کاش می رفتیم سینمای آن طرف میدان که شام عروسی را نمایش می داد. خوب، فکر درستی نبود. این را بعدها که راننده اتوبوس های خطی تهران_اینجا! علاقه ی وافری به شام عروسی پیدا کرده بودند، فهمیدم!
حالا فکر کنید! یک سری CD اتقاقی رسیده دست برادر کوچکم. چند دقیقه پیش می خواست برای (به گمانم) چهارمین بار سوغات فرنگ را ببیند. دیگر حتی تصور اینکه این فیلم جایی پخش شود که من باشم برایم چندش آور بود. به برادرم گفتم لطف کند و کارش را با PC راه بیندازد. راضی شده بود. اما یک دفعه دلم خواست بیایم دفتر مشقم را خط خطی کنم. حالا اینجا که هستم صدای فیلم می آید.
مجید صالحی زده زیر آواز: «دو تا چشم سیا داری...» این به نظرم یکی از معدود پارامترهای خوب فیلم است. حتی اگر از میان ترانه های فریدون فروغی این یکی را دوست نداشته باشم!
در این دو هفته به اندازه ی تمام عمرم، حتی بیشتر، فیلم هندی دیده ام. فیلم های هندی را هیچوقت نمی پسندیدم. بچه که بودم به خاطر عواطف و احساسات اغراق شده شان و بعدها، قصه ها، دیالوگ ها و روابط فوق العاده غیر منطقیشان. اما باید اعتراف کنم یک چیزی در فیلم هایی که در این مدت دیده ام هست که جذبم می کند: خانه های بزرگ، ماشین های لوکس، لباس های پر زرق و برق و دل سرخوش آدم ها. (مادرم صدایم می کند که بروم چایی بخورم. امیدوارم وقتی برمی گردم یادم باشد چه می خواستم بگویم!) اینها همزمان شده با خواندن سفرنامه ی چند تا شاعر که فیلشان با هم یاد هندوستان کرده.** حالا دیگر مطمئنم در خیابان های هند هیچکس آواز نمی خواند، نمی زند، نمی رقصد. آنجا خیلی ها ماشین ندارند. آدم ها تقریبا از سر و کول ریکشاها بالا می روند. خانه هایشان بزرگ است، به پهنای زمین زیر پا و وسعت آسمان بالای سرشان. هه!
گفتم برادرم دارد فیلم نگاه می کند. من اینجا پشت کامپیوتر نشسته ام. آن یکی برادرم اگر بود شاید پلی استیشن بازی می کرد. پدرم می توانست با ریش تراشش کار داشته باشد. مادرم با ماشین لباسشویی مثلا. یخچال و فریزر و کولر و این همه لامپ، حالا گیریم کم مصرف، هم که همیشه روشن است. حالا فرض کنید برق برود. نه طبق این زمان بندی های دقیــــــــــق دو ساعته ها، برای یک مدت طولانی، اصلا همیشه. فکر می کنید چه وضعی پیش می آید؟ من که یاد «کوری» می افتم. با یک اتفاق ناگهانی همه ی تمدن پرافتخار بشر سقوط می کند به قعر چاه توسعه نیافتگی. به همین سادگی، به همین خوشمزگی!***
چیزهای دیگری هم هست البته. مثلا برق که نباشد کارگاه جوش، آزمایشگاه الکتریسیته یا کارگاه نرم افزار شما هم تعطیل می شود و آن وقت، ترم تابستانتان خدا می داند کِی تمام خواهد شد!
داشت یادم می رفت. گفتم که یک دفعه هوس کردم چیزی بنویسم. تا اینجا هر چه گفتم مقدمه بود و بی ربط. خسته نباشید از خواندنشان! نگران هم نشوید، اصل مطلب کوتاه تر از این حرفاست.
روزهای پایانی هر هفته، نسبیت انیشتین را عمیقا درک می کنم. من نمی خواهم از اینجا بروم. راهی سراغ ندارید تا آخر هفته هایم تا آخر دنیا ادامه پیدا کنند؟
* هرچند، اصلا پیشنهاد نمی کنم این فیلم را ببینید.
** ر.ک. وبلاگ سعید بیابانکی، عبدالجبار کاکایی یا ناصر فیض.
***بررسی مثال های بزرگ تر، در سطح به مخاطره افتادن امنیت ملی را می سپارم به ذهن سیال و خلاق خودتان!
پی نوشت:
خیلی وقت ها مردم را می بینم که در ارتباط گرفتن با هم بی حوصله و بدبین شده اند. پست امروز زابیل عزیز کمی امیدوارم کرد. «لبخند، - لبخند، - سلام، - سلام ...» حیف که امروز حس کامنت گذاشتن ندارم که این را به او بگویم. شاید فردا!