تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

زندگی کَتره ای

یک سوال معروفی هست که خیلی وقت ها آن را از آدم هایی که طرف یک مصاحبه قرار می گیرند، می پرسند.

«اگر قرار باشد زندگیتان را از نو شروع کنید، آیا همینی می شوید که الآن هستید؟»

پاسخ شما چیست اگر یک نفر این سوال را ازتان بپرسد؟

 

من گاهی به این موضوع فکر می کنم. معمولا هم به آنچه اکنون هستم، نمره ی قبولی می دهم. هیچوقت آرزو نکرده ام کاش فرصت دیگری به من داده می شد تا مسیر زندگیم را کاملا تغییر دهم.

 

از طرفی انگلیسی زبان ها جمله ی معروف دیگری دارند که می گوید:  DO YOUR BEST

من مطمئنم که تا اینجا و در بسیاری از برنامه های مهم زندگیم، به این جمله پایبند نبوده ام.* خیلی وقت ها کارهایم را سَمبَل کرده ام و اگر هم آن برنامه در نهایت به جاهای خوبی رسیده، نه نتیجه ی تلاش های فراوان من، بلکه حاصل موافقت ابر و باد و مه خورشید و فلک بوده است. این ابر و باد هم، ممکن است لطف خدا باشند یا خانواده و اطرافیانم یا شرایط محیطی مساعد یا استعدادهای غیر اکتسابی خودم یا حتی شانس. به علاوه ی مقادیری تلاش و زحمت و پشتکار البته.**

من همیشه خدا را شکر می کنم که تا الآن به بسیاری از آرزوها و خواسته هایم دست یافته ام، اما با کنار هم قرار دادن تمام چیزهایی که گفتم، دو تا سوال هست که فکرم را درگیر می کند:

آیا من نمی توانستم خیلی بهتر از این باشم که هستم، اگر کمی پشتکارم بیشتر بود؟

ابر و باد و مه و خورشید و فلک تا کِی با من سَر موافقت خواهند داشت؟

 

پی نوشت:

* منظورم از برنامه های مهم، واقعا برنامه های مهم و جهت بخش بوده. وگرنه در مسائل جزئی تر و روزمره گاهی با چنان دقت و وسواسی عمل می کنم که خودم هم حوصله ام سر می رود.

** البته از یک سنی به بعد، حداقل در مسیر جهت گیری افکار و اعتقاداتم، با برنامه و خواست و اراده ی خودم پیش رفته ام.

*** این پست را دوست ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:52  توسط بنفشه  | 

«عادت می کنیم»

ما یک گروه دوستی شش، هفت نفره بودیم.

با م زودتر از همه دوست شدم. من غریبه ای بودم که وارد کلاسی می شدم که آن موقع او شاگرد اولشان بود. این انگیزه ی اولیه ی دوست شدنم با او بود. (شاگرد زرنگ بودم مثلا) دوست با معرفتی بود و هست.

ح از همه کوچکتر بود. هم از نظر سن و هم جثه! آخرین باری که یادم می آید 35 کیلو بیشتر نبود. عشق مکانیک بود؛ به عشقش هم رسید.

با س خیلی دیر صمیمی شدم. تقریبا سال آخر. دختر خوب و صاف و ساده ای بود. خواهر بزرگترش هم خیلی خوب بود ضمنا!

ن همانی بود که 5 تا خواهر داشت. (این را به خانم مر گفته ام قبلا) قبل از پیش دانشگاهی با پسری دوست شد که می گفتند خیلی پولدار است. شما به بچه های 17، 18 ساله ای که با هم دوست می شوند چه می گویید؟ من که می گویم همان «بچه». ن بعدها تغییر رشته داد. الآن حقوق می خواند.

ش هم وارد این «بچه» بازی شد. کیس! او را همین چند ماه پیش دیدم. از خداکه پنهان نیست، از شما هم نباشد. در مورد نامزد ش نظر بهتری دارم. فقط به خاطر اینکه یک بار ما را با ماشین جایی رساند!

ا را داشت یادم می رفت. یک زمانی بهترین دوستم بود. با هم شدیدا تله پاتی داشتیم. سال آخر که بودیم رفتند به یک شهر دیگر. بعد از آن کم و بیش همدیگر را می دیدیم؛ اما هیچوقت مثل قدیم ها نشدیم. بین همه ی ما فقط اوست که مهندسی نمی خواند. او که شاگرد دوم کلاس بود همیشه. گاهی فکر می کنم برای همین بود که از ما کناره می گرفت. (آن موقع هنوز فکر می کردیم مهندس بودن چه آش دهن سوزی است خوب!)

غیر از اینها یک ا هم بود که از دبستان با هم دوست شدیم و تقریبا به تعداد روزهایی که دوست بودیم، قهر و آشتی می کردیم!! کلا روند دوستی من و ا مثل یک موج سینوسی بود. دو سال اول راهنمایی مسیر مدرسه را با هم می رفتیم و برمی گشتیم. آخ که من چه حرصی می خوردم از دست رفتارهای او که آن موقع به نظرم جلف و بچگانه می آمد! با این وجود ا هیچوقت دست از سر من برنداشت. جدی می گویم. تقریبا در تمام سال های مدرسه دوستی داشتم که به من عشق می ورزید!! و آن موقع او این نقش را ایفا می کرد. بعد از کلاس دوم آنها هم از شهر ما رفتند. خوب، زمان می گذرد، بچه ها بزرگ می شوند و تغییر می کنند. الآن ا یکی از پاک ترین انسان هایی است که می شناسم. خیلی دوستش دارم. دلم می خواهد همیشه موفق باشد و خوشبخت.

 

اینها بهترین دوستانم بودند. یک زمانی بدون آنها روزم سر نمی شد؛ اما حالا ماه به ماه از هم خبر نداریم. همه ی ما خاطرات خوبی از دوستیمان داریم. شاید ته دلمان می خواهد به آن روزها هم برگردیم. ولی یک چیزی هست که مانع می شود. همان «عادت می کنیم» که برای ستاره چین نوشته ام شاید.

 

دوستان عزیزِ هنوز دوستم! اگر شما هم قصد دارید در آینده فراموشم کنید، زودتر بگویید تا خودم به صورت داوطلبانه با تک تکتان قهر کنم.

 

بعدها نوشت:

بعد از پست این مطلب ما رفتیم بیرون. آنجا که بودیم، من یک سره داشتم فکر می کردم درست نیست که اسم کامل دوستانم را اینجا نوشته ام. تا رسیدیم خانه آمدم که تصحیحشان کنم. خلاصه اینکه اگر قبلا این پست را خوانده اید و الآن تغییری در آن می بینید، به گیرنده هایتان دست نزنید. اشکال از فرستنده است. هرچند اینطوری اصلا به دل فرستنده نمی نشیند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:26  توسط بنفشه  | 

m=E/C^2 ؟

سینما رفتن را دوست دارم. سینما مرا دوست ندارد! این شاید دلیل (غالبا) شاکی بودنم باشد پس از تماشای فیلم در سینما.

سوغات فرنگ را با برادرم دیده بودیم. نمی خواهم فیلم را نقد کنم. مطمئن هم نیستم ارزش نقد کردن دارد یا نه. خودتان ببینید و قضاوت کنید.*

فقط آن موقع فیلم که تمام شد، فکر می کردم کاش می رفتیم سینمای آن طرف میدان که شام عروسی را نمایش می داد. خوب، فکر درستی نبود. این را بعدها که راننده اتوبوس های خطی تهران_اینجا! علاقه ی وافری به شام عروسی پیدا کرده بودند، فهمیدم!

حالا فکر کنید! یک سری CD اتقاقی رسیده دست برادر کوچکم. چند دقیقه پیش می خواست برای (به گمانم) چهارمین بار سوغات فرنگ را ببیند. دیگر حتی تصور اینکه این فیلم جایی پخش شود که من باشم برایم چندش آور بود. به برادرم گفتم لطف کند و کارش را با PC راه بیندازد. راضی شده بود. اما یک دفعه دلم خواست بیایم دفتر مشقم را خط خطی کنم. حالا اینجا که هستم صدای فیلم می آید.

مجید صالحی زده زیر آواز: «دو تا چشم سیا داری...» این به نظرم یکی از معدود پارامترهای خوب فیلم است. حتی اگر از میان ترانه های فریدون فروغی این یکی را دوست نداشته باشم!

در این دو هفته به اندازه ی تمام عمرم، حتی بیشتر، فیلم هندی دیده ام. فیلم های هندی را هیچوقت نمی پسندیدم. بچه که بودم به خاطر عواطف و احساسات اغراق شده شان و بعدها، قصه ها، دیالوگ ها و روابط فوق العاده غیر منطقیشان. اما باید اعتراف کنم یک چیزی در فیلم هایی که در این مدت دیده ام هست که جذبم می کند: خانه های بزرگ، ماشین های لوکس، لباس های پر زرق و برق و دل سرخوش آدم ها. (مادرم صدایم می کند که بروم چایی بخورم. امیدوارم وقتی برمی گردم یادم باشد چه می خواستم بگویم!) اینها همزمان شده با خواندن سفرنامه ی چند تا شاعر که فیلشان با هم یاد هندوستان کرده.** حالا دیگر مطمئنم در خیابان های هند هیچکس آواز نمی خواند، نمی زند، نمی رقصد. آنجا خیلی ها ماشین ندارند. آدم ها تقریبا از سر و کول ریکشاها بالا می روند. خانه هایشان بزرگ است، به پهنای زمین زیر پا و وسعت آسمان بالای سرشان. هه!

گفتم برادرم دارد فیلم نگاه می کند. من اینجا پشت کامپیوتر نشسته ام. آن یکی برادرم اگر بود شاید پلی استیشن بازی می کرد. پدرم می توانست با ریش تراشش کار داشته باشد. مادرم با ماشین لباسشویی مثلا. یخچال و فریزر و کولر و این همه لامپ، حالا گیریم کم مصرف، هم که همیشه روشن است. حالا فرض کنید برق برود. نه طبق این زمان بندی های دقیــــــــــق دو ساعته ها، برای یک مدت طولانی، اصلا همیشه. فکر می کنید چه وضعی پیش می آید؟ من که یاد «کوری» می افتم. با یک اتفاق ناگهانی همه ی تمدن پرافتخار بشر سقوط می کند به قعر چاه توسعه نیافتگی. به همین سادگی، به همین خوشمزگی!***

چیزهای دیگری هم هست البته. مثلا برق که نباشد کارگاه جوش، آزمایشگاه الکتریسیته یا کارگاه نرم افزار شما هم تعطیل می شود و آن وقت، ترم تابستانتان خدا می داند کِی تمام خواهد شد!

داشت یادم می رفت. گفتم که یک دفعه هوس کردم چیزی بنویسم. تا اینجا هر چه گفتم مقدمه بود و بی ربط. خسته نباشید از خواندنشان! نگران هم نشوید، اصل مطلب کوتاه تر از این حرفاست.

روزهای پایانی هر هفته، نسبیت انیشتین را عمیقا درک می کنم. من نمی خواهم از اینجا بروم. راهی سراغ ندارید تا آخر هفته هایم تا آخر دنیا ادامه پیدا کنند؟

 

* هرچند، اصلا پیشنهاد نمی کنم این فیلم را ببینید.

** ر.ک. وبلاگ سعید بیابانکی، عبدالجبار کاکایی یا ناصر فیض.

***بررسی مثال های بزرگ تر، در سطح به مخاطره افتادن امنیت ملی را می سپارم به ذهن سیال و خلاق خودتان!

 

پی نوشت:

خیلی وقت ها مردم را می بینم که در ارتباط گرفتن با هم بی حوصله و بدبین شده اند. پست امروز زابیل عزیز کمی امیدوارم کرد. «لبخند،  - لبخند،  - سلام،  - سلام ...» حیف که امروز حس کامنت گذاشتن ندارم که این را به او بگویم. شاید فردا!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 20:29  توسط بنفشه  |