تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

باز باران

اینجا هنوز گاهی آن قدر گرم می شود که ناچار می شویم کولر روشن کنیم. اما تابستان هم دارد می رود، این را مطمئنم!! همین پنج دقیقه پیش یک دفعه آسمان برق زد و بعد شروع کرد به باریدن. از آن باران هایی که اگر در فیلمی باشد، فکر می کنیم کارگردان یک شیلنگ آب گرفته آن بالا و شیرش را تا آخر باز کرده. خیلی زیباست، جای شما خالی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 22:15  توسط بنفشه  | 

از هر دری سخنی

«اعتماد» آخر هفته (پنجشنبه 7 شهریور) دو تا خبر از محسن نامجو داشت. یکیشان که برای من جالب تر بود باعث شد دوباره هوس نامجو گوش کردن به سرم بزند.

محسن نامجو را با «ترنج» شناختم. آخر «ترش و شیرین» را هم می گویند او خوانده بود؛ من که یادم نبود اصلا. راستش خیلی خوشم نیامد. «دل می رود ز دستم»ـش که روی روانم راه می رفت رسما!

این بار اما چند تا ترانه ی همین ترنج به دلم نشست؛ «تلخی نکند شیرین ذقنم»، «در میان جان» یا «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود». یک سری ترانه های بدون مجوزش را هم گوش دادم که از شما چه پنهان، از آنها بیشتر خوشم آمد.

حالا خبر چه بود؟ اعتراض عباس سلیمی، یکی از فعالین قرآنی کشور به هتک حرمت قرآن توسط جناب خواننده. امروز «جمهوری اسلامی» هم گزارشی از بازتاب این شکایت آقای سلیمی چاپ کرده بود. الآن عده ی بیشتری از جامعه ی قرآنی کشور واکنش نشان داده اند. ظاهرا نامجو آیاتی از سوره های مزمل، نبا و شمس را همراه با موسیقی به نحوی موهن اجرا کرده است.

جدا از اینکه از نظر کارشناسان قرآنی اجرای موزیک در کنار قرائت قرآن به هیچ وجه قابل قبول نیست، علت تمایل من به گوش کردن مجدد ترانه های نامجو این بود که میزان این «وهن» را خودم بررسی کنم. و شنیدن دوباره ی بعضی از اشعار قدیمی با صدای نامجو، به من اطمینان داد که ایشان تا چه اندازه می تواند (با دید بدبینانه) گند بزند به مفاهیم آشنای یک شعر زیبای بسیار شنیده شده!

حالا امروز که داشتم یک سری دیگر از آهنگ هایش را گوش می کردم، به ترانه ای برخوردم که در آن آقای نامجو آیه ی «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا» را به شیوه ی جدا مسخره ای تکرار می کرد. الآن معتقدم جامعه ی قرآنی کشور در مورد این شکایت کاملا حق داشته!

با این اوصاف خداوند مرا ببخشاید که در این ماه نزول قرآن، به کارهای نامجو بیشتر علاقه مند شده ام!

 

شبکه ی دو آخر شب برنامه ای پخش می کرد با نام «و خدایی که همین نزدیکی است» یا یک چیزی شبیه این. گزارشگر برنامه رفته بود سراغ مغازه دارها، همان کاسب های خودمان و راجع به درآمد حلال و درستکاری و این جور چیزها از آنها سوالاتی می پرسید. داشتم فکر می کردم این آقای گزارشگر چه شانسی داشته که اتفاقی برخورد نکرده با آن آقایی که چند وقت پیش باتری موبایل تقلبی را انداخته بود به من یا آن خانم آشنا که برنج مرغوب کیلویی x تومان اینجا را قاطی می کند با هزار مدل برنج نامرغوب دیگر و کیلویی 2x تومان می فروشد به مردم از همه جا بی خبر پایتخت نشین یا آن... . و گرنه  این همه حرف های خوب راجع به انصاف و سلامت نفس و وجدان را از کجا می آورد تا گزارشش این قدر آموزنده و قشنگ شود؟!

 

حالا که صحبت تلویزیون شد، شما برنامه های ویژه ی ماه رمضان را نگاه می کنید؟ من که این دو روزه با توفیق اجباری تماشای «بزنگاه» سر سفره ی افطار، فعلا قید تماشای باقی سریال ها را زده ام. تا خدا چه بخواهد! از برنامه های دیگر هم چه بگویم که نتیجه ی آوردن یک مجری کودک در برنامه ی بزرگسالان (برنامه ی قبل از افطار شبکه ی سه) می شود همین که با افتخار اعلام کنند مهمان محترم برنامه، همشهری پدر و مادر جناب آقای دکتر احمدی نژاد می باشند!

 

بحث سریال های مناسبتی شد. «اغما» یادتان هست؟ «میوه ی ممنوعه» چطور؟ سریال های خوبی بودند. هرچند من قسمت های آخر هیچکدامشان را دنبال نکردم. جدای از این تجدید خاطره می خواستم بگویم الآن نامجو مرا یاد «الیاس» اغما می اندازد. (نقشی که انگار قرار است «پوریا پورسرخ» برای فیلم امسال شبکه ی یک بازی کند؛ این را در روزنامه خوانده ام.) آخر یکی از قاریان مشهور قرآن در یادداشتی آن ترانه ی کذایی نامجو را با عبارت «وهن آیات الهی با صدای نحس و جهنمی محسن نامجو» توصیف کرده بود. خوب، توهین به قرآن برای من اصلا قابل پذیرش نیست. پیشتر هم گفتم می توانم حدس بزنم این ترانه (یا ترانه ها) چه طور می تواند باشد. اما واقعا برایم جای سوال است، آیا می توان با این قاطعیت از جهنمی و نحس بودن (حتی) صدای شخصی صحبت کرد؟

 

گفتم جهنمی بودن، فکر کنید. اگر آن قضیه ی خدای مهربان و اهل تساهل و تسامح را نادیده بگیریم، چند درصد آدم های دور و بر ما جهنمی هستند؟ دم دستی ترینشان می شوند همین کاسب های محترمی که با هزار ترفند سر خلق الله شیره می مالند؛ به اضافه ی 90 درصد بقیه به خاطر دروغ، ریاکاری و ظاهرالصلاح بودن، غیبت و صفحه گذاشتن پشت سر این و آن، حسادت، بخل، بد دهنی، نداشتن وجدان کاری، وقت کشی و زندگی باری به هرجهت، حماقت و هزار تا عادت دیگر که در جامعه مثل نقل و نبات یافت می شود و تازه اینها از آن گناه زشت ها نیستند؛ نه به اندازه ی فساد اخلاقی یا اعتیاد یا قتل مثلا. به اضافه ی خود ما.

فکر کنید، اگر ما اینها را می دانستیم، حقیقتا این دنیا هم جهنم می شد.

 

باز هم صحبت محسن نامجو شد راستی. بعد از همه ی این حرف ها امیدوارم این امر به منکر نباشد! ولی عقاید نوکانتی، دیازپام 10 (عدد) و جبر جغرافیائیش را گوش کنید حتما؛ وگرنه نصف عمرتان بر فناست. :دی

جبر جغرافیایی یک بیتی دارد که آن قدر نامجو آن را بامزه خوانده که هر وقت شعر به آن قسمت می رسد چند بار می زنم عقب تا دوباره بشنوم:

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟/ کِی با ما راه می آیی جون مادرت؟!

این هم بخشی از عقاید نوکانتی:

کوکوی دو شب مانده از آن ما/ کپی پدرخوانده از آن ما/ خلقت ناخوانده از آن ما/

کپی پدرخوانده از آن ما/ دولت شرمنده از آن ما/ کلفتی پرونده از آن ما/

ملی پوش بازنده از آن ما/ دولت شرمنده از آن ما/ انتقاد سازنده از آن ما/

شـــــاید که آینده از آن ما...

 

راست گفته اند که «حرف، حرف می آورد» ها! الآن البته چیزی یادم آمد که به پاراگراف اول این پست مربوط است، پس طبق یک حساب همین جوری احتمالا آخرین پاراگراف خواهد شد! امروز پنجشنبه است. چی؟ برای آمرزش اموات دعا کنید؟ آن که حتما، ولی ویژه نامه ی آخر هفته ی «اعتماد» را هم از دست ندهید تا آن یکی نصف عمرتان هم مستدام باشد انشاءالله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 3:58  توسط بنفشه  | 

میهمانی شروع شد!

رمضان دارد می آید.

آمده بودم که این را بگویم؛ دیدم خانم زابیل پیش دستی کرده. آمده بودم از ربنای استاد شجریان بنویسم؛ از صدای اذان مرحوم موذن زاده، از حس زیبای سر سفره ی افطار، از دعای سحر، نماز صبح اول وقت و حتی حالت خلسه آور خواب بعد از سحری.

آمده بودم همه ی اینها را بگویم؛ همه ی این خاطره های دیدنی و شنیدنی و چشیدنی ماه دوست داشتنی رمضان، همه ی این حس های قشنگ را. و اینکه چه قدر خوشحالم و ...

... چه قدر می ترسم.

 

«خدای خوبم، دوستت دارم»

نمی دانم از کِی، مدتیست که شعار اصلی مذهب من این است. خدا را دوست دارم، به خاطر اینکه مرا آفریده، به خاطر اینکه پرورانده ام، به خاطر اینکه تنها پناه همیشگی من است، به خاطر اینکه خداست.

راستش آن اوایل از این بابت خوشحال بودم. فکر می کردم که خوب، حالا من به اصل ایمان رسیده ام! به آن شکلی از پرستش که به فرموده ی حضرت امیر نه به امید بهشت است نه از ترس جهنم؛ نه از آنِ بازرگانان است و نه شایسته ی بردگان.

حالا اما تردید دارم، که «پرستش» را درست معنا کرده باشم. آخر خدای من یک خدای مهربانِ سازشکارِ اهل «تساهل و تسامح» بود همیشه. من مخلوق بودم و او خالق، من نیازمند بودم و او بخشنده، من کوچک بودم و او بزرگ و با همه ی اینها، من غافل بودم و او پیگیر. همیشه این من بودم که فراموشش می کردم و او بود که به سراغم می آمد.

درست نمی دانم اهل معنا در دعاها، در مناجات ها و لابه هایشان، با خدا چه می گویند و از او چه می خواهند. اما برای من هر زمان پیش آمده که اشکی باشد و آهی، از این غفلت نالیده ام. از حال شخصی که می داند ذره ذره ی وجودش وابسته به پروردگارش است، اما خیلی وقت ها یادش می رود.

و همیشه بعدش سرشار شده ام از یک حال خوش عجیب. از آن حالت هایی که از قلبتان شروع می شود، تمام بدنتان را مور مور می کند و بعد یک چیزی انگار از جسمتان جدا می شود و می آید بیرون. و یکدفعه احساس می کنید که چه قدر آرام هستید.

و همه ی اینها به این خاطر بود که یادم می آمد خدایی دارم که هرچه از او غافل باشم، باز فرصتی پدید می آورد که به سویش باز می گردم. چه خدای مهربانی!

 

حالا چه شده که می ترسم؟ زیرا تمام داستان این نیست. هر دفعه یک تصمیمی هم می گرفتم؛ که آخرین بارم باشد، آخرین غفلت منِ «انسان» از آفریدگارش. هر دفعه از خود او می خواستم که به یادم باشد و این را به یادم بیندازد. اما فراموشم می شد باز.

 

و حالا می ترسم که این دور فراموشی و بازگشت هیچوقت تمام نشود. یا حتی بدتر، در مرحله ی غفلتش متوقف شود. و برای این رمضان از اینکه یک فرصت خوب نزدیک شدن به خدا را از دست بدهم. و این ماه هم بیاید و برود و من آدم بهتری نشده باشم. از اینکه خدا مرا به سوی خودش بخواند و من نپذیرم، می ترسم.

 

ای همه ی شماهایی که از آمدن رمضان خوشحالید، چون می دانید میهمان سفره ی گسترده ی پروردگارتان خواهید شد، من را هم دعا کنید لطفا.

 

پی نوشت:

راستی، رمضان یک نوستالژی دیگر هم برای من دارد. یک خاطره از آن وقتی که هنوز تلویزیون برنامه های سحرگاهانش را شروع نکرده بود. زابیل ننوشته، چون فکر می کنم رادیوی استانی ما فقط آن را پخش می کرد. آوازی با این شعرِ مولوی:

بازآ، بازآ، هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صدبار اگر توبه شکستی بازآ

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:20  توسط بنفشه  | 

فراموشی

     دیروز سالروز تولد عزیزی بود. و من در حالی که در آن آب و هوای محشر به شدت بهاری چندان هم خوش نمی گذراندم، هیچ یادم نبود. وجدانم درد می کند؛ فقط همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 21:7  توسط بنفشه  | 

همه از دست غیر ناله کنند...

این همه روز، بعد از سه شنبه پانزدهم مرداد 1387، هر چه قدر که با هم فرق داشتند، دارای یک وجه مشترک هم بودند. حس نوشتن نداشتم. توضیح جامع و مانع تر از این به ذهنم نمی رسد برای این همه وقت ننوشتن. و دلیلش؟ آن را که اصلا نمی دانم.

 

ما (یعنی من و دوستانم که الآن اینجا هستیم) یک دوستی داریم که همکلاسیمان هم هست. «م» ولی از همه ی ما کوچک تر است. دبستان که بوده یک پایه را جهشی خوانده. خود من، یک سال و چهار، پنج ماه بزرگتر از او هستم؛ جای دخترم است تقریبا! همین مساله همیشه بهانه ای بود برای شوخی و دست انداختنش؛ هر وقت که بحث سن و سال می شد. به او می گفتیم کوچولو.

 

دیشب فهمیدیم م نامزد کرده. به همین سادگی. یکدفعه. بدون هیچ خبر قبلی. همه شوکه شدند تقریبا. من هم مثل همه. نه فقط به خاطر اینکه م کوچولوست. (که خوب، واقعا هم نیست) به خاطر اینکه من تا به حال دوستی نداشتم که تا این حد به من نزدیک باشد و ازدواج کرده باشد. یعنی این قدر بزرگ شده ایم؟؟

 

دیشب هنوز در بهت شنیدن این خبر بودم که مادرم تماس گرفت. پرسید: «چه خبر؟» ماجرا را گفتم. لحن صحبتم آن قدر شگفت زده بود لابد، که مادرم گفت: «خوب، این که تعجب نداره. شما دیگه بزرگ شدید. انشاءالله نوبت خودتون هم یکی یکی می رسه.» بعد پرسید: «م هم سال سوم بود دیگه؟» من هم گفتم: «آره» و پیرو توضیحات بالا! با همان لحن اضافه کردم: «ولی مامــــــان، م از همه ی ما کوچیک تر بود!!» مادرم چه برداشتی از این حرف من کرده، خدا می داند!

«م» کوچولو، دعا می کنم همیشه خوشبخت باشی دختر گلم!

 

دیروز داشتم «سعدی از دست خویشتن فریاد» عباس کیارستمی را می خواندم. گزیده هایی هوشمندانه از غزلیات سعدی بزرگ. بین آن عاشقانه ها و آن همه لابه و زاری به پیشگاه یار، این شعر برایم خیلی جالب بود:

تا چند گویی ما و بس / کوته کن ای رعنا و بس / نه خود تویی زیبا و بس / ما نیز هم بد نیستیم (1)

 

فکر می کنم برای اینجا بس باشد. بقیه ی مشق هایم را در کامنت دانی دوستانم می نویسم!

 

پی نوشت:

1- با خواندن متن کامل غزل البته، متوجه خواهید شد که این بیت هم چیزی سوای صحبت مجنون و فرهاد نیست!

2- هرگونه ارتباط معنایی بین عنوان این انتشار و مایحتوی، قویا تکذیب می شود!

3- «پست» را نوشتم «انتشار» تا در این تنگنای یافتن واژه ی فارسی سره، دست کم همه ی پی نوشت 2، عربی باشد نه عربی و انگلیسی با هم!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 15:39  توسط بنفشه  |