«اعتماد» آخر هفته (پنجشنبه 7 شهریور) دو تا خبر از محسن نامجو داشت. یکیشان که برای من جالب تر بود باعث شد دوباره هوس نامجو گوش کردن به سرم بزند.
محسن نامجو را با «ترنج» شناختم. آخر «ترش و شیرین» را هم می گویند او خوانده بود؛ من که یادم نبود اصلا. راستش خیلی خوشم نیامد. «دل می رود ز دستم»ـش که روی روانم راه می رفت رسما!
این بار اما چند تا ترانه ی همین ترنج به دلم نشست؛ «تلخی نکند شیرین ذقنم»، «در میان جان» یا «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود». یک سری ترانه های بدون مجوزش را هم گوش دادم که از شما چه پنهان، از آنها بیشتر خوشم آمد.
حالا خبر چه بود؟ اعتراض عباس سلیمی، یکی از فعالین قرآنی کشور به هتک حرمت قرآن توسط جناب خواننده. امروز «جمهوری اسلامی» هم گزارشی از بازتاب این شکایت آقای سلیمی چاپ کرده بود. الآن عده ی بیشتری از جامعه ی قرآنی کشور واکنش نشان داده اند. ظاهرا نامجو آیاتی از سوره های مزمل، نبا و شمس را همراه با موسیقی به نحوی موهن اجرا کرده است.
جدا از اینکه از نظر کارشناسان قرآنی اجرای موزیک در کنار قرائت قرآن به هیچ وجه قابل قبول نیست، علت تمایل من به گوش کردن مجدد ترانه های نامجو این بود که میزان این «وهن» را خودم بررسی کنم. و شنیدن دوباره ی بعضی از اشعار قدیمی با صدای نامجو، به من اطمینان داد که ایشان تا چه اندازه می تواند (با دید بدبینانه) گند بزند به مفاهیم آشنای یک شعر زیبای بسیار شنیده شده!
حالا امروز که داشتم یک سری دیگر از آهنگ هایش را گوش می کردم، به ترانه ای برخوردم که در آن آقای نامجو آیه ی «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا» را به شیوه ی جدا مسخره ای تکرار می کرد. الآن معتقدم جامعه ی قرآنی کشور در مورد این شکایت کاملا حق داشته!
با این اوصاف خداوند مرا ببخشاید که در این ماه نزول قرآن، به کارهای نامجو بیشتر علاقه مند شده ام!
شبکه ی دو آخر شب برنامه ای پخش می کرد با نام «و خدایی که همین نزدیکی است» یا یک چیزی شبیه این. گزارشگر برنامه رفته بود سراغ مغازه دارها، همان کاسب های خودمان و راجع به درآمد حلال و درستکاری و این جور چیزها از آنها سوالاتی می پرسید. داشتم فکر می کردم این آقای گزارشگر چه شانسی داشته که اتفاقی برخورد نکرده با آن آقایی که چند وقت پیش باتری موبایل تقلبی را انداخته بود به من یا آن خانم آشنا که برنج مرغوب کیلویی x تومان اینجا را قاطی می کند با هزار مدل برنج نامرغوب دیگر و کیلویی 2x تومان می فروشد به مردم از همه جا بی خبر پایتخت نشین یا آن... . و گرنه این همه حرف های خوب راجع به انصاف و سلامت نفس و وجدان را از کجا می آورد تا گزارشش این قدر آموزنده و قشنگ شود؟!
حالا که صحبت تلویزیون شد، شما برنامه های ویژه ی ماه رمضان را نگاه می کنید؟ من که این دو روزه با توفیق اجباری تماشای «بزنگاه» سر سفره ی افطار، فعلا قید تماشای باقی سریال ها را زده ام. تا خدا چه بخواهد! از برنامه های دیگر هم چه بگویم که نتیجه ی آوردن یک مجری کودک در برنامه ی بزرگسالان (برنامه ی قبل از افطار شبکه ی سه) می شود همین که با افتخار اعلام کنند مهمان محترم برنامه، همشهری پدر و مادر جناب آقای دکتر احمدی نژاد می باشند!
بحث سریال های مناسبتی شد. «اغما» یادتان هست؟ «میوه ی ممنوعه» چطور؟ سریال های خوبی بودند. هرچند من قسمت های آخر هیچکدامشان را دنبال نکردم. جدای از این تجدید خاطره می خواستم بگویم الآن نامجو مرا یاد «الیاس» اغما می اندازد. (نقشی که انگار قرار است «پوریا پورسرخ» برای فیلم امسال شبکه ی یک بازی کند؛ این را در روزنامه خوانده ام.) آخر یکی از قاریان مشهور قرآن در یادداشتی آن ترانه ی کذایی نامجو را با عبارت «وهن آیات الهی با صدای نحس و جهنمی محسن نامجو» توصیف کرده بود. خوب، توهین به قرآن برای من اصلا قابل پذیرش نیست. پیشتر هم گفتم می توانم حدس بزنم این ترانه (یا ترانه ها) چه طور می تواند باشد. اما واقعا برایم جای سوال است، آیا می توان با این قاطعیت از جهنمی و نحس بودن (حتی) صدای شخصی صحبت کرد؟
گفتم جهنمی بودن، فکر کنید. اگر آن قضیه ی خدای مهربان و اهل تساهل و تسامح را نادیده بگیریم، چند درصد آدم های دور و بر ما جهنمی هستند؟ دم دستی ترینشان می شوند همین کاسب های محترمی که با هزار ترفند سر خلق الله شیره می مالند؛ به اضافه ی 90 درصد بقیه به خاطر دروغ، ریاکاری و ظاهرالصلاح بودن، غیبت و صفحه گذاشتن پشت سر این و آن، حسادت، بخل، بد دهنی، نداشتن وجدان کاری، وقت کشی و زندگی باری به هرجهت، حماقت و هزار تا عادت دیگر که در جامعه مثل نقل و نبات یافت می شود و تازه اینها از آن گناه زشت ها نیستند؛ نه به اندازه ی فساد اخلاقی یا اعتیاد یا قتل مثلا. به اضافه ی خود ما.
فکر کنید، اگر ما اینها را می دانستیم، حقیقتا این دنیا هم جهنم می شد.
باز هم صحبت محسن نامجو شد راستی. بعد از همه ی این حرف ها امیدوارم این امر به منکر نباشد! ولی عقاید نوکانتی، دیازپام 10 (عدد) و جبر جغرافیائیش را گوش کنید حتما؛ وگرنه نصف عمرتان بر فناست. :دی
جبر جغرافیایی یک بیتی دارد که آن قدر نامجو آن را بامزه خوانده که هر وقت شعر به آن قسمت می رسد چند بار می زنم عقب تا دوباره بشنوم:
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟/ کِی با ما راه می آیی جون مادرت؟!
این هم بخشی از عقاید نوکانتی:
کوکوی دو شب مانده از آن ما/ کپی پدرخوانده از آن ما/ خلقت ناخوانده از آن ما/
کپی پدرخوانده از آن ما/ دولت شرمنده از آن ما/ کلفتی پرونده از آن ما/
ملی پوش بازنده از آن ما/ دولت شرمنده از آن ما/ انتقاد سازنده از آن ما/
شـــــاید که آینده از آن ما...
راست گفته اند که «حرف، حرف می آورد» ها! الآن البته چیزی یادم آمد که به پاراگراف اول این پست مربوط است، پس طبق یک حساب همین جوری احتمالا آخرین پاراگراف خواهد شد! امروز پنجشنبه است. چی؟ برای آمرزش اموات دعا کنید؟ آن که حتما، ولی ویژه نامه ی آخر هفته ی «اعتماد» را هم از دست ندهید تا آن یکی نصف عمرتان هم مستدام باشد انشاءالله!