تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

دولت عشق

دیروز به یکباره فرصتی دست داد تا یک سر بیایم شهرمان. به محض ورود چشممان روشن شد به پارچه نوشته های خوشامدگویی به رئیس جمهور محبوب و مردمی! یکی از همراهان می گفت: «پس برای استقبال از رئیس جمهور آمدی؟!» خدایا، من این ننگ را به کجا ببرم؟

امروز اینجا مدرسه ها تعطیل بود. برادرم به جای رفتن به مدرسه، از کله ی سحر بیدار شده و تلویزیون را روشن کرده بود. ویژه برنامه ی «دولت عشق» لحظه به لحظه ی ورود رئیس جمهور را گزارش می کرد. خانم مجری که ما از نزدیک می شناسیمش و من چه قدر به او علاقه داشتم وقتی که کوچک تر بودم، تمامی ادبیات عاشقانه و عارفانه ی این سرزمین را برای خیر مقدم به رئیس جمهور یکبار مرور کرد. رواق منظر چشم من آشیانه ی توست...

آقای رئیس جمهور ۵/۸ صبح وارد فرودگاه شد. چاهار، پنج ساعت بعد داشت در ورزشگاه شهر سخنرانی می کرد. در مواقع عادی اگر بخواهید از این سر شهر بروید به آن سر دیگر، یک ساعت بیشتر طول نمی کشد. بیخود نیست که گزارشگر برنامه، دائما این پیروزی ؟! را به همگان تبریک می گفت.

یکی از این خبرنگارها دیروز رفته بود بین مردم و احساسشان را از اینکه قرار است رئیس جمهور بیاید شهرشان، می پرسید. داشتم فکر می کردم اگر کسی این سوال را از من بپرسد، چه پاسخی می دهم که قابل پخش هم باشد. اصلا احساسی دارم؟

واقعا این مردم چه احساسی دارند که اینطور راه می افتند در مسیر حرکت ماشین رئیس جمهور؟ آن قدر که راه بند می آید و یک مسیر نیم ساعته، به اندازه ی چاهار ساعت کش می آید.

کشور ما البته از این صحنه ها کم ندیده. پرشورترین و به یاد ماندنی ترینش همانی است که داریم به سی امین سالگرد وقوعش نزدیک می شویم. آقای خاتمی هم که آمده بود اینجا، با پدرم برای شنیدن سخنرانی رفته بودیم. تازه به نظر من آن روز استقبال خیلی بیشتر بود. هرچند که آنها ترجیح دادند مسیر حرکت را تغییر دهند تا مردمی که به انتظار شنیدن سخنرانی در ورزشگاه بودند، خیلی معطل نشوند. می دانید. این شاید خودخواهی باشد. شاید یک اعتراف تلخ. اما من رفتار مردم را در این دو رخداد درک می کنم، اتفاق امروز را ولی نه.

امروز داشتم فکر می کردم اگر این استقبال نشانه ی محبوبیت رئیس جمهور است، شاید بهتر باشد تجدید نظری در مواضعم بکنم. اما چه کنم که نمی شود و نمی توانم. حالا چاره ای ندارم جز این که بدبین باشم. به نظرم یک جای کار می لنگد. آن دسته از مردمی را که از روی کنجکاوی یا یک علاقه ی معقول یا دادن عریضه یا برای دیدن نفر دوم مملکت یا حتی باری به هر جهت آمده اند به خیابان ها، اگر نادیده بگیریم، چه چیزی باعث می شود عده ای فکر کنند شخصی آن قدر مقدس است که به هر زحمت خود را به ماشین حاملش برسانند تا او دستشان را لمس کند یا دست کودکان خردسالشان را؟

آقای احمدی نژاد شــــــــــــاید انسان شریفی باشد. اما رئیس جمهور خوبی نیست. به نظرم برای همین اراده ی مشخصی وجود دارد که جنبه ی انسانی و اخلاقی شخصیت ایشان را متمایز و برجسته نشان دهد. که انگار تا الان خوب هم نتیجه داده.

 

از سخنرانی رئیس جمهور چیز زیادی برای گفتن ندارم؛ جز پرسش کلیدی (به جان خودم خودش این را گفت!) «کی خسته اس؟» و پاسخ یکصدای مردمی که ساعت ها در انتظار بودند که «دشمن» خسته است و از این دست ادا و اطوارها که من را به یاد سفرهای «عمو پورنگ» می اندازد و بعد هم یک سری حرف های تکراری که نتیجه اش می شود مرگ بر همه ی آنهایی که چشم دیدن پیشرفت ما را ندارند و مقدار معتنابهی وعده و عید و اینها!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:10  توسط بنفشه  | 

بدبیاری

     امروز در آزمایشگاه در یک دسیکاتور را شکستم و دست و بال خودم را زخم و زیلی کردم! بعد هم زدم و نمونه ی نهایی را ریختم. خوشبختانه آزمایشگاه یک ساعت زودتر تمام شد وگرنه سومی را فقط خدا می توانست جمع و جور کند!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 19:20  توسط بنفشه  | 

2

اعداد همیشه نقش مهمی در زندگی من داشته اند؛ یا دست کم من نقش مهمی برایشان قائل بوده­ ام. خیلی جاها مثل تعداد تکرارهای یک کار متناوب، زمان مورد نیاز برای انجام یک کار به خصوص، ساعت ثبت یک پست وبلاگ، تعداد صفحه های باقی مانده از یک جزوه ی خوانده نشده آنچنان که بتوانی رهایش کنی و عذاب وجدان هم نگیری و خیلی چیزهای دیگر سر و کله شان پیدا می شود. پیرو این موضوع یک سری اعداد محبوب هم هستند که هر وقت پای انتخاب در میان بوده، برایم اولویت داشته اند. 3، 7، عدد سن خودم، عدد سن چند نفر دیگر، سال تولدم یا حتی 13!

با این دید همیشه فکر می کردم چرا باید 2 باشد و نه 1 که اول است و تک یا 3 که عدد زیبایی است و فکر می کنم شانس هم می آورد.

حالا انگار قسمت بوده در 2مین روز مهرماه که مصادف است با 22م ماه رمضان من 22ساله شوم تا شب اول 23سالگیم شب قدر باشد، به امید این که سرنوشت یک ساله ام طوری رقم بخورد که در پایان 23سالگی یک پخی شده باشم! *

 

* من همیشه فکر می کردم پِخ (pekh) درست است، اما عزت الله انتظامی مینای شهر خاموش می گفت پُخ (pokh) !!

** جدیدا خیلی دستم به نوشتن نمی رود؛ به خاطر دلایلی که کم و بیش می دانم چه هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 16:57  توسط بنفشه  |