تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

فرشته‌های زمینی

     من چهار ساله بودم که برادر بزرگم به دنیا اومد. خاطره‌هام از «م» دقیقا از روز تولدش شروع می‌شه. با بابام رفته بودیم بیمارستان دنبال مامانم و اون. تو راه یه دسته گل بزرگ هم خریده بودیم. بعد که برگشتیم من رفتم پیش مامانم و «م» خوابیدم. بیدار که شده بودم کلی مهمون داشتیم...

     اون موقع‌ها خودم هنوز بچه بودم. با این‌حال همیشه دنبال برادرم بودم و هواشو داشتم. یادمه کوچکترین پیشرفتی رو که تو منحنی رشدش می‌دیدم، تو بوق و کرنا می‌کردم و به همه می‌گفتم! مامان، «م» خندید؛ مامان، «م» به من نگاه کرد؛ «م» گفت خواهری. (هنوز هم اینجوری صدام می‌کنه )

     برادر کوچیکم، «م» شماره‌ی دو، که به دنیا اومد ده سالم شده بود. این یکی دیگه عروسکم بود. یه عروسک زنده‌ی ناز و تپلی. تازه کلی هم حال می‌کردم که همه می‌گفتن «م» به خواهرش رفته. هرچند که خودم همیشه می‌گفتم اون خیلی خوشگل‌تره.

 

 

     بگذریم. کم کم فهمیدم که من همه‌ی بچه‌ها رو دوست دارم. خیلی خیلی هم دوستشون دارم. اونها پاک‌‌ترین و دوست‌داشتنی‌ترین موجودات روی زمینند.  احساساتشون خالص خالص اما زودگذره. می‌تونن وقتی که می‌خواهید ازشون جدا بشید، واسه رفتنتون اشک بریزن، اما دفعه‌ی بعد که دیدنتون اصلا شما رو یادشون نباشه.  مثل حنانه دختر مسجد دانشگاه ما! توانایی فوق‌العاده‌ای دارن تو این که شما رو همسن و سال خودشون بدونند. مثل یگانه شمس، دختربچه‌ای که چندوقت پیش در جریان یه همایش تو تالار اندیشه باهاش آشنا شدم. و بخش قابل ملاحظه‌ای از اون روز رو من در حال دویدن از ابتدا تا انتهای سالن به دنبال اون و بادکنکش گذروندم!  بچه‌ها حتی می‌تونند یه‌دفعه بزرگ شَن و بشن هم‌قد شما. بعد بشینن باهاتون از عشق‌هاشون حرف بزنند!  مثل نوه‌ی خاله‌م که یه بار یه پست اختصاصی راجع بهش داشتم.

     بهانه‌ی نگارش این پست من اما، ماهانه. نوه‌ی ناز و کوچولوی عمه‌م. خیلی دوستش دارم. اون هم دوستم داره، می‌دونم.  پیش اومده گاهی بی‌مقدمه از یه بزرگتر خواسته که زنگ بزنن به من تا با هم صحبت کنیم. «بیا یه زنگی به بنفشه بزنیم.» ]اسمایلی ای جان![ بچه به این با محبتی رو می‌شه دوست نداشت آخه؟

 

 

     چند نمونه از آخرین شیرین‌کاری‌هاشو که یادمه، اینجا می‌نویسم. هرچند، اگه اینها رو از زبون خودش و با اون لحن حرف زدن مخصوصش که شیطنت و اعتماد به نفس، توامان! ازش می‌باره نشنوید، لطف چندانی نداره!

 

- گاهی که وسط بازی می‌افته زمین، سریع  پا می‌شه و در حالی‌ که به شدت تلاش می‌کنه گریه نکنه داد می‌زنه : «من عــــــاشق دردم!»

- یه بار بعد از دو، سه ماه که می‌رن خونه‌ی مامان بزرگ من، (ماهان تهران زندگی می‌کنه و مادربزرگ من، شمال) متوجه تغییراتی تو آشپزخونه می‌شه. کلا این بچه عادت داره راجع به همه چی اظهار نظر کنه. اینه که با یه لحن هیجان زده می‌گه: «به چه رووووووز اینجا آوردین!!»

- امسال بنا به دلایلی تولدش رو زودتر جشن می‌گیرن. دخترعمه‌ی بدجنس من، منو به یه بهانه‌ی دیگه دعوت می‌کنه خونه‌شون. حالا فکر کنید جشن تولده و من هیچ کادویی نخریدم.  ماهان خان هم نامردی نمی‌کنه و علاوه بر اینکه من رو حسابی جلوی سایر مهمون‌ها به خاطر این خبط بزرگ ضایع می‌کنه، چند هفته بعد هم که به یه بهانه‌ی دیگه واسه‌ش هدیه می‌خرم با صدای بلند می‌گه: «واااااااای، این همون کادوییه که بنفشه اون روز واسه تولد من نخریده بود!!»

- چند روز پیش ازش پرسیدم چه‌جوری یه هفته تنها خونه‌ی مامان‌بزرگش مونده، جواب داد: «من بزرگ شدم. پَــــــــنج سالمه!» و بعد از یه مکث کوتاه با قاطعیت اضافه کرد: «نه، پنج سال و نیــــــــم!!»

- یه بار که با مادربزرگش و داییش اومده بوده‌ن اینجا، انقدر برای اینکه من باهاشون برم، گریه و زاری کرد و تو کوچه فضاحت به بار آورد که مجبور شدم برخلاف میلم گولش بزنم که حالا بیا بریم بالا تا وسایلمو جمع کنم و بیام باهاتون. بالا که اومد شروع کرد به گرم گرفتن با دوست‌هام و نقاشی کشیدن و گل گفتن و گل شنفتن. خلاصه کلا قضیه‌ی رفتن من یادش رفت. حالا مامان‌بزرگش هرچی به گوشش می‌خونه: «بیا بریم دیرمون شده»، انگار نه انگار. اینه که مامان‌بزرگش یه‌دفعه می‌گه: «مــــاهــــان، من رفتم...» فکر می‌کنید واکنش ماهان چیه حالا؟ «بـــــاشه، خداحافظ. فردا بیایید دنبالمـــــــــــا!»  این جمله رو بدون اینکه حتی سرش رو از رو کاغذ بلند کنه، ادا کرد.

 

     من عاشقتم پسرک!

 

       پی‌نوشت:

       - در عکس‌ها دو نمونه از نقاشی‌های ماهان رو مشاهده می‌کنید. حدود 4 سالش بود که اینها رو واسه‌م کشید.

       - تمام کوپن‌های اسمایلی‌مو اینجا خرجشون کردم. کسی راجع به جوات بودن این پست چیزی گفت؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 0:13  توسط بنفشه  | 

نسل سرگردان

     بی مسئولیت، باری به هر جهت، ولنگار. اینها اتهاماتی است که معمولا به نسل ما وارد می شود. نسل اولی ها و دومی هایی هم البته هستند که گاهی، اگر هوس کنند تحویلمان بگیرند، با جوان های انقلاب و جبهه مقایسه می کنندمان که نه، شما چیزی کم از آنها ندارید و پایش که بیفتد، حتی از آنها هم هوشمندانه تر و شجاعانه تر عمل خواهید کرد.

     چند روز پیش نشسته بودم پای صحبت یکی از همین آدم های جبهه رفته. بحث مقایسه ی جوان های انقلاب و امروزی ها شد. در یک لحظه یک جمله ی درخشان گفت که مهم ترین دغدغه ی ذهنی چند روز بعدم را ساخت.

     می گفت: در کنار همه ی شباهت ها، یک تفاوت اساسی میان شما و جوان های جبهه ای هست؛ آنها شاد بودند ولی شما نیستید.

     از آن زمان هر چه بیشتر فکر می کنم به حقیقت این جمله بیشتر پی می برم. این واقعیت اسفناک را ابتدا در وجود خودم کشف کردم و وحشت کردم تقریبا. بعد، از چند نفر از دوستان و اطرافیانم سوال کردم و با توجه به سایر دیده ها و شنیده هایم، با استقرا تعمیمش دادم به همه ی همسن و سال های دیگرم! ما واقعا شاد نیستیم.


       پی نوشت:

       1- نتیجه گیری های روانشناسانه نکنید لطفا. من نه افسرده ام، نه تنها، نه نا امید. دلایل زیادی هم برای شاد بودن دارم. همه ی آدم هایی که در این مدت نظرشان را پرسیده ام هم، به نوبه ی خود دارای موقعیت های معرفتی، علمی، اجتماعی و خانوادگی شایسته ای بوده اند. با همه ی اینها اینکه کسی بگوید در باطن، تهِ تهِ قلبش همیشه شاد و آرام است، این روزها برایم آرزویی دست نیافتنی شده است.

       2- راجع به این مساله، دلایل و راه حل هایش با دوستانم زیاد صحبت کرده ایم. اگرحوصله ام می کشید و نتایج آن بحث ها را این جا می نوشتم، شاید متن قابل استنادتر (یا به زمان خودمانی با سر و ته تر!!) ی می شد از اینی که الآن هست.

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 1:7  توسط بنفشه  | 

مقدمه

شعر زیر را دوست دارم؛ آن قدر که بشود در دفتر مشق خودم رونویسی اش کنم! حتی اگر این شنبه شروع هفته نباشد.

شما هم اگر وقت دارید و حوصله، مطمئن باشید به یک بار خواندنش می ارزد.


دوباره شنبه شد، شروع هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب

شروع درس های منجمد که "v" نماد سرعت است و"a"  نمادی است از شتاب

شروع راه خانه تا به مقصد همیشگی و شب که شد درست عکس این مسیر

شروع صبح، ظهر، شب، بخر، بخور، بپاش، بعد هم برو بغلت توی رختخواب

شروع روزمرّگی گربه های خانگی و سطل آشغال های روز قبل

شروع کار پارک ها و عده ای حشیشی و چهار پنج بچّه و یکی دو تاب

شروع عشق های لحظه ای و طرز زندگی فقط برای یک غریزه و ...، همین!

لباس ها و کفش های هر چه مد شده، قیافه های تازه و مدل جدید و باب

شروع من فقط یکی دو روز با توام، و بعد می روم سراغ سوژه ای جدید

تو هم برو مزاحمم نشو، سوال هم نکن که من به هیچ یک نمی دهم جواب

شروع جمله های پوچ و بی دلیل، جمله های از سر زبان، نه از صمیم قلب:

نه زندگی بدون تو برای من جهنم است و پر شده ست از شکنجه و عذاب

شروع جمله های باد هر طرف که می وزید (هفته ای رفیقتم، و هفته ای:

نه من نمی شناسمت، چرا سراغ دیگران نمی روی و روی من نکن حساب)

شروع دست من نبود، خود به خود خراب شد، و یا که شانس هم به ما نیامده

شروع اشتباه ها و چند دسته گل که می شود به یک بهانه دادشان به آب

شروع روزنامه های ضدّ هم (فلان وزیر این چنین و آن چنان، جناحمان،

جناحشان و تیتر های آن چنانی و برای جلب این جناب و آن یکی جناب)

شروع فقر عده ای کثیر و ثروت کلان برای عده ای قلیل، بی دلیل!

یکی برای شام می خورد کباب و آن یکی از آه و دود سینه اش شده کباب

و شنبه و نماز و مسجد و همین شناسنامه هایمان که مدرکند مومنیم

و  شنبه و عبادت و قبول بندگی، ولی به عشق حوری و بهانه ی ثواب

شروع شاعران مثل من کلیشه ای و همچنین دچار مشکلات ریشه ای

(غزل بدون قافیه، بدون بیت ناب، یا سپید های بی حساب و بی کتاب)

و شنبه، شنبه، شنبه های مثل هم، که آن شبیه این و این درست مثل آن

شروع هفت روز نحس، هفت روز ترس و دلهره، شروع هفت روز اضطراب.

مهدی زارعی

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 8:25  توسط بنفشه  | 

یک سوال

     اگر دومین گزینه ی option یکی مانده به آخر shortcut شماره ی ۷ گوشی ام نبود، چه کار می کردم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:40  توسط بنفشه  |