هورااا
بلاخره ما هم GPRS دار شديم؛ این پست را دارم با گوشی ام مینویسم! [آيكون نديد پديد ذوق زده]
بلاخره ما هم GPRS دار شديم؛ این پست را دارم با گوشی ام مینویسم! [آيكون نديد پديد ذوق زده]
از یک جایی به بعد، امتحان بیشتر درسهای تخصصی ما به صورت جزوه باز برگزار شده. این ترم تی اِی «رآکتور» خواست متفاوت باشد (فکر میکنم تنها انگیزهاش همین بود :دال) و اجازه نداد سر جلسهی امتحان نیم ترم از جزوههایمان استفاده کنیم. موضوع را که با استادمان مطرح کردیم، خندید و گفت: “Close your books and open your minds!!”
حالا پایان ترم همین درس قرار است جزوه باز باشد؛ من از آخر و عاقبت این امتحان میترسم!
به قول یک بنده خدایی، همین جوری!
هروقت هوای کربلا میگیریم
هرچند شکستهایم، پا میگیریم
یک عمر به راهتان نرفتیم اما
ده روز برایتان عزا میگیریم
آنکه این شعر را برایم sms کرد؛ لطف کرد و حساب این دههی محرم را از بقیهی روزهایمان جدا دانست. من اما به تک تک لحظاتی که تا این هفتمین روز سقفی بالای سرم بوده، غذای گرمی پیش رو، و امنیتی در خاطر، فکر میکنم و به مردمی که کمی آن طرفتر حق حیاتشان سلب میشود و میگویند که مسلمانند و میگویند که ما هم مسلمانیم. (؟)
نمیدانم. واقعا نمیدانم. من نه نقشهای برای ریشهکنی اسرائیل دارم، نه نظری دربارهی سازش فلسطینیها با اسرائیلیها. نه میدانم داعیهداران صلح و آزادی جهان چرا تا این حد جنایتپیشهاند و نه سران مغرور عرب چرا تا این حد پست و زبون. حتی نمیتوانم حدس بزنم اگر امام موسی صدر بود، آنکه می گویند اگر بود وضع فلسطین این نبود، چه میشد.
من، فقط اینجا، همین جای گرم و نرمی که هستم، اینها را میبینم ( + و + )
و احساس گناه میکنم که در این جای گرم و نرم هستم. و دلم میلرزد. و چون خجالت میکشم، جلوی پدر و مادرم گریه نمیکنم. بعد همهی اخبار این روزها، با هم یادم میآیند (و اصلا بعید نیست که من بیدلیل به هم ربطشان میدهم) : «حسین (علیهالسلام)، شهید، عزا، شش ماههی شهید، کودکان، جنایت، غزه، جنایت، عزا، راه حسین، شیعه، مسلمان، سکوت...»
و حالا احساس وظیفه هم میکنم. و فکر میکنم باید چه کنم. و فکر میکنم. باز هم فکر میکنم. و -----> نمیدانم! ای خدا!
***
سرِ شبی، آمدم و محمد اصفهانی گوش دادم:
«دیده بگشا رنج انسان بین و سیل اشک و آه
کبر پَستان بین و جام جهل و فرجام گناه
تیر و ترکش، خون و آتش، خشم سرکش، بیم چاه
دیده بگشا بر ستم در این فریبستان علی (علیهالسلام) ...»
و چون کسی اینجا نبود، گریه هم کردم. الآن آرامترم. عذاب وجدانم کمتر شده انگار! هنوز اما، کمی آن طرفتر، مردمی هستند که حق حیاتشان سلب میشود...
***
دعا کنید. من هم دعا میکنم. تنها کاری که از دستم برمیآید.
یک بار رفته بودیم فرهنگسرای ارسباران. آخرهای برنامه یک دختر ده، دوازده ساله آمد و کنارم نشست. آنجایی که او نشسته بود، دید خوبی به سن نداشت. این شد که به او گفتم بهتر است برود و ردیف جلو بنشیند. و همین سر صحبتش را باز کرد. «خانم! یه فال میخرین؟»
با آدمهایی که دعا میفروشند یا از این قرآنهای منتخب کوچک یا کبریت و چسبزخم حتی، یا آنهایی که لنگ دویست تومان پول هستند که بروند خانهشان که کرج است فرضا، پیش از آن زیاد برخورد داشتهام. یک بار نوشته بودم حس خوبی ندارم به کسانی که برای جور کردن پول (مثلا) عملشان گدایی میکنند یا خانمهایی که میخواهند با زور معصومیت چشمانشان، تنها بخش صورت که نپوشاندندش، جلب ترحم کنند. ولی در مقابل بچهها و پیرترها کاملا بیسلاحم. و به عنوان مثال الآن میتوانم ادعا کنم یک مجموعهدار قرآنهای کوچک جیبی هستم!
برگردیم به داستان خودمان. با این توضیحات، پاسخ من مثبت بود طبیعتا. این اما تنها حربهی یاسمن، دختر فالفروش را میگویم، در خلع سلاح کردن من نبود. «خانم، بهم پول میدین برا شام ساندویچ بخرم؟»
حربه کارگر افتاد! و یکمرتبه و در کسری از ثانیه این تصاویر از جلوی چشمانم رد شدند: «دختر کوچولوی طفلکی که بعد از مدرسه مجبور است در هوای به این سردی کار کند؛ تازه گرسنه هم هست؛ با چه لحن خندهداری هم به من که یک انسانی هستم مثل خودش، میگوید خانم!» و من که توانایی زیادی در تحت تاثیر قرارگرفتن دارم، سریعا گفتم :«چهقدر میخوای بهت بدم؟ دوهزار تومن خوبه؟»
«شما فکر میکنید الآن یه ساندویچ فلافل چنده؟ سیصد تومن؟! همین یه خیابون اونورتر میدن هشتصد تومن. حالا فکر کنید اگه بخواهید استیک بخرید... . تازه خواهرم هم هست. داره تو اون یکی خیابون کار میکنه. اونو چیکار کنم؟ اصلا خانم، ما سه نفریم. برادرم همیشه مجبوره تا دوازده شب بیرون باشه. ما خونه که میریم انقدر خستهایم که زود خوابمون میبره. شام نمیخوریم. صبحونه هم نمیخوریم اصلا. باید صبح زود بریم مدرسه ...»
و یاسمن خانم کوچولو گفت و گفت و گفت تا چندین نفر از ردیفهای جلو و پشت و این ور و آن ور صدایشان بلند شد که آرامتر و من فهمیدم که با یک خانم کوچولوی فرشتهی معصوم سر و کار ندارم که! این خانم صد تا مثل من را میبرد لب چشمه و تشنه برمیگرداند!
با این حال به خاطر چیزی که قبلا گفته بودم، به دخترک، که حالا در ذهنم تبدیل شده بود به «بچه پر رو»، احساس دین میکردم. دست کردم داخل کیفم و یک هزاری در آوردم و به او دادم. در برابر صحبتهای دخترک هم که «شما اول گفتی میخوای دوهزار تومن بدی» یا «اصلا شاید با همون دوهزار تومن بهم ساندویچ دادن...» تنها جوابم این بود که «انشاءالله یه آدم پولداری پیدا میشه که برا سه تاتون شام بخره!» حرفی که هیچوقت تصور نمیکردم در پاسخ به درخواست یک بچه بگویم.
خلاصه، برنامه تمام شد و ما، در حالی که من داشتم برای دوستم تعریف میکردم دخترک چه میگفت، از سالن رفتیم بیرون. بعد رفتیم قسمت پذیرایی. مشغول خوردن چای و کیکمان بودیم که دوستم گفت: «نگاه کن؛ دختره داره میآد اینوری.» همان دخترک بچه پر رو را میگفت!
راست میگفت. دخترک اصلا پی من میگشت. مرا که دید، آمد جلو و گفت: «شما اونجا هزار تومن دادین ولی فالهاتونو نگرفتین.» و رفت. و بعد من ماندم با 5 تا پاکت فال، که برایشان نیت هم نکرده بودم.
راستی، شما به فال حافظ اعتقاد دارید؟