تبليغاتX
تمرین نوشتن

تمرین نوشتن

دانشگاه مقدس

این روزها زمزمه‌های دفن شهید در دانشگاه ما جدی‌تر می‌شود.

در حالی‌که شورای صنفی دانشگاه واکنش‌هایی پر رنگ در مخالفت با این پروژه، مثل جمع آوری امضا از دانشجویان یا ارسال نامه به اساتید نشان می‌دهد، مسئول نهاد رهبری تنها برهان مخالفین را بیم از استفاده‌ی ابزاری از شهدا عنوان می‌کند، اداره‌ی کل فرهنگی دانشگاه هم طی یک نظرسنجی اس ام اسی از دانشجویان می‌پرسد که تدفین شهدا در دانشگاه با چه هدفی باید صورت گیرد؟ (خوشبختانه یک «نباید انجام شود» هم در میان گزینه‌ها وجود دارد!)

به نظر من هر حکومتی در قبال تجلیل از مقام قهرمانان ملی‌اش وظیفه دارد. فقط نمی‌دانم آقایان با چه منطقی دفن شهدای گمنام در دانشگاه‌ها را امری در جهت بزرگداشت ایشان تصور نموده‌اند؟ جدا از بحث استفاده‌ی ابزاری (که دغدغه‌ی خیلی از ماهاست)، خیلی‌ها هم اصولا با شهید و شهادت مشکل دارند. این را چه‌طور می‌خواهند توجیه کنند؟ نکند قرار است از محل دفن شهدا هاله‌های نورانی ساطع شود که فضای دانشگاه را پر از معنویت و روحانیت نماید؟! (1)

گذشته از این، به نظر من بعد از آن واکنش‌های شدیدالحنی که اولین بار در دانشگاه صنعتی شریف در برابر این امر صورت پذیرفت، ادامه‌ی این سیاست یک بی‌سیاستی به تمام معنا بود. که نتیجه‌ای جز بازی با نام شهدا ندارد.

ای کسانی که بر اریکه‌ی قدرت تکیه زده‌اید، دانشگاه جای مقدسی نیست؛ جای این مقدس بازی‌ها هم نیست! خواهشا کمی فکر کنید!

 

جمعه شب رفته بودیم تالار فردوسی برای تماشای اپرای عاشورا. در شبی که علاوه بر ما، آدم‌های مهم دیگری مثل صفار هرندی و علی نصیریان هم حضور داشتند (:چشمک)، من موفق به دیدار با عشق زمان بچگی‌هایم، یعنی «حاجی، سیدتو کشتند» شدم!! (:نیشخند) (2)

 

پورتال معاونت دانشجویی-فرهنگی دانشگاه ما، به جد چیزی کم از یک سایت طنز ندارد. علاوه بر این‌که برای ثبت نام در آن، نوشتن شماره موبایل، یکی از گزینه‌های ضروری است (3)، برای اولین بار آدم را با واژه‌ی (لابد) فرهنگستانی «رایانامه» نیز آشنا می‌کند. خدا خیرش دهاد!

 

پی‌نوشت:

(1) من یک بار در اردوی راهیان نور دانشگاه شرکت کرده‌ام. یک روز با خبر شدیم قرار است چند شهید گمنام را در قبرستان شهر (فکر می‌کنم خرمشهر بود) دفن کنند. شاید باور نکنید؛ دیدن آن چند تکه استخوان پیچیده در پرچم، آن‌چنان حس عجیبی به من داد که تا مدت‌ها پشت شیشه ماتم برده بود و اشک می‌ریختم. ولی آن اردو و آن حس و حال‌ها کجا و صحن عموما شلوغ و سیاسی دانشگاه ما کجا؟

(2) انصافا راجع به یک (به قولی) تئاتر فاخر مذهبی و ملی، خاله زنکی‌تر از این، می‌شود نوشت؟!

(3) می‌دانستم داشتن موبایل خَز شده؛ ولی نه تا این حد!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 0:39  توسط بنفشه  | 

ترس‌های من

این یک بازی وبلاگی نیست. فقط من یک‌دفعه دلم خواست از ترس‌های بچگی‌هایم بنویسم؛ همین!

 

بزرگترین ترس‌ دوران کودکی‌ام این بود که پدر و مادرم را از دست بدهم.

یادم می‌آید یک شب هفت یا هشت ساله بودم و پدرم  هنوز به خانه نیامده بود. مادرم خیلی نگران بود و نگرانی‌اش به من هم سرایت کرده بود. یک‌دفعه تلفنمان زنگ زد. گوشی را من برداشتم. صدای آقایی را از آن طرف خط شنیدم که خبر از حادثه‌ی بدی برای پدرم می‌داد. پشت زمینه‌اش هم سروصداهایی بود که به نظرم می‌توانست مربوط به یک بیمارستان باشد. من گوشی را سریع دادم به مادرم. مادرم کمی با آن آقا صحبت کرد و بعد رو کرد به ما و گفت جلسه‌ای برای پدر پیش آمده و دیرتر به منزل می‌آید. فکر کنید! یعنی من با پدرم صحبت کرده بودم اما آنقدر در هپروت سیر می‌کردم که داستان‌هایی را که ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودم بودند، شنیده بودم!

برای مادرم این ماجرا شکل دیگری داشت. مادرم آن زمان که من بچه بودم درگیر بیماری‌ای بود که هرچه بود، مطمئنا کشنده نبود. خدا را شکر الآن هم کاملا معالجه شده. آن وقت منِ احمق آن‌قدر از آن می‌ترسیدم و پر و بالش می‌دادم که حتی به این‌که چه‌طور با نامادری کنار بیایم هم فکر می‌کردم!!

مورد دیگر این بود که می‌ترسیدم مرا بدزدند. فکر می‌کنم علت اصلی‌اش سریال‌های پلیسی تلویزیونی و در راسشان «مزد ترس» بود. این مساله آن‌قدر جدی بود که یک بار که پدرم به جای خودش یکی از همکارانش را فرستاده بود مدرسه دنبالم، کلی طول کشید تا آن آقا متقاعدم کند واقعا همکار پدرم است نه یک دزد بدجنس که قصد فروش اعضای بدنم را دارد!

از بیماری‌های کشنده‌ای که ممکن بود مبتلا شوم هم می‌ترسیدم. یادم می‌آید که بارها علائم مشکوک به تومور مغزی، سرطان خون (از آنهایی که با پیوند مغز استخوان یکی از نزدیکان مداوا می‌شوند!) یا حتی صرع را در خودم تشخیص داده‌ام؛ کلا زیاد تحت تاثیر فیلم‌ها بودم!

یک مساله‌ی دیگر که نمی‌دانم گفتنش درست است یا نه، این بود که می‌ترسیدم پدرم زن دوم بگیرد!! نمی‌دانم، این فیلم‌سازها چرا فکر سادگی و احساسات رقیق دخترهای پدردوست را نمی‌کنند؟!

 

گاهی به بچه‌ها نگاه می‌کنم و به دنیای شاد و بی غم و غصه‌شان حسرت می‌خورم. اینها را که نوشتم فکر کردم شاید پشت این چهره‌های بی‌خیال دردهایی هم باشد؛ خدا می‌داند.

 

این یک بازی وبلاگی نیست؛ اما من بدم نمی‌آید بدانم شما بچه که بودید از چه چیزهایی می‌ترسیدید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 20:56  توسط بنفشه  |