عنوان پست شده اینی که الآن هست، نه به خاطر اینکه بگویم این چیزها برایم خاطرهانگیز است. یعنی هستها، اما یک جور دیگر. آخر بچگیهای ما به کسی سکه عیدی نمیدادند. کمترین مقدار عیدی که یادم میآید، اسکناسهای صد تومانی تانخوردهای بود که تازه آن را هم از دست بستگان درجهی n ام میگرفتیم. قاشق زنی را هم تا حالا به چشمم ندیدهام. مدرسهمان هم هیچوقت به ما برای عید جریمه نمیداد. پیک شادی به مراتب اسم دوستداشتنیتری است! در واقع این چیزها بیشتر از اینکه برای من یادآور عید باشد، برای پدر و مادرم بود. برای همین آن زمانها که تب فرهاد گوش دادن در من شدت گرفته بود، «کودکانه» به شکلی ویژه مورد پذیرش خانواده قرار گرفت! دیگر هر وقت که سوار ماشین میشدیم که برویم عید دیدنی، این پدرم بود که دستگاه پخش ماشین را روشن میکرد؛ بدون اینکه من بخواهم! یادش به خیر، بهار 85 را میگویم.
حالا «بوی عیدی،...» برای من واقعا عطر عید را میآورد. عیدی که البته خودش دارد میآید و شنیدن صدای پایش دیگر به این خاطرهها نیاز ندارد.
در این اندک ساعات باقیمانده به لحظهی تحویل سال، خدا را شکر میکنم برای تک تک لحظات خوبی که در سال 87 داشتم و برای سال جدید یک آرزوی بزرگ دارم که خدا میداند از ته قلبم میگویم و آن خوشبختی و آسایش برای همهی مردم دنیاست و یکی دیگر، که نمیگویم تا ریا نشود!
سال نوی همهتان پیشاپیش مبارک.
سر شبی برادرم صدایم میکند تا تحقیقهایی را که برای دانشگاهش آماده کرده و باید بعد از عید تحویل دهد، داخل طلقهایشان بگذارم. کلا فکر میکند چون از او بزرگترم از پس هر کاری بهتر از او برمیآیم. و گاهی آنچنان کارهای جزئی و پیش پا افتادهای را میخواهد برایش انجام دهم که خندهام میگیرد؛ کارهایی مثل مرتب کردن یک دسته کاغذ.
در حالیکه به انبوه کاغذهای پرینت گرفته شده نگاه میاندازم، با لحنی کمابیش تمسخر آمیز میپرسم: «همهش کپی پیسته دیگه؟!» برادرم که حالا شاکی شده، پاسخ میدهد: «هه! کلی مطالعه کردم واسهشون.» و با دست به کتابهایی که به عنوان منبع استفاده کرده، اشاره میکند. کاری که من برای هیچکدام از تحقیقهای چهار سال تحصیلم در دانشگاه انجام ندادم. منظورم استفاده از منبعی غیر از اینترنت است.
من در پیشانی این پسر آیندهی درخشانی میبینم! (با لحن ساحرههای پیر خوانده شود.)
مشهد هم خیلی خوب بود راستی. خیلی زیاد و جای همه خالی. به غیر از عاطفه که خودش آنجا بود و همدیگر را دیدیم. 
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 0:53  توسط بنفشه
|
اینجایی که ما هستیم یک دبستان پسرانه هم هست. میفرمایید: «خوب که چی؟!» عرض میکنم خدمتتان.
جدیدا یادم نمیآید اما قدیمها، گاهی که شب آنقدر دیر میخوابیدم که تصمیم میگرفتم به نیت قربه الی الله هم که شده، تا لنگ ظهر فردا بیدار نشوم، این نوگلان باغ دانش*، دست به دست هم میدادند تا بنده را کلهی سحر بیخواب کنند!
تازگیها ملودی آلارمشان تغییر کرده، شده مثلا این:
پرندهوار آمدی/ امام غنچهها شدی/ امید قلب کوچک/ تمام غنچهها شدی ...
یا این:
دوباره باز میکنم کتاب انقلاب را/ در آن نگاه میکنم دوباره آفتاب را ... **
وای، نمیدانید چه حس خوبی دارد وقتی سرودهایی را که خودتان در دبستان میخواندید، دوباره میشنوید! الآن اگر ساعت سهی نیمه شب هم این بچهها بخواهند سرود بخوانند، میتوانید مرا حاضر و آماده لب تراس اتاقمان پیدا کنید!
حرف گذشته شد. و لابد چیزهایی که به دنبال آن میآید، خاطره، نوستالژی، حسرت. از سفر مشهدی که تیرماه با بچهها رفته بودیم، یک فیلم مانده که خیلی پیش آمده با دوستان بنشینیم و تماشایش کنیم. آخرین بار، همین هفتهی قبل. و بعدش هم «یادش بخیر!» و «چهقدر خوش گذشت» و «دلم تنگ شده» های معمول.
حالا فکر کنم امام رضا (علیه السلام) دلش به حالمان سوخته که دوباره همهمان را با هم طلبیده! این است که چهارشنبه عازم مشهد هستیم؛ اگر خدا بخواهد. میدانم که شما جز خوبی از من ندیدید، اما عجالتا حلالمان کنید دیگر! من هم قول میدهم برایتان دعا کنم. 
* این عبارت را جایی خواندهام!
** البته من نمیدانم چرا اینها هنوز سرودهای دههی فجری میخوانند!
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:55  توسط بنفشه
|
بلاخره شهدای گمنام به دانشگاه ما هم آمدند. با خانم آ قرار گذاشته بودیم که واکنشهایمان را در برابر این مساله، بنویسیم و با هم منتشر کنیم. گویا من دارم این قرار را نقض میکنم!
واکنش خاصی هم نبود البته. قبلا هم نوشته بودم من با اصل مسالهی شهید و شهادت مشکلی ندارم. شهدا را دوست دارم. قبولشان دارم. طبیعی است که با مشاهدهی چند تا تابوت که رویشان فرضا نوشته شده شهید گمنام 22 ساله یا 24 ساله یا 18 ساله (این آخری بیشتر از 4 سال کوچکتر از من است) دچار غلیان احساسات و معنویات شوم، همین!
واکنشهای مخالفان هم شدت خاصی نداشته تا الآن. میگویم تا الآن، چون مراسم هنوز تمام نشده و من که برای آمدن (و رفتن به منزل) عجله داشتم، با شروع سخنرانی رئیس دانشگاه تصمیمم را عملی کردم؛ این یکی را دیگر نمیتوانستم تحمل کنم.(:نیشخند)
میگویند شهدا شمع محفل بشریتند. کاش خودشان کاری کنند که روزمرگیهای دانشگاه، یادشان را از ذهن ما نزداید!
ادامهی مطلب را اگر دوست داشتید، بخوانید.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 15:13  توسط بنفشه
|
مطلب زیر را دوستی فرستاده و خواسته که با نام WALL-E منتشر شود؛ ما هم که طرفدار آزادی بیان؛ پذیرفتیم!!
الآن که تقریبا چند روزی از جنگ غزه میگذره و کم کم اون احساس بدون منطق که همیشه با دیدن آدمای لت و پار شده توی رسانهی ملی سرتا پای وجودمو میگیره، از بین رفته، میخوام به چند تا چیز که ذهنمو حسابی مشغول کرده اشاره کنم:
1) اولین مورد جالب واسه من این بود که زمانی که مردان و زنان و کودکان غزه زیر بمبهای چندین تنی اسراییل کشته میشدند، رهبران گروه دوست و برادر حماس توی سوریه در امنیت کامل به سر میبردند و از همونجا فرمانهای شجاعانهی دفاع از سرزمینشون رو سر میدادن. واقعا" نباید یک ملت از رهبرانشون انتظار داشته باشن که توی این شرایط در کنارشون باشن؟
شایدم رهبری مردم غزه فقط محدود به گشت و گذار توی کشورهای مختلف و جمع کردن صدقه و از طرف دیگه بمب فرستادن طرف اسراییل باشه! الله اعلم!
احساس میکنم تاوان تمام اعمال رهبران حماس رو مردم غزه به فجیعترین وضع پس دادند.
2) بعد از این که جنگ غزه تمام شد، حماس اعلام کرد که مقاومت به پیروزی رسیده است. این جمله رو به هیچ وجه نمیتونم هضم کنم که چهطور میشه توی جنگی یک کشور این همه کشتهی بیگناه بده و بعدش اعلام کنه که ما پیروز شدیم! اصلا" مگه توی جنگ پیروزی معنا داره؟ یعنی واقعا" جون این همه آدم اینقدر بی ارزشه که هیچ نقشی توی پیروزی یا شکست یک جنگ احمقانه ندارند؟
3) زمانی که حزب الله تونست اونهمه اسیر به اضافهی سمیر قنطار رو با چند تا جسد اسراییلی عوض کنه فهمیدم که هر جسد اسراییلی واسه دولتمردانشون میارزه! حتی اگه یه ژست سیاسی باشه از سیب زمینی بودن بهتره! نه؟
پینوشت:
این را خودم اضافه میکنم. دیروز صبح یکی از کلاسهایمان با چهل و پنج دقیقه تاخیر برگزار شد. به همان علت همیشگی، ترافیک و اینها! جناب استاد گویا دو ساعت و نیم در راه بوده که یک ساعت و چهل و پنج دقیقهاش را فقط در یک چهار راه به دلیل لغزندگی خیابان سپری کرده است. حرف جالبی میزد. میگفت: «ماهواره به فضا فرستادهایم اما هنوز روی زمین مشکل داریم!!»
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 22:8  توسط بنفشه
|