* هفتهی پیش خوابگاه ما یک اردوی چندروزه به مقصد شمال داشت. من آخر هفته که رفته بودم خانه، یک روز را با بچههای اردو گذراندم. آنچه خواندید قسمتی بود از مکالمهی تلفنی یکی از بچهها وقتیکه در راه ماسوله بودیم.
امروز از صبح كلاسهايمان تشكيل نشد؛ به بهانههاي مختلف. من هم كلاس بعد از ظهرم را با گروه صبح آمدم تا بتوانم زودتر بروم خانه. در حالي كه سرما خوردهام؛ سرم گيج ميرود و حتي دستم ميلرزد!! اينها كافي نيست براي ننوشتن جزوه، در كلاسي كه حتي در شرايط عادي از استادش جا ميماني؟!
راستش بدم نميآمد يك وقتي از اين استادمان بنويسم.* استاد جوان خوش برخوردي كه احترام و اعتماد را مهمترين اصلا در ارتباط دانشجو واستاد ميداند؛ آقاي دكتر «ر».
اولين برخورد من با ايشان برميگردد به ابتداي همين ترم. رفته بودم دفترش تا بپرسم جلسهي اول كلاس كِي تشكيل ميشود. سلام كه دادم، چنان گرم پاسخ داد كه من ناخودآگاه برگشتم تا ببينم آن دوست قديمياي كه آقاي دكتر چنين از ديدنش خوشحال شده، چه كسي است؟ اما هيچكس پشت سرم نبود!
خوب، اين اولين برخورد باعث شد ايشان در نظر من از دستهي آن اساتيد عصا قورت دادهاي كه اساسا به دانشجو به چشم انسان نگاه نميكنند، خارج شود!** و در واقع به شدت تحت تاثير قرار گرفتم!
حالا چند روز پيش يكي از بچهها تعريف ميكرد كه با خواهرش، كه از دانشگاه ما نيست، رفته بوده طبقهي اساتيد. خواهر دوستم يكدفعه روبرو ميشود با آقاي دكتر «ر» و از روي ناچاري ميگويد: «سلام آقاي دكتر.» پاسخ ميشنود: «سلاااااام، مشتاق ديدار! خيلي وقت بود دوست داشتم شما رو توي اين دانشكده ببينم!!»
نوشته شده در چهارشنبه،
شانزدهم ارديبهشت ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت،
11:10 پيش از ظهر
* و چه وقتي بهتر از زماني كه سر كلاسش نشستهاي؟!
** البته من دوست ندارم خيلي سياهنمايي كنم. الآن كه فكر ميكنم حداقل در دانشكدهي خودمان هيچ استاد شاخصي در اين گروه نداريم!
*** دومين پست از دانشگاه!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:26  توسط بنفشه
|
من در یکی از کانونهای فرهنگی دانشگاه فعالیت میکنم. چند وقت پیش یکی از همکارانمان ازدواج کرد و رفت. مسئول کانون از من خواهش کرد که هدیهای برای آن خانم تهیه کنم. بنده هم رفتم و یک گلدان انتخاب کردم.
تجربه ثابت کرده که من موقع خرید اصلا استعداد چانه زنی ندارم. اما در این مورد خاص، چون احساس کردم پای بیت المال در میان است و باید دلم بیشتر بسوزد، از فروشنده خواستم اگر راه دارد، تخفیف هم بدهد. ایشان هم مرحمت فرموده، پانصد تومان از قیمت چهارده هزار و پانصد تومانی گلدان، که مشخص بود برای تخفیف دادن به مشتریان ناواردی مثل من گذاشته بودند، بلکه دلشان خوش شود، کسر فرمودند و فرمودند: «تخفیف رو به خودتون بدم یا تو فاکتور بنویسم؟»
گذشته از اینکه آدم متاسف میشود وقتی که میبیند در جامعه قبح خوردن مال حرام از بین رفته، به نظرم اصلا افت دارد به خاطر پانصد تومان، خودش را در زمرهی مال حرام خوران قرار بدهد!
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:58  توسط بنفشه
|
مامان، بابا و
برادرهاي عزيزم، الآن داشتم فكر می كردم كه این آخرهاچهقدر، چه قدر زیاد، دلم برایتان
تنگ شده. پس بي صبرانه منتظرم راهي كهبينمان جدايي انداخته (كه حالا ديگر نصف شده) تمام شود؛ اما انتظار نداشتهباشيد وقتي رسيدم اين را بهتان بگويم!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:50  توسط بنفشه