یک بازگشت غرور آفرین
امتحانهایم هنوز تمام نشده اما امروز بلاخره فرصت کردم نفس بکشم. حالا هرکسی نداند خودم که میدانم این مدت، بیست و چهار ساعته سرم توی کتاب و دفتر نبود؛ اما این سه تای آخری دیگر جدا نفسگیر بودند!
فعلا نمیخواهم به نتایجشان فکر کنم. (کسی راجع به نمرهها چیزی پرسید؟!!) حداقلش این است که تا بیست و هشتم امتحان ندارم و آن یکی هم که مانده انصافا در مقابل اینهایی که رد شد به حساب نمیآید. (ببینیم و تعریف کنیم!) بله، داشتم میگفتم. دست کم فردا و پس فردا و حتی تا یکی دو روز بعدش امتحانی ندارم و خوب، واقعا همینها کافیست برای آدمی که این چند روز تا سرحد مرگ (گیریم کمی هم اغراق تویش باشد!) کم خوابی داشته که نرود یک گوشهای بخوابد! الآن هم مسالهای پیش آمده که نمیتوانم تا یکی دو ساعت دیگر بخوابم. (نه! قرار نیست یخ بزنم!) چند دقیقه پیش فکر کردم بهترین کار این است که بیایم گرد و غبار نشسته روی وبلاگم را بتکانم!
(چند سال بعد!)
کلی فکر کردم که یک موضوع باربط برای نوشتن پیدا کنم. تا الآن که چیز خاصی به ذهنم نرسیده. جالبیش این است که خودم هم نمیدانم منظورم از باربط دقیقا چیست! راستش یک ذره هم ناراحت شدم. یک لحظه احساس کردم از فضای وبلاگ نویسی دور افتادهام. (یک مقداری از دلایلش خیلی هم بد نیست البته!) حالا مجبورم از ماجرایی که دیروز اتفاق افتاد بنویسم. بیربطیش را هم به بزرگی خودتان ببخشید!
قضیه این است که دیروز بعد از امتحان رفتم فروشگاه نزدیک دانشگاه که یک مقداری هله هوله بخرم. از همان هله هولههایی که تا به خودتان میجنبید قیمتش پنج رقمی میشود. (به تومان!) بعد هم یک کرم مرطوب کننده خریدم. از در داروخانه که آمدم بیرون چشمم افتاد به میوه فروشی چند تا مغازه آنورتر. قصد خرید میوه نداشتم؛ چون هم هنوز مقداری از سری قبل مانده بود، (بله، ما اینجا گاهی مجبور میشویم خودمان میوه بخریم!) هم فردا قرار است یک مسافرت نصفه نیمهای برویم که به این دلیل ترجیح میدهم این چند روز میوهی زیادی در یخچال نداشته باشم. اما یک دفعه دلم خواست (مثلا) خیار بخرم. خلاصه رفتم و به شاگرد مغازه که میخواست خودش برایم میوه بردارد اجازه ندادم این کار را بکند تا هم خودم دست چین کرده باشم هم کم بردارم. یکدفعه چشمم به (فرضا!) شلیلهایشان افتاد. یک کیسه برداشتم که شلیل بردارم که ناگهان فکر کردم نکند پول کافی همراهم نباشد. کیف پولم را که چک کردم متوجه شدم حدسم کاملا درست بوده؛ تمام موجودیش کمی بیشتر از چهار هزار تومان بود! قیمت خیارها را که نگاه نکرده بودم، ولی این یکی کیلویی سه هزار و پانصد تومان بود. با توجه به اینکه شاگرد مغازه دیده بود میخواهم شلیل بردارم دیگر نه راه پس داشتم نه راه پیش! (نمیدانم، شاید هم من بی دلیل خودم را در تنگنای رودربایستی با همه، حتی غریبهها قرار میدهم.) خلاصه شلیل هم برداشتم. اما خیلی کم. نه آنقدر که برای یکی دو روز کافی باشد، آنقدر که به اندازهی پولم شود! و اینجا بود که طعم فقر را با تمام وجود چشیدم!!
خلاصه، رفتم که حساب کنم. توی صف بودم که باز شک برم داشت نکند اینها از چهار هزار تومان هم بیشتر شوند. پس بدون لحظهای درنگ میوهها را گذاشتم روی پیشخوان و گفتم :«آقا، اینا اینجا باشه؛ من برمیگردم.» و دویدم به سمت عابر بانک کنار مغازه. داشتم فکر میکردم که الآن پول برمیدارم و میروم از همهی میوههایشان یک عالمه!! میخرم و اصلا هم خراب شدن و اینها دیگر مهم نیست که داستان همیشگی خرابی خودپردازها مرا از این افکار افتخار آمیز!!! پرت کرد به دنیای واقعی. جایی که در آن هنوز طعم فقر زیر دندانم بود!
دیگر تصمیم گرفتم با واقعیت روبهرو شوم. رفتم و به آقایی که پشت پیشخوان بود گفتم که پولم تمام شده و این دستگاه عابر بانک هم پول نمیدهد. فکر کنید! اینها را برای خرید ده پانزده عدد خیار و هفت هشت تا شلیل گفتم نه یک ساعت مچی مارکدار فرضا!* ایشان هم فرمودند: «خانم، من که چیزی نگفتم. پول هم خواستی بهت میدم!!» و چهرهی من در آن لحظه شده بود مثل آدمی که بین خجالت کشیدن، عصبانی شدن و حتی خندیدن مردد مانده!!
پینوشت:
1- الآن که فکر میکنم صاحب مغازه حق داشته که چنین حرفی زده. اصرارهای اولیهی من برای اینکه حتما میوهها را خودم بردارم و آن حجم زیبای! میوههای دستچینشده و نمایشی که موقع حساب کردن اجرا شد را اگر بگذاریم کنار هم، با توجه به اینکه من از سر جلسهی امتحانی میآمدم که برایش شب قبل کلی بیدار مانده بودم، احتمالا نتیجهای جز این نخواهد داد! بندهی خدا چهقدر هم که نوع دوست و خیر بود. خواستید آدرسش را هم میتوانم بهتان بدهم. اگر زمانی به پول احتیاج داشتید به عنوان یک گزینه میتوانید رویش حساب کنید!!
2- داشتم فکر میکردم که چرا اینجا * نوشتهام ساعت مچی مارکدار و نه چیز دیگری؛ که یادم آمد مدت زیادی نیست که از خرید ساعت جدیدم میگذرد. مشغول الذمهاید اگر فکر کنید میخواهم پز بدهم! نیتم خیر بود. گفتم شاید چنین سوالی برای شما هم پیش آمده باشد!
3- این مسافرت نصفه نیمه که گفتم هم، نیت خیری دارد؛ شرکت در اولین عروسیای که عروس خانم دوست خودِ خودم است!
«س» عزیزم، برای تو و آقای «ا» از صمیم قلب آرزوی خوشبختی میکنم. باور کن همین الآنش هم دلم خیلی تنگ شده؛ مخصوصا برای آن وقتهایی که با هم کل کل میکردیم و تو حسابی حرصت درمیآمد!!
![]()