تحقق یک رویا
دیروز یکی از دوستانم میگفت خواب من را دیده. میپرسم: «چهجور خوابی!؟» میگوید: «یک خواب ترسناک که تو هم تویش بودی!»
خواب دیده که مشغول کار روی پروژهاش است. ولی هی آزمایش انجام میدهد و هی نتیجه نمیگیرد. همهی آدمهایی که در آزمایشگاه کار میکنند هم به شکل ترسناکی در خوابش حضور دارند. وحشتناکترینشان هم آقای الف بوده گویا! (یک دانشجوی PhD که اسمش در صحبتهای این دوستم و آن یکی که همدانشکدهایش است، بسامد زیادی دارد!) (حالا اینجوری که دوستم برایم تعریف کرده و البته مدل صد درجه شلتری که من دارم برایتان تعریف میکنم، میزان ترسناک بودنش شاید چندان مشخص نباشد. اما من وقتی یاد خوابهای پریشان بعد از امتحانهای دبیرستانم میافتم؛ امتحان آن درسهایی که خواندن کلش را حواله داده بودم به شب امتحان، یک دیدی از خوابهای پریشانِ وحشتناک دستم میآید!!) (متوجه شدید که جو چهقدر ترسناک بوده دیگر؟!!!) (چه پرانتز بازاری شدهها!) (بله! خودم میدانم که این تکه خیلی تکراری بود و این روزها هر وبلاگی که بروید مدلهای جور و واجورش را پیدا میکنید!!) خلاصه، دوستم این جو وحشتناک را تاب نمیآورد و از آزمایشگاه فرار میکند! میرود و میرود تا میرسد به جایی که من حضور دارم.
(در اینجا احتمالا یک نور سبز خیره کننده کل فضا را پر میکند!) و دوستم یکدفعه احساس میکند ماه رمضان آمده. و من را میبیند که یک گوشه، چادر گلدار به سر، مثل مادربزرگها، سر سجادهام نشستهام؛ دعا میکنم و تسبیح میزنم! او هم تحت تاثیر معنویت فضا، آرامش پیدا میکند و همانجا کنار من به خواب میرود! (توی خواب!)
میگویم: «خوب پس!! من تو قسمتهای خوبِ خوابت بودم!» میگوید: «آره، تو فرشتهی نجاتم بودی!» و از آن وقت چند باری مرا اینگونه خطاب قرار میدهد!
حالا، من دلم ماه رمضان میخواهد. و یک هوای ماه رمضانی! و جانمازی که رویش بنشینم؛ درحالیکه مقنعهی سفید سرم کردهام و یک چادر سفید با گلهای ریز پوشیدهام. تسبیح بزنم و قرآن بخوانم.
رمضان که دارد میآید؛ اگر تا آن موقع زنده باشم. جانمازی که اینجا دارم و برادرم یک روزی برایم سوغاتی آورده، با آن گلهای متبرک به ضریح حضرت معصومه و عطر سوغاتی عمهام هم به نظرم خوب میآید. چادری که توی ذهنم هست، یک چیزی است در مایههای چادر عروسی مادرم. مقنعهی سفید ندارم اما میتوانم یکی بخرم. از همان مقنعه سفید چانهدارهایی که آن وقتها که میرفتیم دبستان، سرمان میکردیم. یک تسبیح هم از آنهایی که توی خانه داریم، برمیدارم و میگذارم داخل سجادهام. همیشه از خط های پشت بند انگشتهایم برای تسبیح زدن استفاده میکردم اما حالا حضور فیزیکی خود تسبیح لازم است؛ برای اینکه کل صحنه کامل باشد! و قرآن. خوب، چندتایی توی خانه داریم؛ اما من همین قرآن سفید کوچکی را که خودم یک روزی از مشهد خریدهام، ترجیح میدهم.
