راز موفقیت یا قورباغه را اول قورت بده !!!
امروز صبح بعد از مدت ها گذرمان افتاده بود به کوچه ی البرز. جلوی «دبیرستان البرز» یک عده پسر دبیرستانی جمع شده بودند. داشتم به دوستم می گفتم اینها لابد
همین الآن امتحانشان را داده اند که یکباره در همان لحظه، یک عالمه فکرهای خوب آمدند سراغم. حالا موضوع این فکر و خیالات چه بود؟ روزهای خوش امتحان!
این شاید ترکیب خنده داری به نظر برسد اما جدا منظور من از آن علامت تعجب آخر،
بخش احساسی ماجرا بود.
امتحانمان که تمام می شد و با بچه ها پاسخ هایمان را چک می کردیم؛ آن 0.25
اشتباهی که بلاخره از یک جای برگه، سر یک حواس پرتی بچگانه سر و کله اش پیدا می
شد؛ هله هوله خوردن بعدِ امتحان در کوچه ی مدرسه مان، چُرت نمی دانم چی چی گاهی بعد
از رسیدن به خانه که از عواقب ناگزیر شب امتحانی بودن بود، خواب های عجیب و غریبی که
در آنها یا یک رادیکال بزرگ داشت دنبالم می کرد یا مثلا من مشغول حد گرفتن از
قابوس نامه ی عنصر المعالی کیکاوس ابن اسکندر بودم...
همه ی اینها یادم می آمد با یک چاشنی «وای، چه دوران خوبی بود!» که یکدفعه
مواجه شدیم با...
یک مراسم کتاب سوزی!!
یکی از پسرها که لابد خیلی دل پری از درس و امتحان داشت، کتاب زبانِ زبان بسته
اش را انداخته بود روی زمین و داشت آتشش می زد. بقیه هم با شور و شعف زایدالوصفی
مشغول تماشا بودند.
از آنجا که تمام کارهای امروز من، آنی و جرقه گونه بود، دیدن این صحنه مرا (اینبار
هم) یکدفعه، پرت کرد وسط دنیای واقعی. بعد من فکر کردم خوب نیست آدم این همه نوستالژی
گرا باشد و دچار یک، یک (چه طور بگویم؟)، یک گذشته گرایی ایده آل مآبانه ی اغراق
گونه، شاید!
بیشتر که فکر کردم آن زمان بیداری های شب امتحان اصلا اصلا به نظرم زیبا نمی
آمد. یا مثلا آن موقعی که روز قبلِ امتحان بخش اعظم جزوه ام را نخوانده بودم، هیچ
خوشحال نمی شدم وقتی بچه ها برای رفع اشکال به من زنگ می زدند و می فهمیدم که از
همه عقب ترم. امتحان های پشت سر هم که دیگر مصیبتی بود واقعا.
این موردی که تعریف کردم احتمالا مساله ی چندان حادی نیست. اصلا یک نفر شاید
دلش بخواهد فکر کند چه روزهای محصلی شادی داشته، شاید حتی برای یک شخص، امتحان
دادن واقعا لذت بخش بوده،* اما گاهی فراموش کردن گذشته، یا به
عبارت بهتر، فراموش کردن همه ی گذشته باعث می شود از عدالت دور بیفتیم.
بگذارید یک مثال بزنم. گاهی من می
بینم برادرم که کنکور دارد آنطور که باید درس نمی خواند. بعد این مساله را به او
می گویم و یادآوری می کنم که قبول شدن در دانشگاه به این راحتی ها نیست. و انتظار
دارم که در یک سیر کاملا طبیعی، او متنبه شود و با سنجیدن تمام جوانب امور، سخت
مشغول درس خواندن شود و از این کار لذت هم ببرد. در حالی که اگر اینجا باز هم پای
آن سیر و سلوک های! آنی در میان باشد، باید یادم بیفتد که این، من بودم که وقتی
کنکور داشتم همه ی خانواده را دق می دادم نه او!
یا گاهی برادر کوچکترم از من تقاضایی می کند که نمی پذیرم. کمی که فکر کنم
یادم می آید وقتی همسن او بودم اگر یکی از بزرگترها آن گونه با من رفتار می کرد که
برادرم می خواهد، چه قدر خوشحال می شدم.
این روش البته در صورتی کاربرد دارد که شما، قبلا موقعیت کنونی شخصی را که
اکنون با او طرف هستید، تجربه کرده باشید. اگر چنین تجربه ای نباشد، صحیح رفتار
کردن به مراتب سخت تر می شود. شما آن وقت باید مدام خودتان را بگذارید جای آدم های
دور و برتان و فکر کنید حالا چه می خواهید.
هر آدمی در زندگی نقش های گوناگونی دارد و خواهد داشت؛ فرزند/ پدر/ مادر/ زن/ شوهر/ دوست/ شاگرد/ معلم/ دانشجو/ استاد/ کارمند/ مدیر/ ارباب رجوع/ رئیس اداره و ... .
اگر خیلی آدم خوبی باشد در آن موقعیت می داند که یک پدر/ مادر/ فرزند/ شوهر/
زن/ دوست/ معلم/ شاگرد/ استاد/ دانشجو/ مدیر/ کارمند/ رئیس اداره/ ارباب رجوع و
... چه چیزی می خواهد و چه چیزی برایش مناسب است.
* در این مورد بهتر است بعدا بررسی کنیم آیا آن فرد مازوخیسم دارد
یا خیر.
