تبليغاتX
تمرین نوشتن - میهمانی شروع شد!

تمرین نوشتن

میهمانی شروع شد!

رمضان دارد می آید.

آمده بودم که این را بگویم؛ دیدم خانم زابیل پیش دستی کرده. آمده بودم از ربنای استاد شجریان بنویسم؛ از صدای اذان مرحوم موذن زاده، از حس زیبای سر سفره ی افطار، از دعای سحر، نماز صبح اول وقت و حتی حالت خلسه آور خواب بعد از سحری.

آمده بودم همه ی اینها را بگویم؛ همه ی این خاطره های دیدنی و شنیدنی و چشیدنی ماه دوست داشتنی رمضان، همه ی این حس های قشنگ را. و اینکه چه قدر خوشحالم و ...

... چه قدر می ترسم.

 

«خدای خوبم، دوستت دارم»

نمی دانم از کِی، مدتیست که شعار اصلی مذهب من این است. خدا را دوست دارم، به خاطر اینکه مرا آفریده، به خاطر اینکه پرورانده ام، به خاطر اینکه تنها پناه همیشگی من است، به خاطر اینکه خداست.

راستش آن اوایل از این بابت خوشحال بودم. فکر می کردم که خوب، حالا من به اصل ایمان رسیده ام! به آن شکلی از پرستش که به فرموده ی حضرت امیر نه به امید بهشت است نه از ترس جهنم؛ نه از آنِ بازرگانان است و نه شایسته ی بردگان.

حالا اما تردید دارم، که «پرستش» را درست معنا کرده باشم. آخر خدای من یک خدای مهربانِ سازشکارِ اهل «تساهل و تسامح» بود همیشه. من مخلوق بودم و او خالق، من نیازمند بودم و او بخشنده، من کوچک بودم و او بزرگ و با همه ی اینها، من غافل بودم و او پیگیر. همیشه این من بودم که فراموشش می کردم و او بود که به سراغم می آمد.

درست نمی دانم اهل معنا در دعاها، در مناجات ها و لابه هایشان، با خدا چه می گویند و از او چه می خواهند. اما برای من هر زمان پیش آمده که اشکی باشد و آهی، از این غفلت نالیده ام. از حال شخصی که می داند ذره ذره ی وجودش وابسته به پروردگارش است، اما خیلی وقت ها یادش می رود.

و همیشه بعدش سرشار شده ام از یک حال خوش عجیب. از آن حالت هایی که از قلبتان شروع می شود، تمام بدنتان را مور مور می کند و بعد یک چیزی انگار از جسمتان جدا می شود و می آید بیرون. و یکدفعه احساس می کنید که چه قدر آرام هستید.

و همه ی اینها به این خاطر بود که یادم می آمد خدایی دارم که هرچه از او غافل باشم، باز فرصتی پدید می آورد که به سویش باز می گردم. چه خدای مهربانی!

 

حالا چه شده که می ترسم؟ زیرا تمام داستان این نیست. هر دفعه یک تصمیمی هم می گرفتم؛ که آخرین بارم باشد، آخرین غفلت منِ «انسان» از آفریدگارش. هر دفعه از خود او می خواستم که به یادم باشد و این را به یادم بیندازد. اما فراموشم می شد باز.

 

و حالا می ترسم که این دور فراموشی و بازگشت هیچوقت تمام نشود. یا حتی بدتر، در مرحله ی غفلتش متوقف شود. و برای این رمضان از اینکه یک فرصت خوب نزدیک شدن به خدا را از دست بدهم. و این ماه هم بیاید و برود و من آدم بهتری نشده باشم. از اینکه خدا مرا به سوی خودش بخواند و من نپذیرم، می ترسم.

 

ای همه ی شماهایی که از آمدن رمضان خوشحالید، چون می دانید میهمان سفره ی گسترده ی پروردگارتان خواهید شد، من را هم دعا کنید لطفا.

 

پی نوشت:

راستی، رمضان یک نوستالژی دیگر هم برای من دارد. یک خاطره از آن وقتی که هنوز تلویزیون برنامه های سحرگاهانش را شروع نکرده بود. زابیل ننوشته، چون فکر می کنم رادیوی استانی ما فقط آن را پخش می کرد. آوازی با این شعرِ مولوی:

بازآ، بازآ، هر آنچه هستی بازآ

گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صدبار اگر توبه شکستی بازآ

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 4:20  توسط بنفشه  |