اين را ديگر كجاي دلم بگذارم؟! :دي
امروز از صبح كلاسهايمان تشكيل نشد؛ به بهانههاي مختلف. من هم كلاس بعد از ظهرم را با گروه صبح آمدم تا بتوانم زودتر بروم خانه. در حالي كه سرما خوردهام؛ سرم گيج ميرود و حتي دستم ميلرزد!! اينها كافي نيست براي ننوشتن جزوه، در كلاسي كه حتي در شرايط عادي از استادش جا ميماني؟!
راستش بدم نميآمد يك وقتي از اين استادمان بنويسم.* استاد جوان خوش برخوردي كه احترام و اعتماد را مهمترين اصلا در ارتباط دانشجو واستاد ميداند؛ آقاي دكتر «ر».
اولين برخورد من با ايشان برميگردد به ابتداي همين ترم. رفته بودم دفترش تا بپرسم جلسهي اول كلاس كِي تشكيل ميشود. سلام كه دادم، چنان گرم پاسخ داد كه من ناخودآگاه برگشتم تا ببينم آن دوست قديمياي كه آقاي دكتر چنين از ديدنش خوشحال شده، چه كسي است؟ اما هيچكس پشت سرم نبود!
خوب، اين اولين برخورد باعث شد ايشان در نظر من از دستهي آن اساتيد عصا قورت دادهاي كه اساسا به دانشجو به چشم انسان نگاه نميكنند، خارج شود!** و در واقع به شدت تحت تاثير قرار گرفتم!
حالا چند روز پيش يكي از بچهها تعريف ميكرد كه با خواهرش، كه از دانشگاه ما نيست، رفته بوده طبقهي اساتيد. خواهر دوستم يكدفعه روبرو ميشود با آقاي دكتر «ر» و از روي ناچاري ميگويد: «سلام آقاي دكتر.» پاسخ ميشنود: «سلاااااام، مشتاق ديدار! خيلي وقت بود دوست داشتم شما رو توي اين دانشكده ببينم!!»
نوشته شده در چهارشنبه،
شانزدهم ارديبهشت ماه يكهزار و سيصد و هشتاد و هشت،
11:10 پيش از ظهر
* و چه وقتي بهتر از زماني كه سر كلاسش نشستهاي؟!
** البته من دوست ندارم خيلي سياهنمايي كنم. الآن كه فكر ميكنم حداقل در دانشكدهي خودمان هيچ استاد شاخصي در اين گروه نداريم!
*** دومين پست از دانشگاه!
