کمی درد و دل

وسط ارائه‎ی یکی از همکلاسی‎ها استاد می‌گوید این مطالب مربوط به کار خانم فلانی (یعنی من) است و رو به من می‎پرسد: «درسته خانم فلانی!؟» تایید می‎کنم. ادامه می‎دهد: «حتما در این باره هم مطالعه کردین؟» من هم چون تاریخ ارائه‎ام دو سه هفته‎ی بعد است و چه عجله‎ای هست و این حرفها، می‎گویم: «نه هنوز.» از نگاه تا حدی متعجب استاد محترم که بگذریم (فکر کنم نوع حضورم در کلاس درسخوان‎تر و کوشاتر از این حرف‎ها نشانم می‌داده!) نگاه‎های شماتت‌بار خیرخواهانه‎ی همکلاسی‎ها و نظراتی مثل «بچه‎مون صادقه!» جالب‎تر بود به نظرم. یعنی دروغ نگفتن انقدر عجیب شده بچه‎ها!؟

پینوشت: باور کنید من اینها را این‎جا نمی‌نویسم که بگویم چه آدم خوبی هستم. درست هم نیست که آدم بگوید چه‌قدر بد است ولی عجالتا شما می‎توانید به همین سه چهار پست پایین‎تر مراجعه کنید. می‌خواهم فقط یادم بماند یک روزی برایم مهم بوده در دانشگاه، در یک محیط نه چندان بزرگ، دوست نداشتم دروغ بگویم؛ دوست نداشتم تقلب کنم؛ دوست نداشتم برای کسی که نیست حاضری بزنم یا کسان دیگری برایم این کار را بکنند؛ دوست نداشتم برای نمره گرفتن هر کاری کنم؛ پرتوقع باشم؛ غر بزنم و ... . چون به نظرم اینها همیشه خیلی مهم است و همیشه باید یاد آدم باشد.

وقتی از بیست و سه هزار نفر حرف می‎زنیم از چه حرف می‎زنیم

سه چهار ساعت پیش که داشتیم از منزل مادربزرگم برمیگشتیم، وسط راه یکدفعه مسیر راهبندان شد. کمی جلوتر مواجه شدیم با جمعیت متراکم در یک محدوده و بعد دو تا پیکر بیجان، رها شده در خیابان. یکیشان را من خوب دیدم. پسرکی سیزده، چهارده ساله با شلوارهای خاکی کارگری. یعنی کدام مادر دل نگران از امشب دیگر نباید انتظار جگرگوشهاش را بکشد!؟

دیروز جایی خواندم: «خواندن کشته شدن یک نفر در روزنامه، خواندن دربارهی یک قتل است، اما خواندن دربارهی کشته شدن صدهزار نفر، خواندن آمار است!» امشب فهمیدم آمار چند هزار نفری تلفات رانندگی جادههای ایران یعنی چه!