نوع نگاه من به مردم
کوچه و بازار سیر تحولاتی پیچیده ای دارد.
از زمان های خیلی دور
چیز زیادی یادم نمی آید. دلیلش احتمالا این است که حتی وقتی که بیرون می رفتیم
تمام توجهم معطوف به خانواده ام بوده. مادرم تعریف می کند وقتی که من کوچک بودم
آرزو داشته بچه اش مثل بچه های مردم بهانه بگیرد و هرچیزی را که می بیند، بخواهد؛
اما حداقل تا زمان تولد برادرم به این آرزویش نرسیده! مادرم یک کلمه ی خیلی خاص هم
برای توصیف کودکی هایم دارد که حالا من نمی گویم چه بوده، اما معنی اش می شود آدمی
که خیلی آرام و ساکت و سر به زیر است!
بزرگ که شدم دو نوع نگاه
متفاوت داشتم، بدبینانه و بدون اعتماد به نفس. متاسفانه تقدم و تاخر زمانی این دو
را یادم نمی آید.یک احتمال این است که
من به مردم نگاه می کردم اما نوع رفتارشان، طرز صحبت کردنشان، ظاهر عجیب و غریبشان
(یا دست کم آنچه که به نظر من عجیب و غریب بود)، هول و هراسشان برای خرید و خیابان
گردی و... را درک نمی کردم و با خودم می گفتم چه مردم علاف و بیکاری! (نگاه بدبینانه)
آن وقت خودم را بینشان غریبه می دیدم و اعتماد به نفسم می
افتاد پایین. (مثل فشار که می افتد!)یا شاید اول خودم را
بین مردم تنها می دیدم و بعد کارهایشان برایم غیرقابل تحمل می شد.
یک مقدار که بزرگتر
شدم نگاهم باز تغییر کرد. الآن یک واژه ی خاص که توصیف جامع و مانعی برای آن باشد به
ذهنم نمی رسد؛ تلفیقی از بی تفاوتی و اعتماد به نفس شاید.
باز هم که بزرگتر شدم
نگاهم )باز هم!) تغییر کرد، این بار البته این نتیجه ی یک فرآیند طبیعی نبود؛ چون
حالا یک تغییر بزرگ در زندگیم اتفاق افتاده بود. من از شهر و خانه ی خودم آمده
بودم به یک شهر و یک محل زندگی دیگر.و حالا بخش خیلی مهمی
از وقت هایم با یاد خاطرات خوب گذشته سپری می شدند و اصلا هر چیزی که به نحوی با
این گذشته مربوط می شدند تبدیل شدند به خاطرات خوبم.و من کم کم فکر کردم
که چه قدر مردم شهرمان را دوست دارم!
برای رفتن از خانه ی
ما تا مرکز شهر دو راه وجود دارد. می توان دو بار تاکسی سوار شد و ده دقیقه ای
رسید یا یک ربع منتظر اتوبوس ماند و سی_چهل دقیقه ای به مقصد رسید.من معمولا راه دوم را
انتخاب می کنم. دلم می خواهد از پنجره ی اتوبوس به مردم نگاه کنم، حرکاتشان، عجله
شان برای رسیدن، در هم لولیدنشان، ادا و اطوارهای بعضا سبک و ظاهر عجیب و غریب
جوانترهایشان را تماشا کنم. دلم می خواهد مادری را ببینم که دست فرزند کوچکش را در
دست گرفته و بعد فکر کنم لابد هنوز نهار ظهرشان را درست نکرده که این همه عجله
دارد. دلم می خواهد حدس بزنم پسر جوانی که جلوی باجه ی تلفن عمومی ایستاده می
خواهد به چه کسی زنگ بزند. دوست دارم فکر کنم پیرمردی که کلی خرید کرده لابد باید
پدربزرگ یک خانواده ی شاد و پرجمعیت باشد. دوست دارم آرزو کنم کاش می شد همه ی
چیزهای آن دستفروش کنار خیابان را بخرم تا شب که به خانه می رود برای دختر کوچکش
یک عالمه خوراکی خوشمزه ببرد...
بدینوسیله، این جا و
در این زمان، اعلام می کنم که من مردم را دوست دارم؛ هر طور که باشند.