کمی درد و دل
وسط ارائهی یکی از همکلاسیها استاد میگوید این مطالب مربوط به کار خانم فلانی (یعنی من) است و رو به من میپرسد: «درسته خانم فلانی!؟» تایید میکنم. ادامه میدهد: «حتما در این باره هم مطالعه کردین؟» من هم چون تاریخ ارائهام دو سه هفتهی بعد است و چه عجلهای هست و این حرفها، میگویم: «نه هنوز.» از نگاه تا حدی متعجب استاد محترم که بگذریم (فکر کنم نوع حضورم در کلاس درسخوانتر و کوشاتر از این حرفها نشانم میداده!) نگاههای شماتتبار خیرخواهانهی همکلاسیها و نظراتی مثل «بچهمون صادقه!» جالبتر بود به نظرم. یعنی دروغ نگفتن انقدر عجیب شده بچهها!؟
پینوشت: باور کنید من اینها را اینجا نمینویسم که بگویم چه آدم خوبی هستم. درست هم نیست که آدم بگوید چهقدر بد است ولی عجالتا شما میتوانید به همین سه چهار پست پایینتر مراجعه کنید. میخواهم فقط یادم بماند یک روزی برایم مهم بوده در دانشگاه، در یک محیط نه چندان بزرگ، دوست نداشتم دروغ بگویم؛ دوست نداشتم تقلب کنم؛ دوست نداشتم برای کسی که نیست حاضری بزنم یا کسان دیگری برایم این کار را بکنند؛ دوست نداشتم برای نمره گرفتن هر کاری کنم؛ پرتوقع باشم؛ غر بزنم و ... . چون به نظرم اینها همیشه خیلی مهم است و همیشه باید یاد آدم باشد.