شاید متوجه شده باشید. من از آن خیل آدم هایی هستم که برای تحصیل، ناچار شده اند جلای وطن پیشه سازند. و دقت کرده ام که تا حالا، هر وقت اینجا از تهران و خوابگاه و دور شدن از خانه گفته ام، لحن صحبتم ناخودآگاه منفی بوده و حاکی از دلخوری.
ولی این همه ی ماجرا نیست؛ پس باور نکنید!
اوایل البته خیلی سخت بود، نبودن با خانواده ام را می گویم. شدت سختی کشیدن بستگی به شخصیت خود آدم دارد. و برای من خیلی خیلی سخت بود.
گذشت زمان اما، همه چیز را حل می کند. گیریم همه چیز را نه، ولی قسمت عمده اش را که حل می کند.
هنوز هم گاهی دلم برای خانه خیلی تنگ می شود. نمی دانید تصور این که مادرم (مثلا) الآن دارد چایی می ریزد یا پدرم فوتبال تماشا می کند یا برادرانم وسط بازی
 Play Station با هم کل کل می کنند، چه قدر نوستالژیک است! این ها را گفتم تا بدانید وقتی خانه نیستید، دلتان برای چه چیزهای کوچکی که تنگ نمی شود، چه برسد به...
اما الآن، دیگر همه ی فکر و ذکرم این نیست که توی این دنیا دارد به من ظلم می شود که مجبورم دور از خانواده باشم. تنها زندگی کردن معایبی دارد و محاسنی؛ که حالا، بعد از گذشت سه سال فکر می کنم محاسنش بر معایبش می چربد.

یک عامل خیلی مهم برای آشتی ام با خوابگاه، دوستان خوبم هستند؛ زهرا و مریم عزیزم. کمی زمان نیاز بود تا بتوانیم این همه همدیگر را درک کنیم و الآن واقعا به دوستی با ایشان مباهات می کنم. خیلی خیلی امکانش هست که دست تقدیر ما را از هم جدا کند اما فعلا دلم نمی خواهد به آینده فکر کنم.
همراه ایشان بود که طعم محبت خواهرانه را چشیدم و برای اولین بار فکر کردم خوب می شد اگر من هم خواهری داشتم.

پی نوشت:
یک قانون نانوشته ای هست که تا الآن طبق آن عمل کرده ام و البته قصد ندارم که همیشه رعایتش کنم. «اینکه هر روز بلاگم را آپ کنم.» امروز هیچ ماجرای قابل عرضی در زندگیم نبود. رفتم سر کلاسم و بعد، فقط کار و کار و کار. این یادداشت را چند وقت پیش نوشته بودم. و جالب اینکه زمانی اینجا قرارش می دهم که زهرا و مریم، هرکدام رفته اند یک طرفی مسافرت.
تنها نیستم البته. یکی از دوستان خوبم آمده تا با هم درس بخوانیم، یکی از همان حاج خانم ها! از همین جا به محضرشان عرض ارادت می کنم!