خیلی دلم می خواهد الآن یک چیزی اینجا بنویسم. که حداقل بشود بگویم تا دو هفته وبلاگم را هر روز آپ کردم. امروز فقط درس خواندم و آشپزی کردم (:دی) و با دوستانم صحبت. همه ی همه اش در همین سه جمله خلاصه می شود. *انگار باید به آرشیو ذهنم رجوع کنم...

گفته بودم که خواندن دعای کمیل آرامم می کند. فکر می کنم همه ی دعاها چنین خاصیتی دارند. مگر می شود وصل شد به یک نیرویی که فرای همه ی مشکلات و سختی ها و مافوق همه ی آدم های زمینی است و آرام نشد؟

این را که گفتم یادم آمد که مراسم های روضه خوانی هم همینطورند. روضه خوانی شب های محرم را می گویم.
می روید به یک تکیه، مسجد یا حسینیه، روضه خوان برایتان از رشادت های امام حسین (علیه السلام) می گوید و یارانش و حد اعلای دنائت دشمنان و عمق درد و رنج بچه ها و زن ها و آنگاه لابد ناله و اشکی و آهی و در انتهای مجلس هم احتمالا حال بخصوصی پیدا می کنید و فکر می کنید آدم خوبی هستید و آرام می شوید.

شب عاشورای پارسال ما مراسم عزاداری نرفتیم؛ از این عزاداری های معمول. رفتیم به خانه ی هنرمندان برای شرکت در برنامه ای که به اهتمام آقای مسجد جامعی از زمان وزارت ایشان همه ساله برگزار می شود.
مراسم شاعر داشت، خواننده و روضه خوان هم. و یک سخنران چیره دست.*
*
بر که می گشتیم (فعل را درست صرف کرده ام؟!) مشوش تر شده بودم که آرام تر نه. سخنران های چیره دست خوب بلدند با احساسات آدم بازی کنند.
حس مسئولیتتان را بیدار می کنند و چشم هایتان را باز و آن وقت شما می مانید و فکر این همه کوتاهی و بی توجهی و سطحی نگری.

 

*درس خواندن من اصلا یک اتفاق عادی روزمره نیست البته!
** به ترتیب: عبدالجبار کاکایی و یک شاعر دیگر، حسام الدین سراج، آقایی که اسمش یادم نیست و سید محمد خاتمی.
*
 **خوب، موفق شدم انگار، هنوز جمعه نشده!