از ابتدا قصد نداشتم وبلاگم سیاسی باشد. راستش اگر بخواهم هم، نمی توانم. من یک آدم مودی(1) هستم. گاهی آنقدر می روم در جو سیاست که بیا و ببین، گاهی هم نه، بیخیال بیخیالم. اما یک وقت هایی هم نمی شود بیخیال بود.

● امروز در اینترنت خبری راجع به حجت الاسلام هادی قابل خواندم. قابل را فقط یک بار دیده ام، در برنامه ای که شاخه ی دانشجویی جبهه ی مشارکت برپا کرده بود. بعدها بیشتر درباره اش خواندم. الآن همین قدر می دانم که آدم خوبی است. قاچاقچی و جنایتکار و تروریست و مال مردم خور و مرتد هم که نیست. حالا چرا باید زندانی شود؟ یک دلیلی دارد دیگر.

 

● پیامبر اسلام که ظهور کردند، جامعه ی عربستان پر بود از نادانی و بی سوادی و توحش. عرب های مسلمان چنان متحول شدند که خواستند همه ی دنیا را دگرگون کنند؛ (و البته آنها که شایستگی اش را داشتند از این فرصت تازه استقبال کردند) اما هنوز صد سال از تحول خودشان نگذشته بود که به روی نوه ی رهبرشان شمیر گشودند. «چون یک تاریخ توحش و جاهلیت پشت سرشان بوده» این را آقای خاتمی می گفت و اینکه «تاریخ ایران هم سابقه ی دیکتاتوری و استبداد زدگی کم ندارد»

 

● امروز دور دوم انتخابات است راستی. این «راستی» اینجا واقعا مصداق دارد ها؛ نه این چند وقت خانه بوده ام که با دیدن فعالیت های پدرم و همکارانش در ستاد انتخابات، شور انتخابات مرا هم بگیرد و نه امروز شهر خودمان هستم که بتوانم در همان حوزه ای که مرحله ی اول رای دادم، رای بدهم.

بگذریم. حجت الاسلام کدیور را احتمالا می شناسید. یک روز پای منبرِ (همان تریبون) ایشان، یک جمله ی درخشان شنیدم: «غیر استبدادی بودن یک روش اداره است نه انتخاب.» همین دیگر، انتظار ندارید که کل متن سخنرانی را اینجا بنویسم؟!(2)

 

پی نوشت:

mood (1) ـی ها، نه ! moody
(2) شوهر عمه ی من مدیر یک مدرسه ی غیرانتفاعی است. پیش تر ها مشترک یک مجله ای بود که بین فرهنگیان پخش می شد. اسمش پیوند بود به گمانم. من خیلی از مقالات آن مجله را می خواندم. یک جایی در توصیف بچه های تیزهوش نوشته بود هر چه را که اراده کنند، به خاطر می سپارند. حافظه ی من هم همینطور است دقیقا؛ هرچه را که خودش اراده کند، یادش می ماند!
(3) همیشه از خدا خواسته ام بینشی به من عطا کند که حق و ناحق را تشخیص بدهم. خیلی برای آدم سنگین است که مدت زیادی یک چیزی را باور داشته باشد و بعد، یکدفعه همه ی باورهایش فرو بریزد. (فکرکنید، باور فرو بریزد!) این، یک مقدار خیلی زیادی به خود آدم بستگی دارد. که سعی کند همه ی حرف ها را بشنود تا یک طرفه به قاضی نرود. که سعی کند مخش تعطیل نباشد!
همیشه از یک بابت هم خدا را شکر می کنم. به خاطر خانواده ی خوبم مخصوصا پدر عزیزم. من تقریبا هفت هشت ماه قبل از دوم خرداد هفتاد و شش به سیاست علاقه مند شدم؛ به خاطر او. آن موقع ها او هر روز دو عنوان روزنامه می آورد خانه. «سلام» و «کیهان». فکر کنید، یک دختربچه ی ده ساله هر روز کلی مطالب ضد و نقیض بخواند، تازه یک مشکل خیلی بزرگ دیگر هم داشته باشد؛ که حالا باید با «کیهان بچه ها» ی محبوبش چه کار کند...؟
(4) کم کم پی نوشت هایم دارند از متن اصلی هم بیشتر می شوند. این را گفتم تا نگفته از دنیا نروم!