جمعه به تلافی! همه ی! درس خواندن های! پنجشنبه ام، فقط و فقط مال خودم! بود.

اولش می خواستیم برویم جشن ازدواج دانشجویی. لازم است که بگویم به عنوان میهمان؟! فلسفه ی این جشن ها را خیلی متوجه نمی شوم البته. آن اوایل که می گفتند هدفش ترویج فرهنگ ازدواج آسان دانشجویی است.
همان اوایل دختر عمه ی من دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی بود، در یکی از این جشن ها شرکت کرد، کلی هدیه نقدی و غیر نقدی گرفت، آخرش هم یک جشن عروسی مفصل برپا کردند. الآن انگار از آن بذل و بخشش ها خبری نیست؛ شده یک مراسم فرمالیته.
یکبار یکجایی درصد طلاق را در ازدواج های دانشجویی شنیده بودم، عدد دقیقش یادم نیست؛ اما مطمئنم بالای پنجاه بود. یادم می آید آن زمان به درستی این عدد شک کردم؛ اما یک آمار گیری موثق هم بشود، بد نیست.

تا اواسط بعد از ظهر روی تصمیمم (برای رفتن) استوار بودم. تا اینکه وسوسه شدم یک نگاهی به کتاب جدید دوستم بیندازم. «طوفان دیگری در راه است» ِ سید مهدی شجاعی. گزارش رونمایی این کتاب را همان موقع خوانده بودم، اما این به انگیزه ای برای مطالعه اش تبدیل نشده بود. (توضیح چراییش یک مثنوی حسین کرد است به تنهایی) دیروز اما، خواندن چند صفحه ی اول به حدی مجذوبم کرد که ترجیح دادم نروم جشن و کتاب را تمام کنم. کتاب خوبی است؛ (حال می کنید با این نظریات کارشناسی؟!) پیشنهاد می کنم بخوانیدش.

دیروز یک شعر خدا هم شنیدم. خداها! اینجا می توانید دانلودش کنید.