هفته
اوّل اینکه،
من یک جایی، در این وبلاگ، یک چیزی نوشته ام که خیلی راست نیست. دروغ هم نیست ها! یعنی می دانید، ممکن است یک زمانی آدم از روی جو زدگی چیزی بگوید که بعد در یک جو دیگر، قبولش نداشته باشد.
کلا نمی دانم با این دنیایی که هیچ چیزش یک جا بند نمی شود، چه کار کنم؟
دوم،
این هم یک جورهایی مصداق همان اوّلی است. آخر هفته ی قبل، کتابی به دستم رسید که خواندنش یک عالمه احساس خوب به من بخشید. و پریروز کتابی را امانت گرفتم که بعدش کلی وقت برد تا با حس دلخوری همراه با رودست خوردن کنار بیایم. من باید از کجا می دانستم که یک کتاب می تواند این همه چرند *باشد؟!
سوم،
و باز هم در راستای همان «اوّل اینکه»!، دو هفته پیش که رفته بودم دعای کمیل، تصمیم گرفتم دیگر تا چند وقت نروم. این تصمیم البته یک دلیل خاص دارد اما خیلی هم نباید به دعا خواندن های دسته جمعی عادت کرد.
چهارم،
یک مدتی است به نشانه ها اعتقاد پیدا کرده ام. دقیقا نمی دانم از کی. امروز می خواستم «دستور زبان عشق» مرحوم امین پور را دوباره بخوانم. فکر کردم اول صفحه ی 87 اش را باز کنم؛ دقیقا همانی بود که می خواستم.
پنجم،
گفتم نشانه ها. دفعه ی یکی مانده به آخری که رفته بودم مشهد، روز اول، جلوی اسماعیل طلایی، یک دفعه احساس کردم یک چیزی نشسته روی سرم. آن قدر ترسیده بودم که «کبوتر امام رضا، کبوتر امام رضا» گفتن خانم روبرویی هم چندان وقعی در حالم ننهاد(!). تا اینکه پسربچه ای آمد و از روی سرم برداشتش. هنوز هم گاهی حسرت نوازش نکردن آن کبوتر را می خورم.
ششم،
اینکه یک آدم هایی الآن جایی هستند که از هرکجای دیگر به خانه ی ما شبیه تر است، دلم را می سوزاند!
هفتم،
دیشب یک sms دادم به خاله ام که معلم است و روزش را تبریک گفتم. خیلی خوشحال شد. همان موقع زنگ زد و تشکر کرد که به یادش بوده ام. امروز مادرم هم می دانست که من دیشب چه کار کردم. یک sms چه قدر می تواند با ارزش باشد...
* من از همه ی دوستان کتاب خوان و کتاب دوست معذرت می خواهم. ولی چرند، واقعا در این جا مناسب ترین واژه است.
**این پست را چند ساعتی بعد از تحریر مقداری تغییر داده ام. گفتم تا وجدانم راحت باشد.