اردیبهشت و بهشت، تناسب دارند در حد خدا، آنجایی که ما زندگی می کنیم البته. لازم است بگویم ما کجا زندگی می کنیم؟!
شما که من را نمی شناسید. فرضا اگر که بگویید «خوب هم می شناسمت»! و نیز «سابقه ی آشناییمان از سه سال هم بیشتر است»!!، با شنیدن چنین حرف هایی از من، معلوم می شود که بلوف می زنید اگر دو تا شاخ روی سرتان سبز نشود!
من آن وقت ها حکم ماهی ای را داشتم که تمام عمرش را در آب گذرانده اما نمی داند آب چیست یا آدمی که درختان نمی گذارند او جنگل را ببیند یا یک چیزی توی این مایه ها!
اینجا که آمدم، تازه فهمیدم در چه بهشتی زندگی می کردم و قدر نمی دانستم.

سال اول که بودم (و دوم) روزهای تعطیلیم بیشتر از این بود که الآن هست. تقریبا یک هفته در میان می رفتم خانه و گاهی هر هفته. بهار هشتاد و پنجِِ من، گره خورده با نگاه های حسرت بار از پشت پنجره ی اتوبوس به جاده ی سرسبزی که باید پشت سر گذاشته می شد. و صبح روز بعد، طولانی کردن عمدی مسیر دانشگاه برای اینکه از راهی بروم که حداقل چهار تا درخت بالای سرم باشد!

حیاط خانه ی مادربزرگم اینها را همیشه دوست داشتم. قایم باشک، گرگم به هوا، لی لی حلزونی، دوچرخه سواری، آب بازی، رنگی کردن در و دیوار و دار و درخت، «استقلال»ـی که هنوز هم روی یکی از حصارهایش جا خوش کرده، اینها فقط بخشی از بچگی کردن های من و عمه زاده هایم در آن حیاط نه چندان بزرگ هستند.
اینجا که آمدم، حین مرور چندباره ی خاطرات گذشته و تماشای فیلم های درون گوشی ام، یکدفعه فکر کردم که می شود گفت آنجا زیبا هم هست!

پی نوشت:
جهت تنویر افکار عمومی باید بگویم من به طبیعت بی اعتنا بودم اما به ثمرات آن، هرگز!! همین الآنش یک خاطره ی پر رنگ برای پدربزرگ و مادربزرگم به یادگار گذاشته ام. از آنهایی که حتی بعدِ مرگ آدم هم باقی می مانند. کافیست یک شکوفه ای روی یکی از درخت های خانه ی آنها به حدی برسد که بتوان به آن گفت «میوه»، ذکر خیری می شود از من که «جای فلانی خالی که بیاید و پیش از همه نوبرش کند»!، با یک مقدار چاشنی پدربزرگ و مادربزرگ مآبانه البته.