مناعت طبع
بلاخره
هفته ی فرهنگ
های ایرانی هم تمام شد. این اسمی است که همین الآن به فکرم رسید؛ اسم
اصلی جشنواره یک چیز دیگر بود. این چند وقت سرم آن قدر شلوغ بود که یک بار
هم نتوانستم آپ
کنم وگرنه سوژه که تا دلتان بخواهد در این مواقع پیدا می شود. دقیقا نمی
دانم خوشحالم
که کارمان تمام شد یا نه، اما الآن آمدم که یک چیز دیگر بگویم.
آخرین برنامه
ی جشنواره اجرای رقص محلی توسط عشایر شرق کشور بود. در انتهای مراسم خان طایفه ی ده
مرده که ساکن یکی از مرزی ترین روستاهای شرق کشور هستند، آمد پشت تریبون و چند
دقیقه ای صحبت کرد.
وای، نمی دانید! آنها در
چه شرایطی زندگی می کنند، چه سختی هایی که تحمل نمی کنند، چه خشکسالی هایی که پشت
سر نمی گذارند، چه زحمت هایی که نمی کشند، آن وقت چه نگاه بزرگ منشانه ای دارند،
چه قدر صاف و ساده اند، چه قدر دلشان برای این آب و خاک می تپد، چه قدر جان بر کف
و بیدارند.
من نمی دانم، اینها، بیشتر از این نظام و این مملکت بهره می
برند یا ما آدم های شهری در ناز و نعمت بزرگ شده ی دانشگاه رفته ی پرمدعا...