بی مسئولیت، باری به هر جهت، ولنگار. اینها اتهاماتی است که معمولا به نسل ما وارد می شود. نسل اولی ها و دومی هایی هم البته هستند که گاهی، اگر هوس کنند تحویلمان بگیرند، با جوان های انقلاب و جبهه مقایسه می کنندمان که نه، شما چیزی کم از آنها ندارید و پایش که بیفتد، حتی از آنها هم هوشمندانه تر و شجاعانه تر عمل خواهید کرد.

     چند روز پیش نشسته بودم پای صحبت یکی از همین آدم های جبهه رفته. بحث مقایسه ی جوان های انقلاب و امروزی ها شد. در یک لحظه یک جمله ی درخشان گفت که مهم ترین دغدغه ی ذهنی چند روز بعدم را ساخت.

     می گفت: در کنار همه ی شباهت ها، یک تفاوت اساسی میان شما و جوان های جبهه ای هست؛ آنها شاد بودند ولی شما نیستید.

     از آن زمان هر چه بیشتر فکر می کنم به حقیقت این جمله بیشتر پی می برم. این واقعیت اسفناک را ابتدا در وجود خودم کشف کردم و وحشت کردم تقریبا. بعد، از چند نفر از دوستان و اطرافیانم سوال کردم و با توجه به سایر دیده ها و شنیده هایم، با استقرا تعمیمش دادم به همه ی همسن و سال های دیگرم! ما واقعا شاد نیستیم.


       پی نوشت:

       1- نتیجه گیری های روانشناسانه نکنید لطفا. من نه افسرده ام، نه تنها، نه نا امید. دلایل زیادی هم برای شاد بودن دارم. همه ی آدم هایی که در این مدت نظرشان را پرسیده ام هم، به نوبه ی خود دارای موقعیت های معرفتی، علمی، اجتماعی و خانوادگی شایسته ای بوده اند. با همه ی اینها اینکه کسی بگوید در باطن، تهِ تهِ قلبش همیشه شاد و آرام است، این روزها برایم آرزویی دست نیافتنی شده است.

       2- راجع به این مساله، دلایل و راه حل هایش با دوستانم زیاد صحبت کرده ایم. اگرحوصله ام می کشید و نتایج آن بحث ها را این جا می نوشتم، شاید متن قابل استنادتر (یا به زمان خودمانی با سر و ته تر!!) ی می شد از اینی که الآن هست.