امروز می‌توانست یک روز پرهیجان باشد که نبود.

آخرین روز دانشجوی دوران کارشناسی‌ام با SMS دوستی آغاز شد که آرزو کرده بود سال دیگر در چنین زمانی روزم را تبریک بگوید. و من بدون توجه به نکته‌ی کنکوری حرفش، فقط تشکر کردم و تبریکی متقابل گفتم. الآن تقریبا مطمئنم 16 آذر 88 من دانشجو نخواهم بود.

صبح، برای اولین بار جلوی در ورودی دانشگاه از این‌که کارت‌هایمان را چک می‌کردند، حس بدی پیدا نکردم. فکر کردم لابد خبری هست. ولی نبود. چند تا نشست ساده با فلان وزیر عزل‌شده یا آن وکیل اصول‌گرای معترض یا آن یکی فعال دانشجویی، در دانشگاه ما اصلا دیده نمی‌شود. میل هرج و مرج دوستی من حداقل با این چیزها ارضا نمی‌شود!! در یک لحظه‌ی درخشان، امیدوار بودم اعتراض آن همکار سابق نشریه‌ای به مقایسه‌ی اراده‌ی ملت با اراده‌ی خر ملانصرالدین از سوی فرزند ایدئولوگ اصلی انقلاب، به جنجال کشیده شود که آن هم نشد حتی!  این هم شد روز دانشجو؟! *

هیجان‌انگیزترین اتفاقات امروز شاید همین SMSهای تبریکی بود که دریافت می‌کردم. آن هم از طرف کسانی که کم‌تر انتظارش می‌رفت. در دو مورد حتی ناچار شدم بخواهم که خودشان را معرفی کنند. این‌که حتی اگر شده برای چند لحظه، حس کنی هنوز به عنوان دانشجو ارج و قربی در این جامعه داری، ارزشمند است!

خوب، حرف‌های زیادی برای گفتن هست و بیشتر از آن، حرف‌هایی برای نگفتن! دلم برای این روزها تنگ می‌شود؛ الآن فقط این را می‌توانم بگویم.

* یاد آذر 85 به خیر